ازدواج نافرجام

《 ازدواج نافرجام 》
⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 47 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩

با احساس کامل شدن خوابش پلک هاش و باز کرد چند بار پلک زد تا دیدش به اتاق بیشتر بشه گنگ به پنجره نگاه کرد پرده ها کشید شده بودن اما هوا عجیب سفید و روشن بود به ساعت کنار تخت نگاه کرد ۲۳ ؛ ۸ رو نشون میداد اما اثری از نور خورشید دیده نمیشد
به آرومی ملافه رو کنار زد تا جونگکوک رو بیدار نکنه و به سمته پنجره قدم برداشت...پرده ها رو کار زد با دیدن گوله های برفی که از آسمون می‌بارید شوکه و. ذوق زده دستش روی دهنش گذاشت
اولین برف سال می‌تونه هم یادآوری خاطرات خوب باشه هم بد اما زیبا ترین نعمت دنیا اگر هم یادآوری خاطرات بد باشه بازم هم قابل نفرت نیست مخصوصا برای دختری که چیزی جز محبت و مهربانی توی قلبش نبوده... سعی کرد با یادآوری خاطرات بد روز به این زیبایی رو خراب نکنه نگاهش برگشت سمته جونگکوک که به پشت روی تخت خواب بود
لحظه ای یاد رفتار های دیشب اوفتاد
کلافه بود اما به روش نیاورد و موقع خواب جوری دختر‌ رو به آغوش کشید انگار که فکر می‌کرد میخواد فرار کنه لبخند ریزی گوشه لبش نقش بست ... و با قدم های آروم و بی صدا به سمته اتاق لباس قدم برداشت

کمربند پافت نسبتا گشادش رو که تع بالای زانو هایش می‌رسید رو پست و
چکمه های مشکی رنگش رو پاش کرد و زیپش رو بست
دستی به موهای لخته قهوه‌ای رنگش کشید و تصمیم گرفت که موهاش رو باز بزار ...با زدن روژ کم رنگی کارش رو تموم کرد و از اتاق خارج شد
با لبخندی گرم که بر لب داشت ( صبح بخیر ) کوتاهی به خانم هان که درحال چیدن میز بود گفت و جلوی در بالکن شیشه ای ایستاد
چشم دوخت به برف های که روی زمین می‌نشستن بالکن تقریباً بزرگ بود که تمام با برف پوشیده شده بود و تا چشم کار میکرد فقد رنگ سفید دیده می شد و همین باعث شد دختر ذوق شیطنت های بچگی اش رو بکنه با لخند گرمی برگشت و روبه خانم هان گفت
ویوا : خانم هان من یه دقیقه میرم توی بالکن اگه جونگکوک بیدار شد بهم خبر بده ........ خانم هان به تعجب نگاهش رو بین در بالکن و ویوا چرخوند و با لحن مادرانه ای گفت
خ/هان : دخترم بیرون سرده سرما میخوری
دختر درحالی که به سمته آشپزخونه می‌رفت خطاب به خانم هان گفت
ویوا : نگران نباشید زود برمی گردم .... توی یخچال هویج داریم
خ/ هان : بله خانم
ویوا : باشه لازم نیست شما بیایید خودم برمیدارم
با ذوق کودکانه‌ای هویج کوچکی رو برداشت و همراه با چندین دکمه لباس
پالتوش رو پوشید و به سمته بالکن خونه رفت .... در بالکن رو باز کرد
هوای سرد مثل موجی سهمگین به صورتش رو خورد
و باعث شد کمی صورتش رو جمع کرد و از خونه خارج شد
دیدگاه ها (۵)

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 48 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩نسی...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 49 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩و د...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 46 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩صور...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 45 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩جون...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 118 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩صب...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 98 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ویو...

《 ازدواج نافرجام 》⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩ پارت 101 ⁦(⁠๑⁠˙⁠❥⁠˙⁠๑⁠)⁩شک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط