فصل دوم

فصل دوم

پارت چهارم | تابستانی که همه‌چیز را تغییر داد

سه هفته از فارغ‌التحصیلی گذشته بود.

دیگر خبری از زنگ مدرسه، کلاس‌های خسته‌کننده و لباس فرم نبود.

تعطیلات تابستانی شروع شده بود...

تابستانی که قرار بود آخرین تابستان نوجوانیِ لیانا و جنگکوک باشد.

---

صبح زود...

لیانا با صدای پیام گوشی‌اش از خواب بیدار شد.

با چشم‌های خواب‌آلود صفحه را روشن کرد.

جنگکوک:
«ده دقیقه دیگه جلوی خونت باشم، حاضر باش.»

لیانا لبخند زد و سریع برایش نوشت:

«کی بهت گفته رئیس منی؟»

چند ثانیه بعد جواب آمد.

«من نگفتم... خودت قبول کردی.»

لیانا زیر لب خندید.

ـ «چه پسر از خودراضیه...»

اما با وجود غر زدن‌هایش، با عجله از تخت پایین پرید.

---

پانزده دقیقه بعد...

با یک مانتوی سفید، شلوار جین آبی روشن و موهای بازش از خانه بیرون آمد.

هنوز در را کامل نبسته بود که صدای بوق موتور به گوشش رسید.

جنگکوک با یک موتور مشکی کنار خیابان ایستاده بود.

تی‌شرت مشکی، شلوار جین و عینک آفتابی زده بود.

همین که لیانا را دید، لبخند زد.

ـ «بالاخره اومدی.»

لیانا دست به سینه ایستاد.

ـ «خودت گفتی ده دقیقه... پانزده دقیقه صبر کردی.»

جنگکوک خندید.

ـ «برای تو اگه لازم باشه، یه عمرم صبر می‌کنم.»

لیانا برای اینکه خجالتش را پنهان کند، آرام به بازویش ضربه زد.

ـ «دیگه زیادی فیلم هندی شد.»

جنگکوک کلاه ایمنی را به طرفش گرفت.

ـ «بپوش.»

ـ «کجا میریم؟»

ـ «سورپرایزه.»

ـ «یه بار بگو، نمیام.»

ـ «پس نمیگم.»

لیانا با اخم ساختگی کلاه را گرفت.

ـ «خیلی لجبازی.»

ـ «از تو یاد گرفتم.»

هر دو خندیدند.

---

حدود نیم ساعت بعد...

موتور کنار یک دریاچه‌ی بزرگ و آرام، خارج از شلوغی شهر توقف کرد.

نسیم خنکی روی آب می‌وزید و صدای پرنده‌ها همه‌جا را پر کرده بود.

لیانا با ذوق دور خودش چرخید.

ـ «وای... اینجا خیلی قشنگه.»

جنگکوک نگاهش را از او برنداشت.

برای او...

زیباتر از منظره‌ی دریاچه، لبخند لیانا بود.

آرام زیر لب گفت:

ـ «آره... خیلی قشنگه...»

لیانا که متوجه منظورش نشده بود، با خنده گفت:

ـ «بیا بریم کنار آب!»

و بدون اینکه منتظر جواب بماند، شروع به دویدن کرد.

جنگکوک با لبخند دنبالش راه افتاد.

در دلش فقط یک فکر می‌چرخید...

«شاید... این تابستون بهترین فرصت باشه تا بالاخره بهش بگم چقدر دوستش دارم.»

اما هیچ‌کدام خبر نداشتند...

همین تابستانی که با خنده شروع شده بود،

قرار بود چند ماه بعد، سخت‌ترین جدایی زندگی‌شان را رقم بزند...

پآیآن پآرت چهارم...☕⃢🖤
دیدگاه ها (۹)

فصل دومپارت پنجم | اولین قرار واقعیخورشید کم‌کم بالاتر آمده ...

فصل دومپارت ششم | شهربازی زیر نور ماهیک هفته بعد...لیانا روی...

فالوشههه¿¡@iloveli.1

فصل دومپارت سوم | اولین حسادتدو روز بعد...تمرین تیم بسکتبال ...

پارت دهم | نزدیک‌تر از همیشهقلب لیانا محکم به سینه‌اش می‌کوب...

پارت بیست‌ودوم | بالاخره گفتی...نور ملایم غروب از پنجره‌ی ات...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط