خدمتکارVIPمن

#خدمتکار_VIP_من
#پارت۱
مسئول پذیرش: اقای اوسامو برای شما اتاق VIP در نظر گرفته شده و شماره اتاق شما 326
است امید وارم از خدمات ما بهترین باشند لطفا خوب استراحت کنید ممنون که به هتل ما اومدید اقای اوسامو
دازای: باشه خیلی ممنونم لطف کنید و چمدون های من رو به اتاقم بیارید
مسئول پذیرش: البته اون اقای ناکاهارا قراره به وسایل شما رسیدگی کند
دازه به سمت کسی که می خواست به وسایلش رسیدگی کنه چرخید و نگاه کرد
دازای *با خودش*: پسر هم سن خودش بو ولی قدش کوتاهه رنگ موهاش منحصر به فرده چشمای ابی وای دارم به چی فک میکنم
دازای: خیلی ممنونم که به وسایلم رسیدگی میکنی اقای ناکاهارا
چویا*با خودش*: این یارو چشه چرا همچین نگاه میکنه خیلی دلم می خواد اونو بزنم ولی نمیشه چون نباید از این کارم هم اخراج بشم
چویا: خواهش می کنم اقای اسامو
دازای به سمت اتاقش رفت و چویا وسایل دازای رو پشت سر اون می اورد بعد مدتی به اتاق دازای رسیدند دازای وارد اتاق شد و چویا پشت سرش اومد که چمدون هارو بزاره تو اتاق و بره بیرون دازای رفت سمت تخت و روی اون نشست و به چویا نگاه می کرد چویا به دازای احمیت نداد و به کارش ادامه داد بعد اینکه همه چمدون های دازای رو اورد توی اتاق به سمت دازای چرخید
چویا: اقای اسامو من اینجا کارم تموم شده پس اگه برای شما مشکلی پیش اومد لطفا اون زنگ رو بزنید و من سریع خودمو میرسونم
چویا*با خودش*: الهی یه بلای سرت بیات که کسی بدادت نرسه و بمیری با این قیقفت ولی چهرش خیلی زیبا هست من دارم به چی فکر میکنم
دازای: باشه خیلی ممنون ولی اسمت چیه
چویا: اسم من ناکاهارا چویا هست قربان
دازای: از این به بعد تو باید منو دازای صدا کنی فهمیدی چویا؟
چویا: بله اقای دازای
دازای و چویا همونطور که دارن حرف میزنن دازای به بدن چویا خیره شده بود و از روی تخت بلند شد و رفت سمت در اتاق و اون رو قفل کرد و به سمت چویا برگشت
دازای: اینجا منم که دستور میدم درسته چویا
چویا: بله اقای دازای
چویا*با خودش*: الان بیشتر از همیشه دلم می خوات که اونو بزنم
دازای *با خودش*: خیلی دلم می خوات که باهاش بازی کنم اما هنوز زوده ولی صد در صد با خودم میبرمش به قصر خودم
دازای: چویا کمکم کن که لباس هامو در بیارم
چویا: ببخشید اقای دازای این موضوع ممکن نیست و من باید برم که برای شما نهار بیارم
دازای: باشه برو و زود بیا
چویا: بله حتما اقای دازای
چویا از اتاق دازای اومد بیرون و داشت به سمت اشپز خانه هتل می رفت تا غذای دازای رو از اونجا ببره و به اتاق دازای برسونه در همون حال داشت فکر میکرد
چویا*با خودش*: این پسر سرش به جای خورده یا یه همچین چیزی ولی خیلی جذاب بود من الان دارم به چه چیز های نا ممکن فکر میکنم باید زود غذاش رو به اتاقش ببرم چون ریئس این هتل این دستور رو داد که به صورت ویژه از اقای دازای اسامو نگه داری کنیم تا این هتل برشکسته نشه ولی من دنبال راه بهتری برای پول در اوردن هستم باید چی کار کنم...؟
ناگهان چویا ایستاد و به حرف چندتا از خدمت کارها گوش داد که می گفتن یکی از ادم های ملیاردر دنبال یک خدمت کار شخصی می گردد که به اون خدمت کنه به نظرتو اون کی میتونه باشه؟ به هر حال من میرم چون گفتن او یه مرد خوش چهره و زیبا هستش
چویا*با خودش*: شاید منم برم اگه بتونم زیر دستش کار کنم و حقوق خوبی بگیرم هر کاری می کنم
در همون اوقات دازای به این فک میکرد که اگه چویا خدمتکار اون بشه و به اون خدمت کنه چی میشه...؟
دیدگاه ها (۵)

عشق سوخته رو نوشتم ولی فردا میزارم.

🛐✨

عکس سناریو خدمت کار VIP

مرسی عشقااااااااااااااااا

Silent song

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط