{متون ادبی}

{متون ادبی}



زمستان بود. جان می کندم در نیویورک نویسنده شوم. سه یا چهار روز بود لب به غذا نزده بودم. فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم:"می خوام مقدار زیادی ذرت بو داده بخورم" و خدای من، مدت ها بود غذایی این همه به دهانم مزه نکرده بود. هر تکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود. آنها را میجویدم و راست می افتاد توی معده ام. معده ام می گفت:"متشکرم، متشکرم، متشکرم". مثل آنکه توی بهشت باشم همینطور قدم میزدم که سرو کله دو نفر پیدا شد، یکیشان به آن یکی گفت:"خدای بزرگ" طرف مقابل پرسید:" چه شده؟" اولی گفت:"آن یارو را دیدی که ذرت میخورد؟ وحشتناک بود!". بعد از آن حرف دیگر از خوردن ذرت ها لذت نبردم. به خودم گفتم:" منظورش از وحشتناک چه بود؟ من که توی بهشت سیر می کنم."*
گاهی به همین راحتی با یه کلمه، یه جمله، یه حالت چهره میتونیم مردم و از بهشت خودشون بکشونیم بیرون و این واقعا بی رحمانه ترین کاره. سرمونو می کنیم تو زندگی یکی که اصلا به ما مربوط نیست، کاری با ما نداره و ازمون چیزی نپرسیده، نخواسته و ... دهنمونو باز میکنیم و از بهشت شخصیش می رونیمش!


*خاطره ای از چارلز بوکوفسکی از کتاب شاعری با یک پرنده آبی.




{مجله کوردان مانا}
دیدگاه ها (۱۰)

پارت اول: سایهٔ غریبهمن «میا» هستم، نوزده ساله. توی عمارتِ ب...

✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟚_بخش اول_اگر روزی تورا ببوسم و وارد جهنم شوممی‌توانم...

زمستان بود. جان می کندم در نیویورک نویسنده شوم. سه یا چهار ر...

زمستان بود. جان می کندم در نیویورک نویسنده شوم. سه یا چهار ر...

زمستان بود. جان می کندم در نیویورک نویسنده شوم. سه یا چهار ر...

زمستان بود. جان می‌کندم در نیویورک نویسنده شوم، سه یا چهار ر...

زمستان بود. جان می‌کندم در نیویورک نویسنده شوم، سه یا چهار ر...

زمستان بود.جان می کندم در نیویورک نویسنده شوم.سه یا چهار روز...

#یک_دقیقه_مطالعه زمستان بود. جان می کندم در نیویورک نویسنده ...

🔻 سه یا چهار روز بود لب به غذا نزده‌بودم. فرصتی پیش آمد تا م...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط