بی حس
بی حس
پارت یک
ویو نویسنده.
از در دفتر پدرش خارج شد.
باید میرفت پیشه رئیس جمهور..
ولی میدونست داستان داره..
رئیس جمهور اصلا از این موضوع نمیگذشت.
مخصوصا اون پیرمرد تخس.
مهمونی فردا شب بود.
شاید میتونست یکاری کنه.
ولی اگه نقشه اش خراب میشد هر چهارتاشون توی دردسر میوفتادن.
با بی حوصلگی به بادیگارد که در رو براش نگه داشته بود زل زد.
آروم زیر لب زمزمه کرد.
ته: پنجاه نفرو میشه چهار نفری زد؟
بادیگارد در حالی که از منتظر بودن خسته شده بود گفت.
بادیگارد: نشنیدم قربان.
از فکر بیرون اومد.
و در حالی که یه پاش رو تو ماشین میزاشت و سرش رو برای داخل رفتن خم میکرد لب زد.
ته: چیزی نیست..به سمت شرکت ال جیِ لونا حرکت کن.
بادیگارد چشم مختصری گفت و در رو بست.
چشماش رو بست و سرش رو تکیه داد.
از بس فکر کرده بود سرش درد گرفته بود.
آخه چجوری هان جو میخواد امشب پنجاه تا آدم بفرسته به انبار (کوان گام) ؟
(حواستون به اسمش باشه کار داریم باش)
....
صدایی بم تاریکی دلنشین چشماش رو ازش گرفت.
ته: چیشده.؟
بادیگارد توقف کرد و گفت.
بادیگارد: رسیدیم قربان.
در حالی که به خاطر درد سرش اخم کرده بود لب زد.
ته: جکسون چیشده از صبح قربان قربان میکنی؟
جکسون: چیزی نیست فقط میخوام احترام بزام.
پیا ه شد و قبل از بستن در گفت.
ته: سه روز مرخصی داری..برو با زنو بچت عشق و حال.
جکسون: از کجا فهمیدی دلیلم این بود.؟
ته: گفته بودی با زنت دعوات شده..یه بار شنیده بودم به یکی میگفتی زنت میگه مخصی بگری..برین مسافرت..برو
جکسون: عشقی.
و در بسته شد.
نگاهی به شرکت بزرگ رو به روش انداخت.
اداره این شرکت به این بزرگی خیلی سخت بود.
ولی جنا خیلی خوب از پسش بر میومد.
وارد شرکت شد
ادامه دارد...
حمایت نمیشه؟
پارت یک
ویو نویسنده.
از در دفتر پدرش خارج شد.
باید میرفت پیشه رئیس جمهور..
ولی میدونست داستان داره..
رئیس جمهور اصلا از این موضوع نمیگذشت.
مخصوصا اون پیرمرد تخس.
مهمونی فردا شب بود.
شاید میتونست یکاری کنه.
ولی اگه نقشه اش خراب میشد هر چهارتاشون توی دردسر میوفتادن.
با بی حوصلگی به بادیگارد که در رو براش نگه داشته بود زل زد.
آروم زیر لب زمزمه کرد.
ته: پنجاه نفرو میشه چهار نفری زد؟
بادیگارد در حالی که از منتظر بودن خسته شده بود گفت.
بادیگارد: نشنیدم قربان.
از فکر بیرون اومد.
و در حالی که یه پاش رو تو ماشین میزاشت و سرش رو برای داخل رفتن خم میکرد لب زد.
ته: چیزی نیست..به سمت شرکت ال جیِ لونا حرکت کن.
بادیگارد چشم مختصری گفت و در رو بست.
چشماش رو بست و سرش رو تکیه داد.
از بس فکر کرده بود سرش درد گرفته بود.
آخه چجوری هان جو میخواد امشب پنجاه تا آدم بفرسته به انبار (کوان گام) ؟
(حواستون به اسمش باشه کار داریم باش)
....
صدایی بم تاریکی دلنشین چشماش رو ازش گرفت.
ته: چیشده.؟
بادیگارد توقف کرد و گفت.
بادیگارد: رسیدیم قربان.
در حالی که به خاطر درد سرش اخم کرده بود لب زد.
ته: جکسون چیشده از صبح قربان قربان میکنی؟
جکسون: چیزی نیست فقط میخوام احترام بزام.
پیا ه شد و قبل از بستن در گفت.
ته: سه روز مرخصی داری..برو با زنو بچت عشق و حال.
جکسون: از کجا فهمیدی دلیلم این بود.؟
ته: گفته بودی با زنت دعوات شده..یه بار شنیده بودم به یکی میگفتی زنت میگه مخصی بگری..برین مسافرت..برو
جکسون: عشقی.
و در بسته شد.
نگاهی به شرکت بزرگ رو به روش انداخت.
اداره این شرکت به این بزرگی خیلی سخت بود.
ولی جنا خیلی خوب از پسش بر میومد.
وارد شرکت شد
ادامه دارد...
حمایت نمیشه؟
- ۲.۳k
- ۰۴ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۹)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط