Heir of Light and Darkness

Heir of Light and Darkness
part : 13

جونگ‌کوک تماس رو قطع کرد و گوشی رو محکم توی دستش گرفت. صدای رئیسش هنوز توی سرش می‌پیچید.

«یا اون رو می‌کشی، یا هر دوتون نابود می‌شین.»

چشم‌هاش رو بست و نفس عمیقی کشید. چطور می‌تونست تهیونگ رو بکشه؟ هم‌جفتش رو؟ کسی که با وجود تمام رازهایی که بینشون بود، هر روز بیشتر بهش وابسته می‌شد؟

+ جونگ‌کوک؟ حالت خوبه؟

جونگ‌کوک سریع سرش رو بلند کرد و به تهیونگ نگاه کرد.

- آره فندقک، چرا خوب نباشم؟

+ نمی‌دونم... یه جوری شدی.

- زیادی فکر می‌کنی تو.

تهیونگ لبخند کوچیکی زد و خواست چیزی بگه که صدای عجیبی از راهرو بلند شد. هر دو ساکت شدن.

جونگ‌کوک فوراً جلوی تهیونگ ایستاد و با دقت به راهرو خیره شد.

- پشت سر من بمون.

+ چی شده؟

- گفتم پشت سرم بمون، تهیونگ!

لحن جدی جونگ‌کوک باعث شد تهیونگ دیگه چیزی نپرسه.

چند ثانیه بعد، مردی با لباس‌های قدیمی و چهره‌ای رنگ‌پریده از تاریکی بیرون اومد. صورتش عجیب بی‌روح بود و چیزی که بیشتر از همه ترسناک به نظر می‌رسید، این بود که هیچ سایه‌ای نداشت.

جونگ‌کوک با دیدنش خشکش زد.

- این غیرممکنه...

مرد حتی به جونگ‌کوک نگاه هم نکرد. تمام توجهش به تهیونگ بود.

مرد: وارث نور... بالاخره پیدات کردم.

+ وارث نور؟ منظورت منم؟

مرد: تو خیلی بیشتر از چیزی هستی که فکر می‌کنی. وقتشه حقیقت تولدت رو بدونی.

+ چه حقیقتی؟ تو کی هستی؟!

مرد جواب نداد. فقط دستش رو به سمت تهیونگ دراز کرد.

ناگهان تمام چراغ‌ها خاموش شدن.

صدای زمزمه‌هایی از اطرافشون بلند شد؛ صداهایی که انگار از فاصله‌ای خیلی دور به گوش می‌رسیدن.

صداها: وارث... ما رو فراموش نکن... دروازه رو باز کن...

تهیونگ دست‌هاش رو روی گوش‌هاش گذاشت.

+ بس کنین! کی داره حرف می‌زنه؟!

جونگ‌کوک دستش رو گرفت.

- تهیونگ، به من نگاه کن! فقط صدای منو بشنو!

اما قبل از اینکه تهیونگ بتونه جواب بده، نور سفیدی از دست‌هاش بیرون زد. مه غلیظی راهرو رو پر کرد و فضای اطرافشون برای لحظه‌ای تغییر کرد.

پشت مه، سایه‌های زیادی دیده می‌شدن؛ موجوداتی که انگار از دنیای دیگه‌ای بهشون نگاه می‌کردن.

جونگ‌کوک با ناباوری به تهیونگ خیره شد. این قدرت رو می‌شناخت. قدرتی که فقط در افسانه‌های قدیمی درباره‌ش حرف زده شده بود.

تهیونگ می‌تونست صدای ارواح رو بشنوه... و مرز بین دو دنیا رو لمس کنه.

مرد مرموز دوباره ظاهر شد و این بار مستقیم به چشم‌های تهیونگ نگاه کرد.

مرد: وقتی اسم واقعی‌ات رو به یاد بیاری، هیچ‌کدوم از دو دنیا مثل قبل نخواهد بود.

بعد از گفتن این جمله، ناپدید شد.

چراغ‌ها دوباره روشن شدن و همه‌چیز به حالت عادی برگشت؛ اما تهیونگ هنوز به دست‌هاش خیره شده بود.

+ جونگ‌کوک... من چی‌ام؟

جونگ‌کوک برای چند لحظه سکوت کرد. دلش می‌خواست تمام حقیقت رو بهش بگه، اما خودش هم نمی‌دونست چطور باید این اتفاق رو توضیح بده.

- تو همون تهیونگی، فندقک. هیچ‌چیزی عوض نشده.

+ پس چرا این اتفاق افتاد؟ چرا اون مرد منو وارث نور صدا کرد؟

جونگ‌کوک دستش رو محکم‌تر گرفت.

- نمی‌دونم... ولی قول می‌دم نذارم اتفاقی برات بیفته.

تهیونگ به چشم‌هاش نگاه کرد و آروم سر تکون داد. نمی‌دونست جونگ‌کوک چه چیزی رو ازش پنهون می‌کنه؛ نمی‌دونست پشت اون لبخندهای کوچیک، چه جنگی در جریانه.

و جونگ‌کوک هم نمی‌دونست تا کی می‌تونه به قولش وفادار بمونه.

---

در مکانی دور از اونجا، مردی مقابل پنجره ایستاده بود و به دو نماد روی میز نگاه می‌کرد؛ یکی سفید و درخشان، دیگری سیاه و تاریک.

مردی وارد اتاق شد.

مرد دوم: مرز بین دو دنیا ضعیف شده. قدرت وارث نور بیدار شده.

رئیس لبخند سردی زد.

رئیس: بالاخره...

مرد دوم: اما اگه جونگ‌کوک بهش وابسته بشه، ممکنه مأموریت رو خراب کنه.

رئیس نگاهش رو از نمادها گرفت.

رئیس: جونگ‌کوک برای انجام دادن دستورات من ساخته شده. اگه لازم باشه، خودش تهیونگ رو به دست من می‌رسونه.

چند لحظه سکوت کرد و بعد ادامه داد:

رئیس: وقتی پیوند وارث نور و وارث تاریکی کامل بشه، دروازه باز می‌شه. اون‌وقت هر دو دنیا رو به زانو درمیارم.

لبخندش عمیق‌تر شد.

رئیس: و اگه جونگ‌کوک فراموش کرده باشه برای چی فرستادمش... خودم بهش یادآوری می‌کنم.

اون فقط دنبال کشتن تهیونگ نبود.

قدرت تهیونگ رو می‌خواست؛ قدرتی که می‌تونست راه رسیدن به هر دو دنیا رو براش باز کنه.

و جونگ‌کوک، بی‌خبر از نقشه‌ی کامل رئیسش، هنوز کنار تهیونگ ایستاده بود؛ درحالی‌که هر لحظه بیشتر به کسی وابسته می‌شد که قرار بود نابودش کنه.

~~~

ادامه دارد...

به خاطر اینکه پارت قبلی کوتاه بوددد🤓برید حال کنید اصلا دو تا پارت دادم🧍🏻‍♀️✨
دیدگاه ها (۵)

🖤 وارث سایه‌ها | پارت ۱۴«شلیک در تاریکی» 🔫🌧️صدای شلیک هنوز ت...

پارت ۱ | اولین روز کاریساعت هشت صبح بود.شرکت «JK Group» مثل ...

𝐌𝐲 𝐄𝐭𝐞𝐫𝐧𝐚𝐥 | جاودانه‌ی من𝐏𝐚𝐫𝐭: 𝟓 ا/ت هنوز به ماشین سیاه خیره...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط