واکسن
واکسن؟
&داداش دوستات خیلی باحال بودن
-اره اما من امروز بهت افتخار کردم
&چطور
-همه ازت تعریف میکردن و به من حسودی میکردن که همچین فرشته ی رو دارم
&خیلی خوبی داداش(میپره بغلش)
-در اصل تو خوبی عشقم
(صورتشو میبوسه)
&داداش(سرشو میزاره رو سینش و چشماشو میبنده)
-جونم
&میشه امشب برام قصه بگی درست مثل قبلا ها
-حتما عزیزم (سرشو میبوسه)
&مرسی
-خوب عزیزم بیا شام بخوریم
&اما من میل ندارم
-عه میونگ مگه نشنیدی دکتر چی گفت
&چرا اما
-اما و اگر نداریم بیا ببینم
&چشم(میره میشینه رو صندلی)
-خوب بیا
&دستت درد نکنه داداش خیلی خوب شده
-خواهش میکنم خوشگلم
&داداش میتونم یه سوال بپرسم
-البته
&اگه مامان بابا اومدن سراغم اون وقت چی
-ببین قشنگم میخواستم اینو زودتر بهت بگم اما نشد من رفتم دادگاه و به صورت قانونی حضانت ترو گرفتم پس نمیتونن
&واقعا
-اره
&خیلی دوست دارم داداش(بغلش میکنه)
-منم دوست دارم عزیزم
&خوب غذام تموم شد بریم بخوابیم
-میریم عزیزم اما قبلش بیا این قرص رو بخور خوشگلم
&باشه
-اهان خوب حالا بریم (بغلش میکنه و میرن بالا)
&داداشی (میره رو تخت و لم میده تو بغلش)
-جونم
&خیلی بغلت بهم حس خوبی میده میده تا ابد تو بغلت بمونم
-اگه تو بخوای تا ابد میمونی(محکم بغلش میکنه و کمرشو نوازش میکنه )
&برام قصه میگی
-حتما عزیزم، خوب روزی روزگاری توی یه روستای دور افتاده یه دختر بچه ی خوشگل زندگی میکرد این دختر پدر و مادرش رو از دست داده بود و خیلی تنها بود
&حتی داداشم نداشت
-نه نداشت
&چه بد
-این دختر خوشگل وقتی که شب میشد میرفت لب یه رودخونه و با ماه درد و دل میکرد میگفت که من خیلی تنهام کسی رو ندارم و گریه میکرد یه شب که داشت با ماه درد و دل میکرد ماه دلش برای دختر کوچولو سوخت اون شب ماه به خاطر دختر کوچولو از آسمون اومد پایین رفت لب رودخونه و دختر و محکم بغلش کرد و بهش گفت من میدونم چقدر تنهایی چقدر ناراحتی منم تنهام پس با من بیا بالا و بشو دختر من دخترم قبول کرد از اون روز به بعد دختر با ماه رفت بالا و شد خورشید زمین شب ها ماه میتابید و روز ها هم دختر
&پس این خورشید همون دختره
-اره عزیزم
&وای خیلی قشنگ بود داداش
-خوشحالم خوشت اومده فرشته ی من
&داداشی این قصه رو کی به تو گفته بود
-مادر بزرگم (اینو با ناراحتی میگه)
&همون که رفته بهشت
-اره
& ببخشید اگه ناراحتت کردم
-نه قربونت برم ناراحت نشدم خوب دیگه بخواب خوشگلم
&باشه(سرشو میزاره رو شونش و میخوابه)
ادامه دارد...
&داداش دوستات خیلی باحال بودن
-اره اما من امروز بهت افتخار کردم
&چطور
-همه ازت تعریف میکردن و به من حسودی میکردن که همچین فرشته ی رو دارم
&خیلی خوبی داداش(میپره بغلش)
-در اصل تو خوبی عشقم
(صورتشو میبوسه)
&داداش(سرشو میزاره رو سینش و چشماشو میبنده)
-جونم
&میشه امشب برام قصه بگی درست مثل قبلا ها
-حتما عزیزم (سرشو میبوسه)
&مرسی
-خوب عزیزم بیا شام بخوریم
&اما من میل ندارم
-عه میونگ مگه نشنیدی دکتر چی گفت
&چرا اما
-اما و اگر نداریم بیا ببینم
&چشم(میره میشینه رو صندلی)
-خوب بیا
&دستت درد نکنه داداش خیلی خوب شده
-خواهش میکنم خوشگلم
&داداش میتونم یه سوال بپرسم
-البته
&اگه مامان بابا اومدن سراغم اون وقت چی
-ببین قشنگم میخواستم اینو زودتر بهت بگم اما نشد من رفتم دادگاه و به صورت قانونی حضانت ترو گرفتم پس نمیتونن
&واقعا
-اره
&خیلی دوست دارم داداش(بغلش میکنه)
-منم دوست دارم عزیزم
&خوب غذام تموم شد بریم بخوابیم
-میریم عزیزم اما قبلش بیا این قرص رو بخور خوشگلم
&باشه
-اهان خوب حالا بریم (بغلش میکنه و میرن بالا)
&داداشی (میره رو تخت و لم میده تو بغلش)
-جونم
&خیلی بغلت بهم حس خوبی میده میده تا ابد تو بغلت بمونم
-اگه تو بخوای تا ابد میمونی(محکم بغلش میکنه و کمرشو نوازش میکنه )
&برام قصه میگی
-حتما عزیزم، خوب روزی روزگاری توی یه روستای دور افتاده یه دختر بچه ی خوشگل زندگی میکرد این دختر پدر و مادرش رو از دست داده بود و خیلی تنها بود
&حتی داداشم نداشت
-نه نداشت
&چه بد
-این دختر خوشگل وقتی که شب میشد میرفت لب یه رودخونه و با ماه درد و دل میکرد میگفت که من خیلی تنهام کسی رو ندارم و گریه میکرد یه شب که داشت با ماه درد و دل میکرد ماه دلش برای دختر کوچولو سوخت اون شب ماه به خاطر دختر کوچولو از آسمون اومد پایین رفت لب رودخونه و دختر و محکم بغلش کرد و بهش گفت من میدونم چقدر تنهایی چقدر ناراحتی منم تنهام پس با من بیا بالا و بشو دختر من دخترم قبول کرد از اون روز به بعد دختر با ماه رفت بالا و شد خورشید زمین شب ها ماه میتابید و روز ها هم دختر
&پس این خورشید همون دختره
-اره عزیزم
&وای خیلی قشنگ بود داداش
-خوشحالم خوشت اومده فرشته ی من
&داداشی این قصه رو کی به تو گفته بود
-مادر بزرگم (اینو با ناراحتی میگه)
&همون که رفته بهشت
-اره
& ببخشید اگه ناراحتت کردم
-نه قربونت برم ناراحت نشدم خوب دیگه بخواب خوشگلم
&باشه(سرشو میزاره رو شونش و میخوابه)
ادامه دارد...
- ۱.۸k
- ۰۶ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط