حكايت رفاقت من با تو,

حكايت رفاقت من با تو,
حكايت قهوه ايست,
كه امروز به ياد تو
تلخ تلخ نوشيدم!
كه با هر جرعه بسيار انديشيدم كه اين طعم را دوست دارم يا نه?
و انقدر گير كردم بين دوست داشتن و نداشتن,
كه انتظار تمام شدنش را نداشتم!
و تمام كه شد,
فهميدم باز هم قهوه ميخواهم!
حتي,
تلخ تلخ!
دیدگاه ها (۱)

<<دوستت دارم جانانم♥️انقدر که اگر قلبم توان تفکر داشتاز تپید...

<<دوستت دارم جانم♥️انقدر که اگر قلبم توان تفکر داشتاز تپیدن ...

پارت ۳۶ صبح روز بعد، با صدای زنگ در از خواب بیدار شدم.با خوا...

می‌گویند «او رفته است»؛ کلمه‌ها را طوری ادا می‌کنند که انگار...

★彡   Part 47 彡★ خب، اتاق بهونه بود.مگه میشه تو عمارت به این ...

⁰⁰ : ⁰⁰⁰⁵`⁰⁶`⁰²..گویا قلم در دستانم قلم شده و افکارم در انبو...

𝓢𝓽𝓾𝓫𝓫𝓸𝓻𝓷 𝓝𝓾𝓻𝓼𝓮𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟑𝟖مانیا هنوز چیزی نگفته بود.فقط به جیمین ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط