پارت
پارت ۳۰
ویو ات
مونده بودم ته در جوابش چی میگه ولی خب معلوم بود با اون ادبی که اون داره همه چیو لو میده برا همین سریع بجای ته خودم گفتم
-هیچی گلم..یه کار بدی کرده بودم بابات داشت با یه چوب خیلی کوچولو به شوخی منو میزد..(لبخند)
~واگعا..
+ناله های دیشبت که اینو نمیگفتن
-تهههه خفههه
~پس یعنی بابا آدم بدتیه؟
+نه بابایی من کجام بده هومم؟اصلا بهم میخوره آدم بدی باشم؟
-از تو آدم خوبتر تو عمرم ندیدمممم(پوزخند)
+برو بابا جون، تو برو من امشب مامانیتو با یه چوب بزرگتر تنبیه میکنم
~ولی من نمیژالم
+اووووو
-قربون پسر خوشگل خودم برمممم
پرش زمانی به بعد از صبحونه
+بیب من امشب قراره با جین برم کلاب یه کاری داریم و اینکه ۳ شب برمیگردیم
-برای چه کاری میرین؟
+نمیتونم بهت بگم که...
-اوففف..واقعا نمیتونی بگییییی...
+نه نمیتونم بگم فقط بدون امشب ساعت ۶ میرم اوکی؟
-اوکی تیششششش..نظرت چیه من و شوگا هم باهات بیایم؟
+نه نه...اصلا خوب نی
-باشه هر قبری میخای برو اصلا به من چه...حالا بزا منم برم جایی عمرا بهت بگمممم
+تو میگی ولی من نمیگم
-اصلا منطقی نیست اصلاااااا عمراااا
~بابایی مامانی شوما دارین دعوا میتونین؟
+نه پسر قشنگم کی گفته هومم؟
~بابایی چند تا عکس گِلِفتم بنظرت کدومو بلا دوس دختلم بفلستم؟
-مگع تو دوست دخترم داری؟؟؟!؟؟؟واتتت؟
~آله دیگه
-وایییی من دارم دیوونه میشم ته نمیخای چیزی بگیییی...یا نکنه تو هم...تو هم میدونستیو به من نگفتیی؟؟..از کِی تاحالا من غریبه شدمممم؟؟(کمی داد)
+باشه دیگه بیب...انقد حرص نخور واست خوب نیس
-بجای اینکه یدونه بچه داشته باشم دوتا دارم آیگووو
پرش زمانی به ۵ شب
ویو ات
تو اتاقم بودم و شوگا هم بغلم داشت با تبلتش بازی میکرد که یه لحظه به این فکر افتادم که چرا ته و جین از ساعت۶ شب تا ۳ باید تو کلاب باشن؟نکنه خیانت میکنن؟؟..نه نه امکان نداره..تو فکر بودم که گوشیم زنگ خورد و شوگا رو از بغلم گذاشتم روی تخت و دیدم لیاعه
٪الو اتتتت(داد)
-چته آرومتررر
٪ببین امشب بچتو بیار خونمون با نامی بزارمش خونم من و تو بریم دنبال ته و جین
-ولی واسه چی؟
٪خب اینکه اینا این همه ساعت تو کلاب میمونن بنظرت خیلی غیر طبیعی نیست؟؟
-وای آره راست میگی داشتم بهش فک میکردم
٪اوکی به ته بگو که چون حوصلت سر میره با شوگا بیای خونمون و از خونمون که ته و جین رفتن ما هم تعقیبشون کنیم
-باشه فهمیدم فعلا(قطع کرد)
سریع لباسای شوگا رو دادم تنش که پرسید
~مامان کجا میلیم
-میبرمت پیش نامجون
~ولی من باهاش بهم
-دیگه اونش به من ربطی نداره همینی که هست باشه مامانیی؟
~اممم..باشی
ته که داشت میرفت خونه لیا اینا که با جین برن کلاب منم سریع از پله ها با شوگا که تو بغلم بود اومدم پایین و گفتم
-هی ته..من و شوگا رو هم برسون خونه لیا
+اوکی بیاین سوار شین
سوار ماشین شدیم و تو راه بودیم که شوگا گف
~بابایی...راشته که کلات لفتن شوما مشک...(ات با دستش جلوی دهن شوگا رو گرفت و گف)
-پسر قشنگم بابا فقط میره یه کاری انجام بده و سریع برمیگرده دیگه مگه نه ته؟(لبخند فیک ضایع)
+اوهوم(تودلش: چرا نذاشت شوگا حرفشو کامل بزنه؟)
ویو ات ساعت ۶ شب
شوگا تو اتاق نامی داشت باهاش بازی میکرد و جین و ته دیگه داشتن کم کم میرفتن سوار ماشین بشن که من و لیا هم تا دم در بدرقشون کردیم و بعد از اینکه متوجه شدیم ماشینشون حرکت کرد سریع من و لیا هم با ماشین لیا راه افتادیم دنبالشون و من تو ماشینش گفتم
-بچه ها خونه تنها که نیستن نه؟
٪نه بابا خیالت راحت آجوما پیششون هس
-همین که میگی خیالت راحت خیالم بدتر ناراحت میشههه
٪خیلی خب دیگه بیا روی کارمون تمرکز کنیم
ته و جین به کلاب رسیدن و ما هم وارد کلاب شدیم اولین کلابی بود که خیلی باشکوه و بیش از حد بزرگ بود..همونطور که قایمکی دنبال جین و ته بودیم اونا وارد یه اتاق شدن و من و لیا ۲ ساعت منتظر موندیم ولی اونا اصلا نیومدن بیرون برا همین رفتم سمت در اتاق و در اتاق رو یهو باز کردیم و با صحنه ای مواجه شدیم که فکرشم نمیکردیم....
ویو نامی
من و شوگا داشتیم یه انیمه فوق العاده جذاب میدیدیم که یهو یکی محکم محکم در اتاق رو کوبید که شوگا گف
~ببین کیه؟
™مطمئنم آجوماست تو همینجا منتظر بمون اوکی؟
~باسه
رفتم سمت در که یهو در محکم باز شد بدون اینکه بهش دست بزنم و...
.....ادامه دارد.......
شرط: ۳۱ لایک و ۳۰ کامنت و ۸ بازنشر
ویو ات
مونده بودم ته در جوابش چی میگه ولی خب معلوم بود با اون ادبی که اون داره همه چیو لو میده برا همین سریع بجای ته خودم گفتم
-هیچی گلم..یه کار بدی کرده بودم بابات داشت با یه چوب خیلی کوچولو به شوخی منو میزد..(لبخند)
~واگعا..
+ناله های دیشبت که اینو نمیگفتن
-تهههه خفههه
~پس یعنی بابا آدم بدتیه؟
+نه بابایی من کجام بده هومم؟اصلا بهم میخوره آدم بدی باشم؟
-از تو آدم خوبتر تو عمرم ندیدمممم(پوزخند)
+برو بابا جون، تو برو من امشب مامانیتو با یه چوب بزرگتر تنبیه میکنم
~ولی من نمیژالم
+اووووو
-قربون پسر خوشگل خودم برمممم
پرش زمانی به بعد از صبحونه
+بیب من امشب قراره با جین برم کلاب یه کاری داریم و اینکه ۳ شب برمیگردیم
-برای چه کاری میرین؟
+نمیتونم بهت بگم که...
-اوففف..واقعا نمیتونی بگییییی...
+نه نمیتونم بگم فقط بدون امشب ساعت ۶ میرم اوکی؟
-اوکی تیششششش..نظرت چیه من و شوگا هم باهات بیایم؟
+نه نه...اصلا خوب نی
-باشه هر قبری میخای برو اصلا به من چه...حالا بزا منم برم جایی عمرا بهت بگمممم
+تو میگی ولی من نمیگم
-اصلا منطقی نیست اصلاااااا عمراااا
~بابایی مامانی شوما دارین دعوا میتونین؟
+نه پسر قشنگم کی گفته هومم؟
~بابایی چند تا عکس گِلِفتم بنظرت کدومو بلا دوس دختلم بفلستم؟
-مگع تو دوست دخترم داری؟؟؟!؟؟؟واتتت؟
~آله دیگه
-وایییی من دارم دیوونه میشم ته نمیخای چیزی بگیییی...یا نکنه تو هم...تو هم میدونستیو به من نگفتیی؟؟..از کِی تاحالا من غریبه شدمممم؟؟(کمی داد)
+باشه دیگه بیب...انقد حرص نخور واست خوب نیس
-بجای اینکه یدونه بچه داشته باشم دوتا دارم آیگووو
پرش زمانی به ۵ شب
ویو ات
تو اتاقم بودم و شوگا هم بغلم داشت با تبلتش بازی میکرد که یه لحظه به این فکر افتادم که چرا ته و جین از ساعت۶ شب تا ۳ باید تو کلاب باشن؟نکنه خیانت میکنن؟؟..نه نه امکان نداره..تو فکر بودم که گوشیم زنگ خورد و شوگا رو از بغلم گذاشتم روی تخت و دیدم لیاعه
٪الو اتتتت(داد)
-چته آرومتررر
٪ببین امشب بچتو بیار خونمون با نامی بزارمش خونم من و تو بریم دنبال ته و جین
-ولی واسه چی؟
٪خب اینکه اینا این همه ساعت تو کلاب میمونن بنظرت خیلی غیر طبیعی نیست؟؟
-وای آره راست میگی داشتم بهش فک میکردم
٪اوکی به ته بگو که چون حوصلت سر میره با شوگا بیای خونمون و از خونمون که ته و جین رفتن ما هم تعقیبشون کنیم
-باشه فهمیدم فعلا(قطع کرد)
سریع لباسای شوگا رو دادم تنش که پرسید
~مامان کجا میلیم
-میبرمت پیش نامجون
~ولی من باهاش بهم
-دیگه اونش به من ربطی نداره همینی که هست باشه مامانیی؟
~اممم..باشی
ته که داشت میرفت خونه لیا اینا که با جین برن کلاب منم سریع از پله ها با شوگا که تو بغلم بود اومدم پایین و گفتم
-هی ته..من و شوگا رو هم برسون خونه لیا
+اوکی بیاین سوار شین
سوار ماشین شدیم و تو راه بودیم که شوگا گف
~بابایی...راشته که کلات لفتن شوما مشک...(ات با دستش جلوی دهن شوگا رو گرفت و گف)
-پسر قشنگم بابا فقط میره یه کاری انجام بده و سریع برمیگرده دیگه مگه نه ته؟(لبخند فیک ضایع)
+اوهوم(تودلش: چرا نذاشت شوگا حرفشو کامل بزنه؟)
ویو ات ساعت ۶ شب
شوگا تو اتاق نامی داشت باهاش بازی میکرد و جین و ته دیگه داشتن کم کم میرفتن سوار ماشین بشن که من و لیا هم تا دم در بدرقشون کردیم و بعد از اینکه متوجه شدیم ماشینشون حرکت کرد سریع من و لیا هم با ماشین لیا راه افتادیم دنبالشون و من تو ماشینش گفتم
-بچه ها خونه تنها که نیستن نه؟
٪نه بابا خیالت راحت آجوما پیششون هس
-همین که میگی خیالت راحت خیالم بدتر ناراحت میشههه
٪خیلی خب دیگه بیا روی کارمون تمرکز کنیم
ته و جین به کلاب رسیدن و ما هم وارد کلاب شدیم اولین کلابی بود که خیلی باشکوه و بیش از حد بزرگ بود..همونطور که قایمکی دنبال جین و ته بودیم اونا وارد یه اتاق شدن و من و لیا ۲ ساعت منتظر موندیم ولی اونا اصلا نیومدن بیرون برا همین رفتم سمت در اتاق و در اتاق رو یهو باز کردیم و با صحنه ای مواجه شدیم که فکرشم نمیکردیم....
ویو نامی
من و شوگا داشتیم یه انیمه فوق العاده جذاب میدیدیم که یهو یکی محکم محکم در اتاق رو کوبید که شوگا گف
~ببین کیه؟
™مطمئنم آجوماست تو همینجا منتظر بمون اوکی؟
~باسه
رفتم سمت در که یهو در محکم باز شد بدون اینکه بهش دست بزنم و...
.....ادامه دارد.......
شرط: ۳۱ لایک و ۳۰ کامنت و ۸ بازنشر
- ۴.۱k
- ۰۶ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۴۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط