رمان لیچا

رمان لیچا

فصل ۲:برج شروع پایان منو تو

پارت۲

چند روز بعد

لیا:بسهههه بابا بسته خسته شدم چرا فقط به فکر منفعت خودتی چرااااا بسته دیگه😭😭
امیر:دختر نمک نشناس چی خواستی بهت ندادم ها
لیا:عشق
امیر:...
لیا:اره بابا من عشق خواستم اما تو هیچوقت بهم ندادی از وقتی مامان ترکمون کرد تو منو دلیل رفتنش دونستی اما حتی یه بار هم فکر نکردی که دخترت هم داره زجر می‌کشه دختر کوچولوی که منتظر باباشه من تنها بودم بابا همش خودمو مقصر رفتن مامان میدونستم حتی تا پای مرگ رفتم اون موقع من به بابام نیاز داشتم نه بابای که فکر می‌کنه پول درمان هر دردشه بابای که پیشم بمونه و دردمو کم کنه پدری که درکم کنه من با اون پسر ازدواج نمیکنم
امیر:اگه با اون پسر ازدواج نکنی از دختر امیر کیرشان بودن منع میشی و باید توی برج زندانی بشی
لیا:ترجیح میدم همونجا زندانی بشم همونجا بمیرم تا اینکه زن کسی بشم که یه زن دیگه داره
لیا داشت می‌رفت بالا که برگشت با حالت تیکه گفت
لیا:درضمن تو خیلی وقته دیگه پدر من نیستی حالا میخوای منعم کنی من خیلی وقت پیش از دختر تو بودن منع شدم و تو خیلی وقت پیش از پدر من بودن منع شدی تو الان پدر من نیستی آقا امیر کیرشان
لیا رفت بالا
امیر :وسایلشو جمع کنید می‌ره برج زندانیش میکنید و حتی یه خدمتکار هم اونجا حق ندارم بره ببینم میخواد چیکار کنه

فرداش

لیا قبل رفتن یه چیز گفت بعد رفت

لیا:یه روز منم همون طور که مامانو از دست دادی از دست میدی اما می‌دونی فرقش چیه مامان با زنده بودن ترکت کرد من با مردن اون موقع هست که میفهمی اما دیگه خیلی دیره چون من پیشت نیستم

و بعد رفت امیر با صدای بلند و عصبانی گفت

امیر:برو که دیگه برنگردی

لیا توی ماشین کلی گریه کرد

شب یه صدایی آمد لیا ترسید اما با آرامش رفت نگاه کنه دید چاعان

لیا:چاعان
چاعان:لیا چی شده یه خبرهای بود که می‌گفت بابات اینجا رو واست خرید استراحت کنی
لیا:منو اینجا زندانی کرده بیا بالا
چاعان:باشه

پایان این پارت 😎🖤

لایک و کامنت یادتون نره نفسا ❤️💬
دیدگاه ها (۵)

لطفاً لطفاً ما دخترا رو آنقدر اذیت نکنید مارو به این مرحله ن...

ادیت جدید خودم اینبار چیزی روش نزاشتم دیگه نمیزارم اصکی ازاد...

لیا : عمر کیه؟ ، چاعان ؟‌چاعان : چطوری فسقلی‌لیا : تو اینجا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط