غرقدرگذشته
#غرق_در_گذشته
(p4)
از زبان نویسنده:
لویی دارشت از دنبال کردن اون گربه پشیمون میشد که صدای بلند و گوش خراشی همه جا پخش شد، لویی خشکش زده بود، تازه دوهزاریش افتاده بود که الان وسط یه کوچه تاریک و خرابه اس، بعد چند لحظه، صدای گریه و فریاد ینفر رو شنید که از چند متر اونور تر میومد.
لویی داستان ماهم بجای اینکه چهارتا پا قرض بگیره در بره، مثل همیشه فضولیش گل میکنه و میره ببینه که چه خبره. و بعله به این موضوع پی برد که عقل نباشد جان در عذاب است.
یه مرد قد کوتاه با موهای سفید، پیرهن و شلوار مشکی، یه کلت دستش بود.
یه مرد زخمی هم روی زمین افتاده بود و به اون التماس میکرد که اونو نکشه، یکم که دقت کرد، دید پشت گردنش تتوی ارم بونتنه، جلوی دهنشو گرفت تا صداش در نیاد، باورش نمیشد. هر دفعه باید با یکی از اعضای خطرناک ترین باند مافیای ژاپن برخورد میکرد. اولش کوکونوی هاجیمه، حالا هم سانو مانجیرو، پادشاه بونتن.
یه قدم عقب برداشت تا راهی که اومده رو برگرده، ولی به قاب بزرگی برخورد کرد. هینی کشید و برگشت تا به کسی که پشت سرشه نگاه کنه، اون مرد، موهای صورتی داشت، اروم بونتن هم درست رو ساعد دست راستش بود.
سانزو:خب خب... یه موش کوچولو مثل تو اینجا چیکار میکنه؟
لویی:چرا همه تون یه لقب بهم مید-
که جلوی دهنشو با دستاش گرفت تا بیشتر حرف نزنه.
سانزو که شوکه شده بود، ابرو بالا انداخت.
سانزو،:همه مون،....؟
لویی میخواست حرفی بزنه که با صدای اشنایی ساکت شد.
کوکو:سانزو...اون با منه. کاری بهش نداشته باش.
سانزو:اوهو... باشه. ولی حواست باشه. دردسر درست میکنه.
لویی باز میخواست حرف بزنه که کوکو مچ دستشو گرفت و بردتش یه جای خلوت.
لویی:آی...آی...آی.آییییی چتههه انقد محکم گرفتی دستم شکستت!
کوکو دستشو ول کرد، لویی مچ دستش که کوکو گرفته بودو یکم ماساژ داد.
کوکو:هیچ میدونی اگه نمیومدم چه بلایی سرت میومد، هوم؟
لویی:خب چرا اصلا اومدی؟
لبخند شیطانی زد و دوباره نزدیک به کوکو ایستاد.
لویی:نکنه برات مهمم، ها؟ اعتراف کن. عاشقم شدیی؟؟؟
صورتشو نزدیک کوکو کرد، کوکو دوباره تنش رو درونش احساس کرد. ولی مثل همیشه اون قیافه جدی رو به خودش گرفت.
کوکو:توی بونتن چیزی به اسم عشق ممنوعه. معلومه که نه.
لویی:عهه؟ پس چرا گوشات سرخ شده؟
کوکو چشماش گرد شد، یه قدم به عقب برداشت ولی پشتش به دیوار خورد. قلبش تند تند میزد. دوباره حس دژژاوو بهش دست داد. همون لبخند، همون حالت.
کوکو:آکانه-سان...
اینو زیر لب زمزمه کرد،
لویی سرشو کج کرد: آکانه؟ اون دیگه کیه؟
کوکو که انگار تازه به خودش اومده بود، دید که دستش رو گونه لوییه و دست لویی رو دستشه.
.
.
.
.
.
.
.
عاخ.
رسیدم خونه و پام درد گرفت.
تا پارت بعد بدرود🚶♀️
(p4)
از زبان نویسنده:
لویی دارشت از دنبال کردن اون گربه پشیمون میشد که صدای بلند و گوش خراشی همه جا پخش شد، لویی خشکش زده بود، تازه دوهزاریش افتاده بود که الان وسط یه کوچه تاریک و خرابه اس، بعد چند لحظه، صدای گریه و فریاد ینفر رو شنید که از چند متر اونور تر میومد.
لویی داستان ماهم بجای اینکه چهارتا پا قرض بگیره در بره، مثل همیشه فضولیش گل میکنه و میره ببینه که چه خبره. و بعله به این موضوع پی برد که عقل نباشد جان در عذاب است.
یه مرد قد کوتاه با موهای سفید، پیرهن و شلوار مشکی، یه کلت دستش بود.
یه مرد زخمی هم روی زمین افتاده بود و به اون التماس میکرد که اونو نکشه، یکم که دقت کرد، دید پشت گردنش تتوی ارم بونتنه، جلوی دهنشو گرفت تا صداش در نیاد، باورش نمیشد. هر دفعه باید با یکی از اعضای خطرناک ترین باند مافیای ژاپن برخورد میکرد. اولش کوکونوی هاجیمه، حالا هم سانو مانجیرو، پادشاه بونتن.
یه قدم عقب برداشت تا راهی که اومده رو برگرده، ولی به قاب بزرگی برخورد کرد. هینی کشید و برگشت تا به کسی که پشت سرشه نگاه کنه، اون مرد، موهای صورتی داشت، اروم بونتن هم درست رو ساعد دست راستش بود.
سانزو:خب خب... یه موش کوچولو مثل تو اینجا چیکار میکنه؟
لویی:چرا همه تون یه لقب بهم مید-
که جلوی دهنشو با دستاش گرفت تا بیشتر حرف نزنه.
سانزو که شوکه شده بود، ابرو بالا انداخت.
سانزو،:همه مون،....؟
لویی میخواست حرفی بزنه که با صدای اشنایی ساکت شد.
کوکو:سانزو...اون با منه. کاری بهش نداشته باش.
سانزو:اوهو... باشه. ولی حواست باشه. دردسر درست میکنه.
لویی باز میخواست حرف بزنه که کوکو مچ دستشو گرفت و بردتش یه جای خلوت.
لویی:آی...آی...آی.آییییی چتههه انقد محکم گرفتی دستم شکستت!
کوکو دستشو ول کرد، لویی مچ دستش که کوکو گرفته بودو یکم ماساژ داد.
کوکو:هیچ میدونی اگه نمیومدم چه بلایی سرت میومد، هوم؟
لویی:خب چرا اصلا اومدی؟
لبخند شیطانی زد و دوباره نزدیک به کوکو ایستاد.
لویی:نکنه برات مهمم، ها؟ اعتراف کن. عاشقم شدیی؟؟؟
صورتشو نزدیک کوکو کرد، کوکو دوباره تنش رو درونش احساس کرد. ولی مثل همیشه اون قیافه جدی رو به خودش گرفت.
کوکو:توی بونتن چیزی به اسم عشق ممنوعه. معلومه که نه.
لویی:عهه؟ پس چرا گوشات سرخ شده؟
کوکو چشماش گرد شد، یه قدم به عقب برداشت ولی پشتش به دیوار خورد. قلبش تند تند میزد. دوباره حس دژژاوو بهش دست داد. همون لبخند، همون حالت.
کوکو:آکانه-سان...
اینو زیر لب زمزمه کرد،
لویی سرشو کج کرد: آکانه؟ اون دیگه کیه؟
کوکو که انگار تازه به خودش اومده بود، دید که دستش رو گونه لوییه و دست لویی رو دستشه.
.
.
.
.
.
.
.
عاخ.
رسیدم خونه و پام درد گرفت.
تا پارت بعد بدرود🚶♀️
- ۱.۲k
- ۱۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط