🖤My little girl~»
🖤My little girl~»
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۳۹
خیلی ترسیدم و بازوهاشو گرفتم و تکون دادم: هی!! هییی جونگکوککک!!!
اما جوابی نداد... همین باعث شد از ترس بلرزم! سریع فریاد زدم: خدمتکاااارررر!!!!
صدام گرفته بود! خدمتکار سریع اومد. سریع گفتم: زود محافظو صدا کن بیان ارباب حالش بده!!!
خدمتکار چشمی گفت و دویید و چند لحظه بعد محافظم که مردی درشت هیکل بود اومد و جونگکوک رو بلند کرد و برد داخل اتاقم و روی تخت گذاشتش...
بعد گفتم همه از اتاق برن بیرون...
خب... الان من بودم و... جونگکوک! جونگکوک بدنش داغ شده بود! ب نظر میرسید که خیلی مست کرده بوده!!
با یادآوری بوسه... از خجالت جلوی دهنمو گرفت و اروم خندیدم...
به صورت جونگکوک زل زدم و کنارش نشستم... موهاشو از جلوی چشماش کنار زدم...
صدایی توی مغزم پیچید: اون بزودی میمیره!
بغض کردم: عوضی! معلوم نبود اون مرد طرف کی بود؟ طرف دشمنای جونگکوک بود یا میخواست ب جونگکوک کمک کنه؟؟ ب هرحال نباید بهش اعتماد کنم... شاید یه تله باشه!!! یا... شایدم نه!
اشکامو پاک کردم و اروم جونگکوک رو بغل کردم: جونگکوک... معذرت میخوام! نمیدونم باید چکار کنم...
#جونگکوک
ویو جونگکوک
سرم گیج میرفت... اروم چشمامو باز کردم که حس کردم یه نفر بغلم کرده!
چند لحظه بعد چشمام واضح تر میدید... اثر مشروب رفته بود..
اروم سرمو بلند کردم ک دیدم ا.ت بغلم کرده!!
سریع سرمو گذاشتم روی بالش و چشمامو بستم تا متوجه نشه بیدار شدم... چون میخواستم همچنان بغلم کنه:)
یهو شروع کرد به حرف زدن:جونگکوک... معذرت میخوام... نمیدونم باید چکار کنم!
چی؟منظورش چیه!؟؟
صداش میلرزید و ب نظر میرسید داره گریه میکنه و ترسیده: لعنتی من عاشقتم! ولی فقط... فقط نمیخوام از دستت بدم! من... حتی به قیمت جون خودمم که شده نمیزارم بلایی سرت بیاد!!
ا. ت... باورم نمیشه واقعا خودتی!؟؟
ضربان قلبم رفت بالا... گفت عاشقمه!؟؟ این دختر...
ا. ت فین فین کرد: من... من بهش گفتم هرکاری لازم باشه میکنم تا نجات پیدا کنی... اره!
بعد یهو رهام کرد و بلند شد... اشکاشو پاک کرد و خندید: همینکه کنارمی عالیه:))
ناخوداگاه چشمامو باز کردم و بلند شدم: ا. ت
ا. ت یهو با شوک گفت: هی جونگکوکک بیدارشدییی؟؟؟
با لبخند بغلش گرفتم: اره!
من من کرد: الان خوبی!؟؟
خندیدم و بوسه ای روی موهاش زدم: اره عالیم! فقط... یکم گرسنه م!
ا. ت سریع خودشو از بغلم بیرون کشید و گفت: الان میگم برات غذا بیارن!
تمام مدت با لبخند بهش نگاه میکردم... اگه اون واقعا منو دوست داشته باشه... این عالیه... این خبر... بهترین چیزی بود ک میتونست اتفاق بیوفته! این اتفاق... همون چیزی بود ک میتونست حالمو خوب کنه!
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
🖤دختر کوچولوی من~»
🖤Part ۳۹
خیلی ترسیدم و بازوهاشو گرفتم و تکون دادم: هی!! هییی جونگکوککک!!!
اما جوابی نداد... همین باعث شد از ترس بلرزم! سریع فریاد زدم: خدمتکاااارررر!!!!
صدام گرفته بود! خدمتکار سریع اومد. سریع گفتم: زود محافظو صدا کن بیان ارباب حالش بده!!!
خدمتکار چشمی گفت و دویید و چند لحظه بعد محافظم که مردی درشت هیکل بود اومد و جونگکوک رو بلند کرد و برد داخل اتاقم و روی تخت گذاشتش...
بعد گفتم همه از اتاق برن بیرون...
خب... الان من بودم و... جونگکوک! جونگکوک بدنش داغ شده بود! ب نظر میرسید که خیلی مست کرده بوده!!
با یادآوری بوسه... از خجالت جلوی دهنمو گرفت و اروم خندیدم...
به صورت جونگکوک زل زدم و کنارش نشستم... موهاشو از جلوی چشماش کنار زدم...
صدایی توی مغزم پیچید: اون بزودی میمیره!
بغض کردم: عوضی! معلوم نبود اون مرد طرف کی بود؟ طرف دشمنای جونگکوک بود یا میخواست ب جونگکوک کمک کنه؟؟ ب هرحال نباید بهش اعتماد کنم... شاید یه تله باشه!!! یا... شایدم نه!
اشکامو پاک کردم و اروم جونگکوک رو بغل کردم: جونگکوک... معذرت میخوام! نمیدونم باید چکار کنم...
#جونگکوک
ویو جونگکوک
سرم گیج میرفت... اروم چشمامو باز کردم که حس کردم یه نفر بغلم کرده!
چند لحظه بعد چشمام واضح تر میدید... اثر مشروب رفته بود..
اروم سرمو بلند کردم ک دیدم ا.ت بغلم کرده!!
سریع سرمو گذاشتم روی بالش و چشمامو بستم تا متوجه نشه بیدار شدم... چون میخواستم همچنان بغلم کنه:)
یهو شروع کرد به حرف زدن:جونگکوک... معذرت میخوام... نمیدونم باید چکار کنم!
چی؟منظورش چیه!؟؟
صداش میلرزید و ب نظر میرسید داره گریه میکنه و ترسیده: لعنتی من عاشقتم! ولی فقط... فقط نمیخوام از دستت بدم! من... حتی به قیمت جون خودمم که شده نمیزارم بلایی سرت بیاد!!
ا. ت... باورم نمیشه واقعا خودتی!؟؟
ضربان قلبم رفت بالا... گفت عاشقمه!؟؟ این دختر...
ا. ت فین فین کرد: من... من بهش گفتم هرکاری لازم باشه میکنم تا نجات پیدا کنی... اره!
بعد یهو رهام کرد و بلند شد... اشکاشو پاک کرد و خندید: همینکه کنارمی عالیه:))
ناخوداگاه چشمامو باز کردم و بلند شدم: ا. ت
ا. ت یهو با شوک گفت: هی جونگکوکک بیدارشدییی؟؟؟
با لبخند بغلش گرفتم: اره!
من من کرد: الان خوبی!؟؟
خندیدم و بوسه ای روی موهاش زدم: اره عالیم! فقط... یکم گرسنه م!
ا. ت سریع خودشو از بغلم بیرون کشید و گفت: الان میگم برات غذا بیارن!
تمام مدت با لبخند بهش نگاه میکردم... اگه اون واقعا منو دوست داشته باشه... این عالیه... این خبر... بهترین چیزی بود ک میتونست اتفاق بیوفته! این اتفاق... همون چیزی بود ک میتونست حالمو خوب کنه!
⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅═══════════ـ݂᪶݃ᩚ⊰⃟𖠇࿐ྀུ༅࿇༅
ادامه دارد...
#فیک
#فیک_جونگکوک
#فیک_بی_تی_اس
#فیک_عاشقانه
#رمان
#رمان_عاشقانه
#عاشقانه
- ۳۶۹
- ۰۳ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط