♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥
⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 43・⁠]⁠ᕗ

جانمش رو خیلی دوس داشتم. مکثی کرد و گفت: کریستینا بس کن لطفا..داری داغونم میکنی.. 
یه ذره خودش رو کج کرد و گفت : اگه گریه نکنی یه هدیه بهت میدم 
و سرم رو از آغوشش بیرون کشید و چیزی رو که از جیبش در آورده بود جلوم گرفت. یه جعبه کوچیک بود. خودش بازش کرد. یه گل سر خیلی خوشگل که روش برلیان و سنگهای رنگی کار شده بود. 
وای خدای من این همون گل سری بود که اون روز توی بازارچه دست گرفته بودم و ازش خوشم اومده بود. با لبخند زدش روی موهام و با دوتا دستش اشکام رو پاک کرد و پیشونیم رو بوسید و گفت : دیگه تموم شد..هرچی که شده تموم شده و توالان جات امنه امنه و دیگه هیچ اتفاق بری نمیوفته 
و منو تو بغلش کشید و روی موهام رو بوسید. گریه ام شدید تر شد. 
به پیرهنش چنگ زدم بابت گل سر حتما خیلی پول داده بود. نباید بپذیرمش 
کوبیدم تو سینهاش و گفتم: چرا خریدیش؟ 
دلخور گفت: دوسش نداری؟ 
خودم رو از اغوشش بیرون کشیدم و گل سر رو در آوردم و گفتم : حق نداشتنی چنین هدیه ای برام بخری..همین الان میبری پسش میدی 
زل زد تو چشمم. 
جونگکوک : كريستيناا.. 
داد زدم : همین الان میبری پسش میدی..من نمیخوامش
بلند و دلخور گفت : چرا حق نداشتم چنین هدیه ای برات بخرم؟ چون خیلی بهترش رو داری؟ 
زدم تو سینهاش و گفتم : نه. چون گرون بوده و حق نداشتنی چنین پول زیادی به خاطر من پاش بدی..
پوزخندی زد و گفت: اهان پس راجبه ام احساس ترحم میکنی و پیش خودت گفتی یه بچه گداست و پول نداره..اره؟ 
سریع و عصبی بلند شد. داغون گفتم  : منظورم اون نبود 
جدی گفت : منظورت خیلی واضح بود خانوم پولدار..خیلی بهترش رو داشتی و دلت برام میسوزه که چنین حماقتی کردم ولی بهتره بدونی اصلا ازش پشیمون نیستم.
یه دفعه بلند گفت‌ : میدونی چیه باید از اول میفهمیدیم. تو انقدر پول داری که من و امثال من و هدیه های به چشمت نیاد. من اشتباه کردم نباید بهت نزدیک میشدم
پردرد گفت‌ : نباید نزدیک شدن به تو برای من بزرگترین اشتباه ممکن بود. حالم از خودم بهم میخوره که پشیمون نیستم..  
و با عجله و و قدمهای بلند رفت. بلند صداش زدم جونگکوک. ولی اهمیتی نداد و رفت بلند زدم زیر گریه. گل سر رو توی دستم گرفتم. 
خوشگل و خیلی برام عزیز بود. 
خیلی داغون و عصبی و ناراحت خودم رو به قصر رسوندم 
و توی اتاقم رفتم و برای فرار از فکر و خیال به زور خوابیدم ولی نصفه شب با کابوس خیلی خیلی بدی درباره جونگکوک از خواب پریدم 
بلند زدم زیر گریه. چطور میتونسمت کمکش کنم؟ 
صحنه اونجور پرزحمت کار کردنش داشت داغونم میکرد. آنا اومد بالا سرم
دیدگاه ها (۲)

ادامه پارت 43آنا : چی شده بانوی من؟  بلند تر گریه کردم و گفت...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 44・⁠]⁠ᕗ  روز هشتم این جدایی ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 42・⁠]⁠ᕗروز دوم تصمیم گرفتم د...

ادامه پارت 41حس کردم دوست نداره در این بار سوال بپرسم و منم ...

♥⁠╣⁠[لمس ممنوعه]⁠╠⁠♥⁦ᕙ⁠[⁠・⁠part 38・⁠]⁠ᕗازش فاصله گرفتم ولی ی...

ظهور ازدواج )( فصل سوم ) پارت ۷۰۸و نگران گفت: باشه.. عصبي نم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط