رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
رمان: رنگِ انتقام، بویِ عشق
پارت بیستوپنجم | آخرین رنگِ عشق 💜
ماهها از آن روزی که دو دشمن کنار هم قرار گرفتند گذشته بود.
حالا دیگر کسی باور نمیکرد همان جونگکوکی که روز اول با غرور به لیانا نگاه میکرد، همان پسری باشد که حاضر بود برای لبخند او هر کاری کند.
و لیانا...
همان دختری که روزی فکر میکرد جونگکوک فقط یک پسر خودخواه است، حالا کسی را میدید که پشت آن غرور، قلبی مهربان پنهان کرده بود.
---
روز عروسی فرا رسید.
دو خانواده در کنار هم جمع شده بودند.
این بار نه برای معامله...
نه برای قدرت...
بلکه برای خوشحالی دو نفری که خودشان همدیگر را انتخاب کرده بودند.
جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود و به لیانا نگاه میکرد که آرام وارد سالن شد.
لبخند زد.
ـ «باورم نمیشه...»
لیانا نزدیک شد.
ـ «چی؟»
جونگکوک گفت:
ـ «اینکه دختری که روز اول حتی نمیخواستم باهاش حرف بزنم، الان مهمترین آدم زندگی منه.»
لیانا خندید.
ـ «تو همون پسری هستی که نقاشیمو خراب کردی.»
جونگکوک لبخند زد.
ـ «و تو همون دختری هستی که باعث شدی من بهتر بشم.»
---
سالها گذشت.
دیگر خبری از دشمنی دو خاندان نبود.
جونگکوک همچنان نقاشی میکرد و لیانا هم نمایشگاههای خودش را داشت.
آنها زندگیای ساخته بودند که هیچکس فکرش را نمیکرد.
یک روز، خانهشان با صدای خندهی کودکی پر شد.
دختری کوچک با چشمانی شبیه لیانا و لبخندی شبیه جونگکوک...
دخترشان.
لیلی.
جونگکوک او را در آغوش گرفت و گفت:
ـ «مامان و بابا یه زمانی فکر میکردن هیچوقت همدیگه رو دوست ندارن.»
لیانا لبخند زد.
ـ «ولی سرنوشت نقاشی خودش رو کشیده بود.»
جونگکوک به تابلوی نقاشی روی دیوار نگاه کرد.
همان نقاشیای که سالها قبل با لیانا کشیده بودند.
روی آن نوشته شده بود:
«گاهی زیباترین عشقها، از جایی شروع میشوند که فکرش را نمیکنی.»
و اینگونه داستان دختری که قرار بود دشمن باشد...
و پسری که قرار نبود عاشق شود...
به زیباترین رنگ خودش رسید.
پایان 💜✨
◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡
خب خب ، این رمان هم تموم شدددد ...
امیدوارم که با خوندن هر کلمه از این رمان ؛👈👉
حس خوبی رو بهتون منتقل کرده باشم...🙂❤️🩹
نظراتتون رو درباره ی این رمان بهم بگیننن😁😁
(راستی ، امشب براتون معرفی نامه ی رمان جدید رو میزارمم😁)
پارت بیستوپنجم | آخرین رنگِ عشق 💜
ماهها از آن روزی که دو دشمن کنار هم قرار گرفتند گذشته بود.
حالا دیگر کسی باور نمیکرد همان جونگکوکی که روز اول با غرور به لیانا نگاه میکرد، همان پسری باشد که حاضر بود برای لبخند او هر کاری کند.
و لیانا...
همان دختری که روزی فکر میکرد جونگکوک فقط یک پسر خودخواه است، حالا کسی را میدید که پشت آن غرور، قلبی مهربان پنهان کرده بود.
---
روز عروسی فرا رسید.
دو خانواده در کنار هم جمع شده بودند.
این بار نه برای معامله...
نه برای قدرت...
بلکه برای خوشحالی دو نفری که خودشان همدیگر را انتخاب کرده بودند.
جونگکوک کنار پنجره ایستاده بود و به لیانا نگاه میکرد که آرام وارد سالن شد.
لبخند زد.
ـ «باورم نمیشه...»
لیانا نزدیک شد.
ـ «چی؟»
جونگکوک گفت:
ـ «اینکه دختری که روز اول حتی نمیخواستم باهاش حرف بزنم، الان مهمترین آدم زندگی منه.»
لیانا خندید.
ـ «تو همون پسری هستی که نقاشیمو خراب کردی.»
جونگکوک لبخند زد.
ـ «و تو همون دختری هستی که باعث شدی من بهتر بشم.»
---
سالها گذشت.
دیگر خبری از دشمنی دو خاندان نبود.
جونگکوک همچنان نقاشی میکرد و لیانا هم نمایشگاههای خودش را داشت.
آنها زندگیای ساخته بودند که هیچکس فکرش را نمیکرد.
یک روز، خانهشان با صدای خندهی کودکی پر شد.
دختری کوچک با چشمانی شبیه لیانا و لبخندی شبیه جونگکوک...
دخترشان.
لیلی.
جونگکوک او را در آغوش گرفت و گفت:
ـ «مامان و بابا یه زمانی فکر میکردن هیچوقت همدیگه رو دوست ندارن.»
لیانا لبخند زد.
ـ «ولی سرنوشت نقاشی خودش رو کشیده بود.»
جونگکوک به تابلوی نقاشی روی دیوار نگاه کرد.
همان نقاشیای که سالها قبل با لیانا کشیده بودند.
روی آن نوشته شده بود:
«گاهی زیباترین عشقها، از جایی شروع میشوند که فکرش را نمیکنی.»
و اینگونه داستان دختری که قرار بود دشمن باشد...
و پسری که قرار نبود عاشق شود...
به زیباترین رنگ خودش رسید.
پایان 💜✨
◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡◡
خب خب ، این رمان هم تموم شدددد ...
امیدوارم که با خوندن هر کلمه از این رمان ؛👈👉
حس خوبی رو بهتون منتقل کرده باشم...🙂❤️🩹
نظراتتون رو درباره ی این رمان بهم بگیننن😁😁
(راستی ، امشب براتون معرفی نامه ی رمان جدید رو میزارمم😁)
- ۲.۵k
- ۱۰ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط