از شخصی پرسیدند روزگارت چگونه است؟

از شخصی پرسیدند روزگارت چگونه است؟

اندوهگین نگاهی کرد و پاسخ داد: چه بگویم امروز از زور گرسنگی مجبور شدم

کوزه سفالی که یادگار سیصدساله ی اجدادم بود بفروشم و نانی تهیه کنم

حکیمی زمرمه کرد: خدا روزی ات را سیصدسال پیش کنار گذاشته و اینگونه ناسپاسی می کنی!!




امروز زیاد پست گذاشتم معذرت


شبتون بخیر
دیدگاه ها (۲۷)

صبحیعنی بوی گل مریم ...که سراسر شب را پر ڪرده بود و حالا با ...

ﮐﻮﺩﮐﯽ ﺩﺭ ﮔﻮﺷﻪ ﺍﯼ ﮐﺰ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ..ﺁﺗﺸﯽ ﺭﻭﺷﻦ ﺯ ﮐﺎﻏﺬ ﮐﺮﺩﻩ ﺑﻮﺩ ......

یکپارچه عاشق باش.به همه هستی عشق بورز. هستی نظامی واحد است. ...

ﺍﻣﺸﺐ ﻏﻢ ﺩﯾﺮﻭﺯ ﻭ ﭘﺮﯾﺮﻭﺯ ﻭ ﻓﻼﻥ ﺳﺎﻝ ﻭ ﻓﻼﻥ ﺣﺎﻝ ﻭ ﻓﻼﻥ ﻣﺎﻝ ﮐﻪ ﺑﺮ ﺑ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط