.

.
شعر هم
دست از سر تنهایی ام برنمی دارد
مثل تو
که از سر دلم

عصیانی ترین خواهش روحم را
در شب شرجی آغوشت
به یاد می آورم
در لحظه ی بی نهایتی
که بهت و بوسه در هم می تنند
و ابدیت
متولد می شود

تو را
در خواب های بی تعبیر و به یاد نماندنی
تو را در لمس اندوه عمیق شب
تو را در متن قصه های عاشقانه ی دوردست می بینم
که نرم تر از سکوت
در شب شگفت شعرم می لغزی
و تن تنهایی ام را گرم می کنی
و من
گنجشک کوچک یخزده ای می شوم
که در وزش بی امان تگرگ
در امنیت دست هات لانه می کند
و یادش نمی آید
که جهنمی ترین توفان زندگی اش را
چند قرن پیش
پشت سر گذاشته است...
دیدگاه ها (۳)

مگه میشه!مگه داریم!

❤❤❤❤❤

بعضی وقتها این لحظه زندگی رو هر کسی نمیتونه ببینه....ناکام ا...

خدایا؛بزرگ شدن کار سختی است!هر گاه مرا لایق بزرگ شدن دانستی،...

حال دل من... 🥺💔آقا… آقایِ جانِ من، صدایم را می‌شنوی؟دورت بگر...

پارت ۹۷ | «صبر می‌کنم...»شب اعتراف...هنوز تمام نشده بود.نسیم...

پارت ۸از آن شبِ دفترچه و نگاه‌ها، یک هفته گذشت. هفته‌ای که د...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط