مهتاب قرمز
مهتاب قرمز
پارت دوم
صدای بسته شدن درِ بزرگ خانه هنوز در گوش موان میپیچید.
او وارد اتاق شد و برای چند لحظه فقط به اطراف نگاه کرد. اتاقی که قرار بود از امشب خانهاش باشد، برایش بیشتر شبیه جایی ناآشنا بود. همهچیز مرتب و زیبا بود، اما هیچ چیزی حس تعلق به او نمیداد.
موان آرام روی لبهی تخت نشست و به دستهای خودش خیره شد.
صدای قدمهای نامجون باعث شد سرش را بلند کند.
نامجون کنار در ایستاده بود. چند ثانیه به او نگاه کرد، انگار میخواست چیزی بگوید اما نمیدانست چطور.
آخر سر آرام گفت:
«میدونم اینجا برات سخته.»
موان نگاهش را از او گرفت.
«شما که نمیدونید من چی حس میکنم.»
نامجون سکوت کرد.
جواب موان تند بود، اما از روی عصبانیت نبود. بیشتر شبیه خستگی بود.
نامجون وارد اتاق شد و روی صندلی نشست.
«حق داری اینطوری فکر کنی.»
موان با تعجب نگاهش کرد. انتظار نداشت این جواب را بشنود.
نامجون ادامه داد:
«منم از این ازدواج خوشحال نبودم. ولی یه چیزی رو میخوام بدونی... قرار نیست اینجا احساس تنهایی کنی.»
موان لبخند کوتاهی زد، اما تلخ بود.
«آسون میگید.»
نامجون سرش را پایین انداخت.
چند لحظه سکوت بینشان نشست.
بعد نامجون از جا بلند شد و گفت:
«فردا صبح، هر چیزی که لازم داری رو بگو. لباس، وسایل، هر چیزی. نمیخوام حس کنی چیزی از زندگی قبلیت ازت گرفته شده.»
موان چیزی نگفت.
آن شب، برای اولین بار از وقتی وارد آن خانه شده بود، کمی احساس کرد شاید نامجون آن آدم سرد و بیاحساسی که تصور میکرد نباشد.
صبح روز بعد، موان با صدای رفتوآمد در خانه بیدار شد.
وقتی از اتاق بیرون آمد، چند نفر از کارکنان مشغول آماده کردن صبحانه بودند.
نامجون پشت میز نشسته بود و مشغول کارهایش بود.
با دیدن موان گفت:
«صبح بخیر، مهتاب قرمز.»
موان اخم کوچکی کرد.
«باز هم همون اسم؟»
نامجون لبخند زد.
«آره. عادت کن.»
موان خواست جواب بدهد که صدای تلفن نامجون بلند شد.
چهرهی نامجون با دیدن اسم تماس تغییر کرد.
چند لحظه بعد جواب داد:
«بله، مادر.»
موان نمیدانست آن تماس، شروع روزهایی است که قرار است آرامش تازهشان را سختتر کند.
چون پشت آن صدای آرام، کسی بود که از این ازدواج انتظارهای زیادی داشت...
و موان هنوز نمیدانست قرار است با چه چیزهایی روبهرو شود.
پایان پارت دوم
پارت دوم
صدای بسته شدن درِ بزرگ خانه هنوز در گوش موان میپیچید.
او وارد اتاق شد و برای چند لحظه فقط به اطراف نگاه کرد. اتاقی که قرار بود از امشب خانهاش باشد، برایش بیشتر شبیه جایی ناآشنا بود. همهچیز مرتب و زیبا بود، اما هیچ چیزی حس تعلق به او نمیداد.
موان آرام روی لبهی تخت نشست و به دستهای خودش خیره شد.
صدای قدمهای نامجون باعث شد سرش را بلند کند.
نامجون کنار در ایستاده بود. چند ثانیه به او نگاه کرد، انگار میخواست چیزی بگوید اما نمیدانست چطور.
آخر سر آرام گفت:
«میدونم اینجا برات سخته.»
موان نگاهش را از او گرفت.
«شما که نمیدونید من چی حس میکنم.»
نامجون سکوت کرد.
جواب موان تند بود، اما از روی عصبانیت نبود. بیشتر شبیه خستگی بود.
نامجون وارد اتاق شد و روی صندلی نشست.
«حق داری اینطوری فکر کنی.»
موان با تعجب نگاهش کرد. انتظار نداشت این جواب را بشنود.
نامجون ادامه داد:
«منم از این ازدواج خوشحال نبودم. ولی یه چیزی رو میخوام بدونی... قرار نیست اینجا احساس تنهایی کنی.»
موان لبخند کوتاهی زد، اما تلخ بود.
«آسون میگید.»
نامجون سرش را پایین انداخت.
چند لحظه سکوت بینشان نشست.
بعد نامجون از جا بلند شد و گفت:
«فردا صبح، هر چیزی که لازم داری رو بگو. لباس، وسایل، هر چیزی. نمیخوام حس کنی چیزی از زندگی قبلیت ازت گرفته شده.»
موان چیزی نگفت.
آن شب، برای اولین بار از وقتی وارد آن خانه شده بود، کمی احساس کرد شاید نامجون آن آدم سرد و بیاحساسی که تصور میکرد نباشد.
صبح روز بعد، موان با صدای رفتوآمد در خانه بیدار شد.
وقتی از اتاق بیرون آمد، چند نفر از کارکنان مشغول آماده کردن صبحانه بودند.
نامجون پشت میز نشسته بود و مشغول کارهایش بود.
با دیدن موان گفت:
«صبح بخیر، مهتاب قرمز.»
موان اخم کوچکی کرد.
«باز هم همون اسم؟»
نامجون لبخند زد.
«آره. عادت کن.»
موان خواست جواب بدهد که صدای تلفن نامجون بلند شد.
چهرهی نامجون با دیدن اسم تماس تغییر کرد.
چند لحظه بعد جواب داد:
«بله، مادر.»
موان نمیدانست آن تماس، شروع روزهایی است که قرار است آرامش تازهشان را سختتر کند.
چون پشت آن صدای آرام، کسی بود که از این ازدواج انتظارهای زیادی داشت...
و موان هنوز نمیدانست قرار است با چه چیزهایی روبهرو شود.
پایان پارت دوم
- ۵۶۹
- ۲۷ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط