ص ۶۵

ص ۶۵
ان شب پریسا از زندگی شخصی خودش گفت از ترسها از امیدها از افرادی که امده بودند و با زخمی یا با نویدی رفته بودند ...نمیدانم باید بنویسم یانه ! ولی واکاوی ان به شناخت زخم هایم کمک نمیکند من باید خودم را بشناسم ! شاید پریسا هم راضی نباشد در مورد زندگی خصوصیش بنویسم !  همیشه از خاطره نوشتن وحشت داشته ام چون راز زندگی دیگران هم فاش میشود و این موضوع زیبا نیست ! نمیخواهم اگر  در موقع نوشتن این قلب کار دستم داد و بیگانه ای چشم نامحرم خود را بر روی کاغذها و یادداشتهایم انداخت تن کسی بلرزد ... اخلاقی نیست برای انسانی که از یک ساعت دیگر خود خبر ندارد کاری کند که از موقع جان دادن از فاش شدنش وحشت کند ...

فقط این را بگویم خیالم صد در صد از پریسا راحت شد ولی انقدر نپخته و خام بودم که نمی دانستم وقتی می خواهی بلند شوی و حرکت کنی متوجه درد  کمر و پا و سر و قلب خواهی شد و وقتی می خواهی اوج بگیری کلاغ ها بر پشتت نوک می زنند یا کودکان و شکارچیان تیر و سنگ و چرخ و فلکی که انگار عهد بسته که اسایش را بر چشم فرزندان ادم حرام کند دردی می رود درد دیگر آغاز میشود زخمی خوب میشود زخم دیگر و مشکلی حل میشود   مشکل دیگر اغاز میشود ...

به خاطر بیماری پدر باز هم  به خانه رفتم  نوبت من بود تا از پدر پرستاری کنم و کنارش باشم توقع داشت و توقعش را به جا می دانستم ..
عیادت ها بود و حرف و قصه ها از نوع لباسم تا مدل مو و درامد و ازدواج...... تا شبی که  همه مطمئن شدند من میخواهم تهران بمانم و انجا ازدواج کنم که برادرم در مبان جمع داد زد  ‌سیاوش گوه میخورد با کسی که دوست دارد ازدواج کند مگر از روی جنازه من رد شود ...
خامی کردم  هرچند فایده ای نداشت  هر عکس العملی شرایط را بدتر میکرد ... بعد با خان عمو__ برادر بزرگتر پدریم __ صحبت کرد که سیاوش می خواهد با یک دختر هرجایی ازدواج کند گفت من تحقیق کرده ام .
رنگ از رخم پرید انقدر شوکه شدم که قدرت دفاع  را از دست دادم هرچند فایده ای نداشت .
برادرم داد میزد اگر  سیاوش با انکه دوست دارد ازدواج کند بدنامی ان باعث‌میشود  کسی به خاستکاری دختر من نیاید ...
چهره پدرم و اقوام دیدنی بود
حال پدرم بد شد و راهی بیمارستان که عموها گفتند خونش بر گردن تو ست اگر بلایی  بر سر برادرما بیاید

اوضاع قلب خودم بهتر از قلب پدرم نبود  و امروز وقتی به دکتر مراجعه میکنم میگوید این قلب سالها فشار را  تحمل کرده است و چیزی از ان باقی نمانده است ...

وقتی با خواهرم  تنهایی صحبت کردم گفت دختری زنگ زد داداش گوشی را برداشت خودش را  آزاده معرفی کرد و گفت میخواهم  با سیاوش صحبت کنم  تماس گرفتم حال پدرش را بپرسم ....

بیشتر نمیدانم  ازاده حرفی به داداش زده یا داداش  از حسادت و به خاطر زنداداش این بلوا را به پا کرده است

پدر حالش با ارامبخش و دستورات خاص و مراقبت خوب شد ولی  مصیبت من تمامی نداشت .....
دیدگاه ها (۰)

ص ۶۶با ازاده تماس گرفتم __باز هم این موضوع را از پریسا مخفی ...

پریسا با اصرار مرا به اپارتمانشان دعوت کرد نپذیرفتم گفت اگر ...

امدم خانه سر راه  پسرخاله را دیدم و دعوا و کتک کاری حاضر نبو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط