‌#بادیگارد_سرد_من

‌#بادیگارد_سرد_من



پارت ¹⁰

ویو لارا__





_____ سایه‌های حقیقت در اتاقِ کار



فضایِ اتاقِ کارِ یونگی، با آن نورِ کم و دیوارهایِ بلندِ پوشیده از کتاب، همیشه حسِ سنگینی داشت. حالا، با وجودِ دردِ کهنه‌ی پهلویم و اضطرابِ پنهانم، این سنگینی دوچندان شده بود. سعی می‌کردم تمامِ توجهم را به پرونده‌ها و اسنادِ روی میز معطوف کنم، اما گوشه‌ای از ذهنم، همیشه هوشیار بود و به اطراف گوش می‌داد....



یونگی، با همان آرامشِ همیشگی، پرونده‌ای دیگر را برداشت و شروع به ورق زدن کرد. سکوتِ بینِ ما، پر بود از حرف‌هایِ ناگفته و نگاه‌هایِ سنجیده...


"امشب جلسه مهمی داریم."


یونگی ناگهان گفت، بدونِ اینکه سرش را از رویِ پرونده بلند کند.



"باید مطمئن بشیم که همه چیز مرتبه."

نفسی در سینه حبس کردم. این می‌توانست فرصتی باشد. جلسه‌ی مهم، یعنی رفت و آمدِ افرادِ بیشتر، یعنی احتمالِ شنیدنِ اطلاعاتِ کلیدی....


"بله، قربان. چه نوع جلسه‌ای هست؟"


پرسیدم، سعی کردم صدام عادی به نظر برسد.
یونگی سرش را بلند کرد و مستقیم در چشمانم نگاه کرد.



"مربوط به معامله‌ی جدید. یک قراردادِ بزرگ که می‌تونه مسیرِ خیلی چیزها رو عوض کنه."


مکثی کرد و ادامه داد:

"البته، تو لازم نیست نگرانِ جزئیات باشی. فقط مطمئن شو که همه چیز از نظرِ امنیتی و تدارکات، آماده است."


این حرفش، مثلِ پتک بر سرم خورد. می‌خواست مرا دور نگه دارد. می‌ترسید که من، با وجودِ زخم و حالِ ناخوشم، مشکلی ایجاد کنم؟ یا شاید... دلیلِ دیگری داشت؟


سرم را به نشانه‌ی تایید تکان دادم، اما درونم فریاد می‌زدم.

"من باید بدونم! من باید بخشی از این معامله باشم!"


با احتیاط، شروع به بررسیِ اسنادِ رویِ میز کردم. در میانِ انبوهِ کاغذها، دنبالِ سرنخ بودم. شاید سندی، نامه‌ای، یا حتی یک یادداشتِ کوچک، می‌توانست مرا به حقیقتِ پشتِ این

"معامله‌ی بزرگ"

برساند.

در حالی که مشغولِ بررسیِ یک پوشه‌ی قطور بودم، چشمم به نامه‌ای افتاد که زیرِ دسته‌یِ اسنادِ دیگر پنهان شده بود. پاکتِ آن، با مهر و نشانِ خاصی، بسته شده بود. کنجکاوی‌ام گل کرد. به آرامی، با نوکِ انگشتانم، پاکت را به سمتِ خودم کشیدم....


درست در همین لحظه، یونگی سرش را بلند کرد و با چشمانی کنجکاو به من نگاه کرد.


"دنبالِ چی می‌گردی، لارا؟"



قلبم فرو ریخت. آیا متوجهِ نامه شده بود؟ آیا شک کرده بود؟

سعی کردم خونسردی‌ام را حفظ کنم.

"فقط داشتم چک می‌کردم که چیزی از قلم نیفته، قربان. مطمئن بشم که همه‌چیز... مرتبه."


یونگی نگاهش را به سمتی که نامه را پنهان کرده بودم، انداخت. لحظه‌ای سکوت کرد، سپس لبخندی زد که بیشتر شبیه به نیشخند بود.

"البته. تو همیشه همین‌طور دقیق و وظیفه‌شناسی."



این حرفش، در ظاهر تعریف بود، اما در باطن، احساس می‌کردم مرا به چالش کشیده است. انگار که می‌خواست ببیند چقدر می‌توانم در این بازیِ پنهان‌کاری، دوام بیاورم....



نامه را در کنارِ اسنادِ دیگر گذاشتم، اما حضورش، مثلِ وزوزِ یک حشره‌ی مزاحم، در ذهنم باقی ماند. می‌دانستم که این نامه، کلیدِ خیلی از معماهاست. و من، باید راهی پیدا می‌کردم تا آن را به دست بیاورم.‌...







ادامه دارد...



نظر بدین تو کامنتا و لایک کنیددددد🔪🔪
بچه ها ممکنه پارت هارو دیر بزارم چون یکی از اقوامم فوت کرده
شرمنده برا تاخیر😖🎀
دیدگاه ها (۶)

پارت ۳۰ — «این بار، انتخاب با هر دویشان بود»وقتی یونگی رسید،...

🖤 غریبه‌ای که حس آشنایی داشتپارت ۲۷ | «نامه‌ای که هرگز خواند...

.....پارت چهارم.....

#هم_خون_بی_خون𝑪𝒉𝒂𝒑𝒕𝒆𝒓 𝑶𝒏𝒆 : ¹𝑷𝒂𝒓𝒕 : ²ویو رینا___سه ماه از رو...

فاصله یک لبخند تا جنون

P : 9

RESPECT OR DIE : پارت پنجم آرام آن را برداشت...— شما درباره‌...

فاصله یک لبخند تا جنون

سایه‌های کلاغپارت چهل‌ویکم | نامه‌ای که هیچ‌وقت فرستاده نشدس...

𝐛𝐞𝐭𝐰𝐞𝐞𝐧 𝐥𝐨𝐯𝐞 𝐚𝐧𝐝 𝐡𝐚𝐭𝐞𝐏𝐚𝐫𝐭:³³ویو: جونگ‌کوکپشت میزم نشسته بودم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط