ابر ها مثل تاریک ترین لوی تحریکات سمت آسمان گریخته بودند،
ابر ها مثل تاریک ترین لوی تحریکات سمت آسمان گریخته بودند، بوی سردی و باران با همان باد یکی شده بودند گویی آرامش قبل از توفان بود.. تهیونگ جدی دست گره زده اش را مشت تر کرد و نگاه تاریک اش روی آسمان قفل بود آسمانی که کم کم در حالت تاریکی بیشتر میرفت ستاره های کم کم پنهان میشدند ... ولی ات به آرامی سرش را تکیه شیشه ون مشکی بود دست اش توسط دست های کوچیک جیهو قفل بود در حالی که عمیق خواب بود هرچی نباشه نیمی از شب گذشته بود ...
جانگ زن پیر سعی کرد لحنش را آرام کند : دخترم سعی کن بخوابی دیر وقته ساعت از ۲ گذشته .. دختر با همان حالت بیحال و خسته کلافه زمزمه کرد : خاله جانگ ممنون تو بخوای من خوابم نمیاد ...
جانگ شال گردن قرمز را روی شانه های دخترک مرتب کرد سپس تکیه داد به صندلی ... یونهی در وجودش هیچی جز تاریکی نبود .. یونهی به شدت غمگین و تنها بود مخصوصا با یاد آوری اینکه با یونوو خداحافظی نکرده بود ... یونهی از ته قلبش یونوو رو دوست داشت چه بخواهد چه نخواهد ... افکارش با گذاشتن پا روی ترمز یهویی شیرجهای از زمین به ون داده شد در حالی که همه سمت جلو گریختن در آن لحظه اگر ات نبود که گهواره جیهو را گرفت حتما جیهو زخمی یا بیدار میشد ...
جانگ طوری که از دست برادزده اش عصبی شد و با لحنی تندی گفت: دختره دیوانه چیکار میکنی ؟...
یونهی با چشم های که میلرزید و با لحن جدی گفت : عمه.. جلو راه چند ماشین وایستادن ... ترس به جون دخترک افتاد سریع و بلند گفت : یوهی برو عقب. زود باش...
یونهی محکم و آرام سری تکون داد سپس دنده را سمت عقب کشید ولی صدای به شدت خرابی و دوو مشکی تاریک با باد بیرون یکی شد قلب دخترک مثل تیکه ای از قالب یخی شکست و با ترس گفت : ماشین...!خراب شد ... یونهی با ترس و چشم های گرد سمت جانگ و سریع گفت : چیکار کنیم عمه.. یه چیزی بگو
جانگ سریع و تند با دست دیگرش کیف دستی جیهو را سمت یونهی گرفت: بگیر پیاده از کوه پایین میریم تا برسیم به خیمه های دامن کوهی
یونهی سری تکون داد سپس کیف دستی جیهو را برداشت و با دست دیگرش گهواره جیهو... جانگ هو آرنج ات را با دست قوی اش گرفت تا زمین نخورد وقتی به سختی از ون پیاده شدند در میان درخت ها رفتن
سنگینی این بار در کنار وحشت از مسیر، باعث شده بود تمام بدنش از شدت ترس مثل بید بلرزد. رنگ از رخسارش پریده بود و نفسهایش در سینهی پر از اضطرابش حبس میشد.
یونهی با چهرهای مصمم اما نگران، پا به پای آنها حرکت میکرد. او در حالی که سعی داشت تعادلش را در آن مسیر ناهموار حفظ کند، گهوارهی جیهو را محکم در آغوش گرفته بود.. روی ساعاد دستش کیف آبی آویزان بود..
تاریکی مطلق مثل قیر بر کوهستان پاشیده شده بود؛ آنقدر غلیظ که ات حتی قدم بعدیاش را نمیدید. تنها زمانی که صاعقهای دل آسمان را میشکافت، صخرههای تیز و سایههای کج و معوج برای لحظهای نمایان میشدند. صدای رعدوبرقهای هولناک و غرش آسمان با صدای کوبش قلب او یکی شده بود... او ترسیده چشم به آسمان دوخت قلبش از شدت نگرانی میجنگید ... بخاطر معشوق اش ...
، در حالی که شکم سنگینش را با دستان لرزانش گرفته بود، با هر غرش آسمان از جا پرید. بدنش از وحشتی فلجکننده میلرزید
دخترک نالهای خفه کرد : آه ... پام
جانگ زن پیر سعی کرد لحنش را آرام کند : دخترم سعی کن بخوابی دیر وقته ساعت از ۲ گذشته .. دختر با همان حالت بیحال و خسته کلافه زمزمه کرد : خاله جانگ ممنون تو بخوای من خوابم نمیاد ...
جانگ شال گردن قرمز را روی شانه های دخترک مرتب کرد سپس تکیه داد به صندلی ... یونهی در وجودش هیچی جز تاریکی نبود .. یونهی به شدت غمگین و تنها بود مخصوصا با یاد آوری اینکه با یونوو خداحافظی نکرده بود ... یونهی از ته قلبش یونوو رو دوست داشت چه بخواهد چه نخواهد ... افکارش با گذاشتن پا روی ترمز یهویی شیرجهای از زمین به ون داده شد در حالی که همه سمت جلو گریختن در آن لحظه اگر ات نبود که گهواره جیهو را گرفت حتما جیهو زخمی یا بیدار میشد ...
جانگ طوری که از دست برادزده اش عصبی شد و با لحنی تندی گفت: دختره دیوانه چیکار میکنی ؟...
یونهی با چشم های که میلرزید و با لحن جدی گفت : عمه.. جلو راه چند ماشین وایستادن ... ترس به جون دخترک افتاد سریع و بلند گفت : یوهی برو عقب. زود باش...
یونهی محکم و آرام سری تکون داد سپس دنده را سمت عقب کشید ولی صدای به شدت خرابی و دوو مشکی تاریک با باد بیرون یکی شد قلب دخترک مثل تیکه ای از قالب یخی شکست و با ترس گفت : ماشین...!خراب شد ... یونهی با ترس و چشم های گرد سمت جانگ و سریع گفت : چیکار کنیم عمه.. یه چیزی بگو
جانگ سریع و تند با دست دیگرش کیف دستی جیهو را سمت یونهی گرفت: بگیر پیاده از کوه پایین میریم تا برسیم به خیمه های دامن کوهی
یونهی سری تکون داد سپس کیف دستی جیهو را برداشت و با دست دیگرش گهواره جیهو... جانگ هو آرنج ات را با دست قوی اش گرفت تا زمین نخورد وقتی به سختی از ون پیاده شدند در میان درخت ها رفتن
سنگینی این بار در کنار وحشت از مسیر، باعث شده بود تمام بدنش از شدت ترس مثل بید بلرزد. رنگ از رخسارش پریده بود و نفسهایش در سینهی پر از اضطرابش حبس میشد.
یونهی با چهرهای مصمم اما نگران، پا به پای آنها حرکت میکرد. او در حالی که سعی داشت تعادلش را در آن مسیر ناهموار حفظ کند، گهوارهی جیهو را محکم در آغوش گرفته بود.. روی ساعاد دستش کیف آبی آویزان بود..
تاریکی مطلق مثل قیر بر کوهستان پاشیده شده بود؛ آنقدر غلیظ که ات حتی قدم بعدیاش را نمیدید. تنها زمانی که صاعقهای دل آسمان را میشکافت، صخرههای تیز و سایههای کج و معوج برای لحظهای نمایان میشدند. صدای رعدوبرقهای هولناک و غرش آسمان با صدای کوبش قلب او یکی شده بود... او ترسیده چشم به آسمان دوخت قلبش از شدت نگرانی میجنگید ... بخاطر معشوق اش ...
، در حالی که شکم سنگینش را با دستان لرزانش گرفته بود، با هر غرش آسمان از جا پرید. بدنش از وحشتی فلجکننده میلرزید
دخترک نالهای خفه کرد : آه ... پام
- ۴۵
- ۱۴ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط