╔════════════════════════════╗
╔════════════════════════════╗
پارت ۱۰۵ | «وقتی لبخندت دلیل خوشحالی من شد...» 🤍
╚════════════════════════════╝
چند روز بعد...
مانلی و تهیونگ بیشتر از همیشه کنار هم بودند.
اما هنوز...
هر بار که تهیونگ با آن لبخند مخصوصش نگاهش میکرد، مانلی کمی خجالت میکشید.
---
آن روز...
مانلی برای دیدن تهیونگ به شرکت آمده بود.
وقتی وارد اتاق تمرین شد، دید تهیونگ جلوی آینه ایستاده و مشغول مرتب کردن لباسش است.
---
تهیونگ وقتی او را دید، لبخند زد.
«بالاخره اومدی.»
مانلی خندید.
«مگه منتظر بودی؟»
تهیونگ خیلی جدی جواب داد:
«آره.»
---
مانلی که انتظار این جواب را نداشت، سریع نگاهش را دزدید.
«اینقدر راحت جواب نده...»
تهیونگ خندید.
«چرا؟»
«چون من هنوز عادت نکردم.»
تهیونگ چند قدم نزدیکتر آمد.
«پس باید کمکم عادت کنی.»
مانلی لبخند زد، اما هنوز کمی خجالت میکشید.
---
بعد از تمرین...
تهیونگ گفت:
«یه چیزی میخوام نشونت بدم.»
مانلی با تعجب پرسید:
«بازم یه جای مخفی؟»
تهیونگ خندید.
«شاید.»
او مانلی را به فضای کوچکی پشت سالن برد.
جایی که چند تا از طراحیهای قدیمی و عکسهای پشت صحنه نگه داشته شده بود.
مانلی با علاقه نگاه میکرد.
تهیونگ گفت:
«میدونی چرا دوست دارم این چیزها رو بهت نشون بدم؟»
مانلی سرش را تکان داد.
«چون دوست دارم تو همهی قسمتهای منو بشناسی.»
مانلی لبخند آرامی زد.
«منم همینو میخوام.»
چند لحظه سکوت بینشان افتاد.
بعد تهیونگ ناگهان با شیطنت گفت:
«ولی یه مشکل هست.»
مانلی پرسید:
«چی؟»
«تو زیادی جدی میایستی. باید بیشتر لبخند بزنی.»
مانلی خندید.
«من؟»
تهیونگ سر تکان داد.
«آره.»
بعد با خنده دستش را گرفت و چند قدم چرخاند.
مانلی از تعجب خندید.
«تهیونگ!»
تهیونگ هم خندید.
«دیدی؟ همین بهتره.»
مانلی با خجالت گفت:
«همه دارن نگاه میکنن.»
تهیونگ آرام سرش رو کج کرد گفت:
«بذار نگاه کنن.»
مانلی لبخند زد.
چون برای اولین بار...
دیگر از خوشحال بودن کنار او نمیترسید.
---
آخر شب...
وقتی کنار هم ایستاده بودند، تهیونگ آرام گفت:
«ممنون که وارد زندگی من شدی.»
مانلی نگاهش کرد.
«منم ممنونم.»
---
آن شب...
هیچ اتفاق بزرگی نیفتاد.
فقط دو نفر بودند که کنار هم...
احساس آرامش میکردند.
و همین برایشان کافی بود.
---
╔════════════════════════════╗
✨ پایان پارت ۱۰۵ ✨
«بعضی آدمها با کارهای بزرگ وارد قلبت نمیشوند؛ با هزار لحظهی کوچک ماندگار میشوند.» 🤍
╚════════════════════════════╝
پارت ۱۰۵ | «وقتی لبخندت دلیل خوشحالی من شد...» 🤍
╚════════════════════════════╝
چند روز بعد...
مانلی و تهیونگ بیشتر از همیشه کنار هم بودند.
اما هنوز...
هر بار که تهیونگ با آن لبخند مخصوصش نگاهش میکرد، مانلی کمی خجالت میکشید.
---
آن روز...
مانلی برای دیدن تهیونگ به شرکت آمده بود.
وقتی وارد اتاق تمرین شد، دید تهیونگ جلوی آینه ایستاده و مشغول مرتب کردن لباسش است.
---
تهیونگ وقتی او را دید، لبخند زد.
«بالاخره اومدی.»
مانلی خندید.
«مگه منتظر بودی؟»
تهیونگ خیلی جدی جواب داد:
«آره.»
---
مانلی که انتظار این جواب را نداشت، سریع نگاهش را دزدید.
«اینقدر راحت جواب نده...»
تهیونگ خندید.
«چرا؟»
«چون من هنوز عادت نکردم.»
تهیونگ چند قدم نزدیکتر آمد.
«پس باید کمکم عادت کنی.»
مانلی لبخند زد، اما هنوز کمی خجالت میکشید.
---
بعد از تمرین...
تهیونگ گفت:
«یه چیزی میخوام نشونت بدم.»
مانلی با تعجب پرسید:
«بازم یه جای مخفی؟»
تهیونگ خندید.
«شاید.»
او مانلی را به فضای کوچکی پشت سالن برد.
جایی که چند تا از طراحیهای قدیمی و عکسهای پشت صحنه نگه داشته شده بود.
مانلی با علاقه نگاه میکرد.
تهیونگ گفت:
«میدونی چرا دوست دارم این چیزها رو بهت نشون بدم؟»
مانلی سرش را تکان داد.
«چون دوست دارم تو همهی قسمتهای منو بشناسی.»
مانلی لبخند آرامی زد.
«منم همینو میخوام.»
چند لحظه سکوت بینشان افتاد.
بعد تهیونگ ناگهان با شیطنت گفت:
«ولی یه مشکل هست.»
مانلی پرسید:
«چی؟»
«تو زیادی جدی میایستی. باید بیشتر لبخند بزنی.»
مانلی خندید.
«من؟»
تهیونگ سر تکان داد.
«آره.»
بعد با خنده دستش را گرفت و چند قدم چرخاند.
مانلی از تعجب خندید.
«تهیونگ!»
تهیونگ هم خندید.
«دیدی؟ همین بهتره.»
مانلی با خجالت گفت:
«همه دارن نگاه میکنن.»
تهیونگ آرام سرش رو کج کرد گفت:
«بذار نگاه کنن.»
مانلی لبخند زد.
چون برای اولین بار...
دیگر از خوشحال بودن کنار او نمیترسید.
---
آخر شب...
وقتی کنار هم ایستاده بودند، تهیونگ آرام گفت:
«ممنون که وارد زندگی من شدی.»
مانلی نگاهش کرد.
«منم ممنونم.»
---
آن شب...
هیچ اتفاق بزرگی نیفتاد.
فقط دو نفر بودند که کنار هم...
احساس آرامش میکردند.
و همین برایشان کافی بود.
---
╔════════════════════════════╗
✨ پایان پارت ۱۰۵ ✨
«بعضی آدمها با کارهای بزرگ وارد قلبت نمیشوند؛ با هزار لحظهی کوچک ماندگار میشوند.» 🤍
╚════════════════════════════╝
- ۲۰۳
- ۱۶ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط