Part
Part.۵
بعدازظهر، همه قرار شد بروند کوه نوردی.
اما در نیمهی مسیر، دیار عقب ماند.
نفسش سنگین شد و احساس خستگی کرد.
جونگکوک که همیشه عقب گروه حرکت میکرد، متوجه شد.
«دیار؟ حالت… خوب نیست؟»
«فقط یکم… سرگیجه...»
«بشین.»
او آرام دستش را پشت کمر دیار گرفت تا کمکش کند—نه نزدیک، فقط به اندازهی امنیت.
هوا سرد بود، اما تماس دست جونگکوک گرم.
زیادی گرم.
دیار با نفس بریده گفت:
«اینقدر مه… عجیبه. حس میکنم چشمام سنگین شده.»
«چیزی نیست..الان میرسیم.»
دیار نگاهش کرد.
جونگکوک ادامه داد:
«تا وقتی حالت بهتر بشه. تنهات نمیذارم.»
دیار فقط سکوت کرد و آرام راه افتاد و بعد از اینکه به قله رسیدند نفسی تازه کرد و حالش بهتر شد
بچه ها داشتند از مناظره عکلاسی میکردند و فقط جونگ کوک کنار دیار نشسته بود و اون فقط از آسم دیار خبردار بود
جونگ کوک آرام لب زد
«ترسوندیم»
دیار:متاسفم..بعد مرگ بابا اینجوری میشم... معذرت میخوام(سرشو پایین انداخت)
جونگ کوک:
_«تو خیلی چیزا رو تنها تحمل میکنی. همیشه.
ولی… لازم نیست اینجا هم تنها باشی.»_
دیار دستش را روی شلوارش مشت کرد.
«تو از کجا میدونی؟ من که… زیاد باهات حرف نزدم.»
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
«آدم لازم نیست مستقیم حرف بزنه تا فهمیده بشه.»
دیار یک لحظه حس کرد کسی قلبش را چنگ زد.
جونگکوک آرام گفت:
«من… از قبل از این سفر، خیلی چیزا رو دربارهی تو حس کردهم.»
دیار:
«مثل چی؟»
جونگکوک لبهایش را روی هم فشار داد.
«فعلاً بیخیال..پاشو..پاشو بریم از مناظره لذت ببریم.»(دست دیار رو گرفت و آروم بلندش کرد)
ادامه دارد..
بعدازظهر، همه قرار شد بروند کوه نوردی.
اما در نیمهی مسیر، دیار عقب ماند.
نفسش سنگین شد و احساس خستگی کرد.
جونگکوک که همیشه عقب گروه حرکت میکرد، متوجه شد.
«دیار؟ حالت… خوب نیست؟»
«فقط یکم… سرگیجه...»
«بشین.»
او آرام دستش را پشت کمر دیار گرفت تا کمکش کند—نه نزدیک، فقط به اندازهی امنیت.
هوا سرد بود، اما تماس دست جونگکوک گرم.
زیادی گرم.
دیار با نفس بریده گفت:
«اینقدر مه… عجیبه. حس میکنم چشمام سنگین شده.»
«چیزی نیست..الان میرسیم.»
دیار نگاهش کرد.
جونگکوک ادامه داد:
«تا وقتی حالت بهتر بشه. تنهات نمیذارم.»
دیار فقط سکوت کرد و آرام راه افتاد و بعد از اینکه به قله رسیدند نفسی تازه کرد و حالش بهتر شد
بچه ها داشتند از مناظره عکلاسی میکردند و فقط جونگ کوک کنار دیار نشسته بود و اون فقط از آسم دیار خبردار بود
جونگ کوک آرام لب زد
«ترسوندیم»
دیار:متاسفم..بعد مرگ بابا اینجوری میشم... معذرت میخوام(سرشو پایین انداخت)
جونگ کوک:
_«تو خیلی چیزا رو تنها تحمل میکنی. همیشه.
ولی… لازم نیست اینجا هم تنها باشی.»_
دیار دستش را روی شلوارش مشت کرد.
«تو از کجا میدونی؟ من که… زیاد باهات حرف نزدم.»
جونگکوک لبخند کمرنگی زد.
«آدم لازم نیست مستقیم حرف بزنه تا فهمیده بشه.»
دیار یک لحظه حس کرد کسی قلبش را چنگ زد.
جونگکوک آرام گفت:
«من… از قبل از این سفر، خیلی چیزا رو دربارهی تو حس کردهم.»
دیار:
«مثل چی؟»
جونگکوک لبهایش را روی هم فشار داد.
«فعلاً بیخیال..پاشو..پاشو بریم از مناظره لذت ببریم.»(دست دیار رو گرفت و آروم بلندش کرد)
ادامه دارد..
- ۱۰۲
- ۲۰ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط