پارت ۲۰
پارت ۲۰
چند روز از آن شب بارانی گذشته بود.
رابطهی من و تهیونگ دیگر مثل روزهای اول نبود.
هنوز سر چیزهای کوچک با هم بحث میکردیم، هنوز هم گاهی برای حرص دادن همدیگه نقشه میکشیدیم...
اما حالا بین دعواهایمان، خنده هم بود.
آن عصر داشتم از سوپرمارکت برمیگشتم که تهیونگ جلوی در ساختمان منتظرم بود.
ـ لینا!
ـ چی شده؟
ـ امشب چندتا از دوستام میان خونه.
ـ خب؟
ـ ممکنه یکم شلوغ بشه.
ـ نکنه دوباره صداتون بیاد پایین؟
ـ قول میدم این بار اذیتت نکنم.
با شک نگاهش کردم.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ باشه.
خواستم وارد ساختمان بشم که گفت:
ـ اگه حوصله داشتی، تو هم بیا.
برگشتم.
ـ من؟
ـ آره.
ـ ولی دوستات رو نمیشناسم.
ـ اشکالی نداره. من اونجام.
چند لحظه فکر کردم.
ـ باشه، میام.
لبخند زد.
ـ پس منتظرت میمونم.
شب، آماده شدم و رفتم طبقه بالا.
وقتی در رو زدم، تهیونگ خودش در رو باز کرد.
ـ بالاخره اومدی.
ـ گفتم که میام.
ـ فکر کردم منصرف میشی.
ـ چرا؟
ـ چون تو خیلی زود از من خسته میشی.
ـ هنوز تصمیم نگرفتم.
خندید.
ـ بیا داخل.
چند نفر از دوستهای تهیونگ توی خونه بودن.
بعد از کمی آشنایی، کمکم راحت شدم و کنار بقیه نشستم.
یکی از دوستهای تهیونگ شروع به تعریف خاطرهای از دوران مدرسه کرد و همه زدند زیر خنده.
من هم خندیدم.
تهیونگ از آن طرف اتاق نگاهم کرد.
لبخند روی صورتش نشست.
اما چند لحظه بعد، یکی از دوستانش کنار من نشست و شروع کرد باهام حرف زدن.
تهیونگ نگاهشون کرد.
لبخندش کمرنگ شد.
نمیدونست چرا...
ولی از اینکه یکی دیگه داشت اینقدر راحت با لینا حرف میزد، یک حس ناخوشایند کوچیک توی دلش نشست.
چند روز از آن شب بارانی گذشته بود.
رابطهی من و تهیونگ دیگر مثل روزهای اول نبود.
هنوز سر چیزهای کوچک با هم بحث میکردیم، هنوز هم گاهی برای حرص دادن همدیگه نقشه میکشیدیم...
اما حالا بین دعواهایمان، خنده هم بود.
آن عصر داشتم از سوپرمارکت برمیگشتم که تهیونگ جلوی در ساختمان منتظرم بود.
ـ لینا!
ـ چی شده؟
ـ امشب چندتا از دوستام میان خونه.
ـ خب؟
ـ ممکنه یکم شلوغ بشه.
ـ نکنه دوباره صداتون بیاد پایین؟
ـ قول میدم این بار اذیتت نکنم.
با شک نگاهش کردم.
ـ مطمئنی؟
ـ آره.
ـ باشه.
خواستم وارد ساختمان بشم که گفت:
ـ اگه حوصله داشتی، تو هم بیا.
برگشتم.
ـ من؟
ـ آره.
ـ ولی دوستات رو نمیشناسم.
ـ اشکالی نداره. من اونجام.
چند لحظه فکر کردم.
ـ باشه، میام.
لبخند زد.
ـ پس منتظرت میمونم.
شب، آماده شدم و رفتم طبقه بالا.
وقتی در رو زدم، تهیونگ خودش در رو باز کرد.
ـ بالاخره اومدی.
ـ گفتم که میام.
ـ فکر کردم منصرف میشی.
ـ چرا؟
ـ چون تو خیلی زود از من خسته میشی.
ـ هنوز تصمیم نگرفتم.
خندید.
ـ بیا داخل.
چند نفر از دوستهای تهیونگ توی خونه بودن.
بعد از کمی آشنایی، کمکم راحت شدم و کنار بقیه نشستم.
یکی از دوستهای تهیونگ شروع به تعریف خاطرهای از دوران مدرسه کرد و همه زدند زیر خنده.
من هم خندیدم.
تهیونگ از آن طرف اتاق نگاهم کرد.
لبخند روی صورتش نشست.
اما چند لحظه بعد، یکی از دوستانش کنار من نشست و شروع کرد باهام حرف زدن.
تهیونگ نگاهشون کرد.
لبخندش کمرنگ شد.
نمیدونست چرا...
ولی از اینکه یکی دیگه داشت اینقدر راحت با لینا حرف میزد، یک حس ناخوشایند کوچیک توی دلش نشست.
- ۴۵۷
- ۱۰ شهریور ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط