✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟠
✧ᏕᎮᏗᏒᏦ✧𝟠
تو را دیدم و آفریده شدم.
𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡
کنارش روی چمن ها نشسته ام.یک سیب توی دستم است.به قدر کافی بینمان فاصله هست که کار دست خودمان ندهیم.آفتاب تقریباً طلوع کرده.هوا حس عجیبی دارد.به سوروس نگاه میکنم"اون معجون چکار میکنه سی؟"
"نمیخوای بدونی."
"اگه نمیخواستم نمیپرسیدم عزیزم"
"یه قطره ازش میتونه کاری کنه قربانی مثل گچ دیوار پوسته پوسته و خرد بشه.دردش خیلی بیشتر از کروشیو عه"
"چرا همچین چیزی رو میسازی؟"
"نمیتونی قضاوتم کنی.جای من نیستی"
"منظورم این نیست"
"من واقعاً نمیخوام آدم بدی باشم ری.هیچوقت نخواستم.ولی این باعث نمیشه که مجبور نشم یه سری کارها رو انجام بدم"
"لعنت بهت سوروس منظورم این نیست!"
"پس منظورت چیه؟"
"برای پول یا برای اینکه جا باز کنی؟"
"هردوش.من مجبورم تا قبل کریسمس از خونه پرنس برم"
"نه نیستی.هیچکی مجبورت نمیکنه"
"خودم خودمو مجبور میکنم"
"آها"
"بهت گفتم که دونستنش خوبی ای نداره!فقط باعث شد ناراحتت کنم!"
"حالا کی گفته من ناراحتم؟"
"نیستی؟"
"نیستم"
"ببخشید"
با لبخند نگاهش می کنم.گاهی خیلی تلخ میشود؛ ولی موقع معذرت خواهی آنقدر شیرین و خواستنیست که نمیتوانم نبخشمش. دستش را میگیرم و میگویم"عیب نداره.منم فضولی کردم"
صدایش کمی بالا میرود"اسمش فضولی نیست ری.تو در کمال بلوغ و عقل همه زندگیتو برای من تعریف کردی و من حتی شجاعت اینو ندارم که بخش های تاریکم رو نشونت بدم"
"حق نداری به مرد موردعلاقهم اینا رو بگی!"
یک لحظه نگاهم میکند.با چشمهایی که برق میزند لبخندی روی صورتش مینشاند که فقط مختص من است.
"این حرفتو مینویسم یه جا.قول میدم علیهت ازش استفاده کنم"
"نمیدونی چقد دلم میخواد تو ازم سواستفاده کنی"
حرف خودش را تحویلش میدم.بعد از اولین بوسهمان این را به من گفت.
"فکر کنم منم یه بار اینو گفتم مگه نه؟"
"نه.نگفتی"
"آها"
تو را دیدم و آفریده شدم.
𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡𝄞⨾𓍢ִ໋𓂃˖♪彡
کنارش روی چمن ها نشسته ام.یک سیب توی دستم است.به قدر کافی بینمان فاصله هست که کار دست خودمان ندهیم.آفتاب تقریباً طلوع کرده.هوا حس عجیبی دارد.به سوروس نگاه میکنم"اون معجون چکار میکنه سی؟"
"نمیخوای بدونی."
"اگه نمیخواستم نمیپرسیدم عزیزم"
"یه قطره ازش میتونه کاری کنه قربانی مثل گچ دیوار پوسته پوسته و خرد بشه.دردش خیلی بیشتر از کروشیو عه"
"چرا همچین چیزی رو میسازی؟"
"نمیتونی قضاوتم کنی.جای من نیستی"
"منظورم این نیست"
"من واقعاً نمیخوام آدم بدی باشم ری.هیچوقت نخواستم.ولی این باعث نمیشه که مجبور نشم یه سری کارها رو انجام بدم"
"لعنت بهت سوروس منظورم این نیست!"
"پس منظورت چیه؟"
"برای پول یا برای اینکه جا باز کنی؟"
"هردوش.من مجبورم تا قبل کریسمس از خونه پرنس برم"
"نه نیستی.هیچکی مجبورت نمیکنه"
"خودم خودمو مجبور میکنم"
"آها"
"بهت گفتم که دونستنش خوبی ای نداره!فقط باعث شد ناراحتت کنم!"
"حالا کی گفته من ناراحتم؟"
"نیستی؟"
"نیستم"
"ببخشید"
با لبخند نگاهش می کنم.گاهی خیلی تلخ میشود؛ ولی موقع معذرت خواهی آنقدر شیرین و خواستنیست که نمیتوانم نبخشمش. دستش را میگیرم و میگویم"عیب نداره.منم فضولی کردم"
صدایش کمی بالا میرود"اسمش فضولی نیست ری.تو در کمال بلوغ و عقل همه زندگیتو برای من تعریف کردی و من حتی شجاعت اینو ندارم که بخش های تاریکم رو نشونت بدم"
"حق نداری به مرد موردعلاقهم اینا رو بگی!"
یک لحظه نگاهم میکند.با چشمهایی که برق میزند لبخندی روی صورتش مینشاند که فقط مختص من است.
"این حرفتو مینویسم یه جا.قول میدم علیهت ازش استفاده کنم"
"نمیدونی چقد دلم میخواد تو ازم سواستفاده کنی"
حرف خودش را تحویلش میدم.بعد از اولین بوسهمان این را به من گفت.
"فکر کنم منم یه بار اینو گفتم مگه نه؟"
"نه.نگفتی"
"آها"
- ۲۴۸
- ۲۲ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط