بیا بیدار و بی تابم ، دلم آغوش می خواهد

بیا بیدار و بی تابم ، دلم آغوش می خواهد
مرا محصور کن در خود ، تنم تن پوش می خواهد

ببین دستان سردم را ، بپرس احوال قلبم را
ببوس امشب لبانم را ، که او هم نوش می خواهد

نگاهی کن به چشمانم ، بکش دستی به موهایم
فدای شانه های تو ، سر من دوش می خواهد
دلت را با دل تنگم ، یکی کن مهربان من
که حسرت های دیرینه کمی پاپوش می خواهد

اگر پر حرف و پر دردم ، غم عشق تو سنگین است
نگو ای نازنین این زن ، فقط یک گوش می خواهد

من از ابراز احساسم ، نباید دست بردارم
اگرچه چشم ظاهربین ، مرا خاموش می خواهد
دیدگاه ها (۱)

ﺍﯾـﻦ ﺷﻌـــــــﺮ ﻫﺎ . . . ﺑــــﺮﻭﻧـــﺪ ﺑﻪ ﺟﻬّﻨـــــــﻢ !ﻣــــ...

نمیدانم تو کیستیهر که می خواهی باش... این عادت مشترک همه ی ا...

در زندگی هر آدمی اتفاق های تلخ و شیرین زیادی وجود دارد...یک ...

در ﺷﻬﺮ ﻫﯽ ﻗﺪم زد و ﻋﺎﺑﺮ زﯾﺎد ﺷﺪﺗﺮس از رﻗﯿﺐ ﺑﻮد … ﮐﻪ آﺧﺮ زﯾﺎد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط