.
.
شعر هم
دست از سر تنهایی ام برنمی دارد
مثل تو
که از سر دلم
عصیانی ترین خواهش روحم را
در شب شرجی آغوشت
به یاد می آورم
در لحظه ی بی نهایتی
که بهت و بوسه در هم می تنند
و ابدیت
متولد می شود
تو را
در خواب های بی تعبیر و به یاد نماندنی
تو را در لمس اندوه عمیق شب
تو را در متن قصه های عاشقانه ی دوردست می بینم
که نرم تر از سکوت
در شب شگفت شعرم می لغزی
و تن تنهایی ام را گرم می کنی
و من
گنجشک کوچک یخزده ای می شوم
که در وزش بی امان تگرگ
در امنیت دست هات لانه می کند
و یادش نمی آید
که جهنمی ترین توفان زندگی اش را
چند قرن پیش
پشت سر گذاشته است...
شعر هم
دست از سر تنهایی ام برنمی دارد
مثل تو
که از سر دلم
عصیانی ترین خواهش روحم را
در شب شرجی آغوشت
به یاد می آورم
در لحظه ی بی نهایتی
که بهت و بوسه در هم می تنند
و ابدیت
متولد می شود
تو را
در خواب های بی تعبیر و به یاد نماندنی
تو را در لمس اندوه عمیق شب
تو را در متن قصه های عاشقانه ی دوردست می بینم
که نرم تر از سکوت
در شب شگفت شعرم می لغزی
و تن تنهایی ام را گرم می کنی
و من
گنجشک کوچک یخزده ای می شوم
که در وزش بی امان تگرگ
در امنیت دست هات لانه می کند
و یادش نمی آید
که جهنمی ترین توفان زندگی اش را
چند قرن پیش
پشت سر گذاشته است...
- ۱.۴k
- ۱۷ فروردین ۱۳۹۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط