چیهیونگ داشت گریه میکرد اشک میریخت و به دنبال مالش مید
چیهیونگ داشت گریه میکرد اشک میریخت و به دنبال مالش میدوید قلب تهیونگ مثل خنجر شد که به گوشت میخورد فریاد چیهیونگ بیشتر آزارش میداد
کودک مرد کوچیکی بود که در دنیا تاریکی خودش فریاد کشید : مادر نرو.. بخاطر پدر منو مجازات نکن..
در این لحظه زمان مثل قدم های ات ایستاد با طرفین سر تکون داد و گذاشت اشک هایش جاری شوند ولی با صدای محکمی گفت : برو چیهیونگ جای تو اون عمارته جای تو پیش پدرته..
چیهیونگ با پوزخند عصبی فریاد کشید : پدر؟.. پدری که فقد یک ساعت دیدمش؟.. اون نمیشه پدر.. مادر این کارو با من نکن من دوست ندارم من عاشقتم مادر.. ترو خیلی دوست دارم بیشتر از جونم
قلب تهیونگ باز هم آتش گرفت چیهیونگ نیمه خودش بود در بچگی چشم هایش پر از اشک شد ولی محکم صدایش را بلند کرد : هیچکس هیچ جای نمیره
ات مثل یک ابر بهار سمت تهیونگ چرخید و این اژ جانب پسرکش نمیشد چون همچنین پشت به پدرش ایستاده بود
عجب شبی بود خانواده تنها و گمشده در کوچه ای خلوت و تاریک ایستاده بودند چیهیونگ درست میان هر دو قرار گرفته بود تهیونگ و آت روبه رو هم
نگاه تهیونگ تمنای داشت که ات متوجه اش نمیشد .. ولی نگاه آت .. لبخند غمگین اشک ریخت و با لبخند به تهیونگ خیره شد سکوت مرگ آلود را شکست : کیم تهیونگ.. من ترو وادار به چیزی که نمیخواهی نمیکنم
تهیونگ پشیمان پلک زد با خود گفت ٫ کاشکی بهت میگفتم ٫
چیهیونگ این احترام را به مادر و پدر جدیدش گذاشت و دخالت نکرد
ولی مادرش با غمگینی باد همراه شد : تهیونگ اگه الان بگی که اون زن همسرته یا دوستش داری من از دستت ناراحت نمیشم
تهیونگ برای یک لحظه خبیث خندید سپس دست به سینه شد و آرام گفت: واقعا ناراحت نمیشی؟.
قلب دخترک آتش گرفت و آرام ادامه داد : عشق.. کیم تهیونگ عشق رو نمیشه نادیده گرفت چیهیونگ رو به تو میدم با پسرمون کنار اون زنه خوشبخت بشی..
تهیونگ شیطون خندید سپس قدم اول را برداشت ادامه اش را تهیونگ گفت : پس برای ما آرزو خوشبختی هم میکنی ؟.. انتظار داشتم الان موهای اون زنع رو بکنی...
وقتی تهیونگ از کنار پسرکش گذشت و روبه رو ات قرار گرفت گره دست هایش را باز کرد سپس دست تو جیب جدی گفت : این حرفای که میخواستی بگی؟..
دخترک بغض آلود به زمین خیره شد مشتش را محکم گرفت و تهیونگ زیر چشمی به دست ات نگاه میکرد
دلش میخواست موهای دختره رو بکنه دلش میخواست مشت هاشو به صورت تهیونگ بزنه ولی این ات بود دختری که مهربانی ترین قلب را داشت اشکش سرازیر شد سپس پشت کرد به تهیونگ و سمت تاکسی هجوم برد ولی تهیونگ بلند و محکم گفت : سر جات وایستا کیم ات..
دخترک قدم هایش را متوقف نکرد ..
تهیونگ بلند تر فریاد کشید : گفتم وایستا وگرنه بد میشه برات
دخترک پوزخند زد سپس دستش را روی دست گیره تاکسی گذاشت چیهیونگ با قدم های تند تر سمت مادرش دوید سپس در را برای مادرش باز کرد ولی خودش رو. تر نشست
مادرش لبخند تو دلش زد سپس با خود گفت ٫ چه خوب دارمت چه خوب ترو به دنیا آوردم٫ بدون حرف یا کلام دیگری هر دو سوار ماشین شدند تهیونگ پوزخند زد درست موقع ای که یونوو کنارش ایستاد با صدای گنگ و خفنی گفت : جلو اون تاکسی رو بگیرین .. یه ماشین هم بفرست دنبال جیهو یونهی و خاله جانگ
یونوو کلافه نفس کشید سپس با صدای کلافه گفت : خستم کردی باشه بابا اینقدر دستور اینقدر دستور..
کودک مرد کوچیکی بود که در دنیا تاریکی خودش فریاد کشید : مادر نرو.. بخاطر پدر منو مجازات نکن..
در این لحظه زمان مثل قدم های ات ایستاد با طرفین سر تکون داد و گذاشت اشک هایش جاری شوند ولی با صدای محکمی گفت : برو چیهیونگ جای تو اون عمارته جای تو پیش پدرته..
چیهیونگ با پوزخند عصبی فریاد کشید : پدر؟.. پدری که فقد یک ساعت دیدمش؟.. اون نمیشه پدر.. مادر این کارو با من نکن من دوست ندارم من عاشقتم مادر.. ترو خیلی دوست دارم بیشتر از جونم
قلب تهیونگ باز هم آتش گرفت چیهیونگ نیمه خودش بود در بچگی چشم هایش پر از اشک شد ولی محکم صدایش را بلند کرد : هیچکس هیچ جای نمیره
ات مثل یک ابر بهار سمت تهیونگ چرخید و این اژ جانب پسرکش نمیشد چون همچنین پشت به پدرش ایستاده بود
عجب شبی بود خانواده تنها و گمشده در کوچه ای خلوت و تاریک ایستاده بودند چیهیونگ درست میان هر دو قرار گرفته بود تهیونگ و آت روبه رو هم
نگاه تهیونگ تمنای داشت که ات متوجه اش نمیشد .. ولی نگاه آت .. لبخند غمگین اشک ریخت و با لبخند به تهیونگ خیره شد سکوت مرگ آلود را شکست : کیم تهیونگ.. من ترو وادار به چیزی که نمیخواهی نمیکنم
تهیونگ پشیمان پلک زد با خود گفت ٫ کاشکی بهت میگفتم ٫
چیهیونگ این احترام را به مادر و پدر جدیدش گذاشت و دخالت نکرد
ولی مادرش با غمگینی باد همراه شد : تهیونگ اگه الان بگی که اون زن همسرته یا دوستش داری من از دستت ناراحت نمیشم
تهیونگ برای یک لحظه خبیث خندید سپس دست به سینه شد و آرام گفت: واقعا ناراحت نمیشی؟.
قلب دخترک آتش گرفت و آرام ادامه داد : عشق.. کیم تهیونگ عشق رو نمیشه نادیده گرفت چیهیونگ رو به تو میدم با پسرمون کنار اون زنه خوشبخت بشی..
تهیونگ شیطون خندید سپس قدم اول را برداشت ادامه اش را تهیونگ گفت : پس برای ما آرزو خوشبختی هم میکنی ؟.. انتظار داشتم الان موهای اون زنع رو بکنی...
وقتی تهیونگ از کنار پسرکش گذشت و روبه رو ات قرار گرفت گره دست هایش را باز کرد سپس دست تو جیب جدی گفت : این حرفای که میخواستی بگی؟..
دخترک بغض آلود به زمین خیره شد مشتش را محکم گرفت و تهیونگ زیر چشمی به دست ات نگاه میکرد
دلش میخواست موهای دختره رو بکنه دلش میخواست مشت هاشو به صورت تهیونگ بزنه ولی این ات بود دختری که مهربانی ترین قلب را داشت اشکش سرازیر شد سپس پشت کرد به تهیونگ و سمت تاکسی هجوم برد ولی تهیونگ بلند و محکم گفت : سر جات وایستا کیم ات..
دخترک قدم هایش را متوقف نکرد ..
تهیونگ بلند تر فریاد کشید : گفتم وایستا وگرنه بد میشه برات
دخترک پوزخند زد سپس دستش را روی دست گیره تاکسی گذاشت چیهیونگ با قدم های تند تر سمت مادرش دوید سپس در را برای مادرش باز کرد ولی خودش رو. تر نشست
مادرش لبخند تو دلش زد سپس با خود گفت ٫ چه خوب دارمت چه خوب ترو به دنیا آوردم٫ بدون حرف یا کلام دیگری هر دو سوار ماشین شدند تهیونگ پوزخند زد درست موقع ای که یونوو کنارش ایستاد با صدای گنگ و خفنی گفت : جلو اون تاکسی رو بگیرین .. یه ماشین هم بفرست دنبال جیهو یونهی و خاله جانگ
یونوو کلافه نفس کشید سپس با صدای کلافه گفت : خستم کردی باشه بابا اینقدر دستور اینقدر دستور..
- ۵۹
- ۱۸ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط