يك روز آرزو كردم زودتر بزرگ شوم، كه كفش هايم پاشنه هاي بل

يك روز آرزو كردم زودتر بزرگ شوم، كه كفش هايم پاشنه هاي بلند داشته باشد و ديگر جوراب هاي سفيد تور دار و جوراب شلواري هاي عروسكي نپوشم،
دلم مي خواست بزرگ شوم تا دستم به كابينت هاي بالاي آشپزخانه برسد، بتوانم غذا درست كنم و وقتي از خيابان رد مي شوم مادرم دستم را نگيرد،
فكر مي كردم بزرگ مي شوم و دنيا سرزمين كوچكي ست پر از شادي و من موهايم را به باد مي دهم ، رژ لب هاي مادرم را مي زنم و عشق را تجربه مي كنم، همان عشقي كه بين صفحات رمان ها و داستان ها مي چرخيد،
حالا من بزرگ شده ام، تعدادي كفش پاشنه بلند دارم، هنوز دستم به كابينت هاي بالاي اشپزخانه كمابيش نمي رسد اما يك أجاق گاز براي خودم دارم، حالا من دست مادرم را مي گيرم و او را از خيابان ها رد مي كنم، موهايم را به هر رنگي در مي آورم و اشك هايم را به باد مي دهم، عشق را تجربه كرده ام همانطور كه خيانت، دروغ، زخم را تجربه كرده ام،
حالا مي دانم دنيا سرزمين بي انتهاييست ، پر از آدم هاي عجيب و بزرگ شدن بدترين آرزوي همه زندگي من بود كه بر خلاف تمام آرزوهايم به دستش آوردم.
.
دیدگاه ها (۲)

▪️سقراط مخالف خرافات و طرفدار اندیشیدن و شک کردن بود. به اته...

‌مردم همیشه در ثروت و آرامش به خدا شک می‌کنند ولی وقتی که کا...

مقایسه کردن کاری احمقانه است.زیرا هر انسان یک موجود منحصر به...

چیزی که باعث غرق شدنت میشه افتادن توی آب نیست؛ موندن زیر آب ...

پارت ۲ساعت ۵:۴۵ صبح، نورِ سردِ مه‌آلود از پنجره‌ی اتاقِ کوچک...

هم اتاقی قدیمی -پارت-۳۷

عشق در دنده آخر پارت : ۵۸ سه روز از پایان مسابقه گذشته بود. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط