پارت 8*";' دختری با دو هدفون ;*":'
پارت 8*";' دختری با دو هدفون ;*":'
اتیسا گفت: میشه یه سوالی ازت بپرسم
کنما گفت بپرس:
اتیسا گفت: منو چقدر دوست داری
گفت به اندازه همه ستاره های که تو اسمونن
اتیسا گفت منم بیشتر از هر چی ستارست
کنما گفت اگه مال منو میدونستی تعجب میکردی
اتیسا یه بوس رو گونه کنما کرد و گفت خیلی دوست دارم کنما گفت منم همینطور
کنماگفت بیا امشب بریم خونه ما
اتیسا گفت نه میرم خونه خودمون کنما گفت اخه یه سوپرایز برات دارم
اتیسا گفت چه سوپرایزی کنما گفت تا نگی میام بهت نمی گم اتیسا یکم فکر کرد و بعدا گفت : باشه اما صب کن اول به مامانم بگم کنما گفت باشه .
رفتن خونه کنما کنما گفت چشماتو ببند اتیسا چشماشو بست و رفتن تو اتاق کنما کنما گفت چشماتو باز کن.
اتیسا وقتی چشماشو باز کرد تعجب کرد و خیلی خوشحال بود .
کنما برای اتیسا یه خونه مثل چادر درست کرده بود که چراغ های طلایی کوچولویی در اون بودند و اون چادر رو خیلی قشنگ کرد بودند .
اتیسا گفت ...
اگه دوست دارید ادامه داستان رو بخونید لایک کنید*';"';"*
اتیسا گفت: میشه یه سوالی ازت بپرسم
کنما گفت بپرس:
اتیسا گفت: منو چقدر دوست داری
گفت به اندازه همه ستاره های که تو اسمونن
اتیسا گفت منم بیشتر از هر چی ستارست
کنما گفت اگه مال منو میدونستی تعجب میکردی
اتیسا یه بوس رو گونه کنما کرد و گفت خیلی دوست دارم کنما گفت منم همینطور
کنماگفت بیا امشب بریم خونه ما
اتیسا گفت نه میرم خونه خودمون کنما گفت اخه یه سوپرایز برات دارم
اتیسا گفت چه سوپرایزی کنما گفت تا نگی میام بهت نمی گم اتیسا یکم فکر کرد و بعدا گفت : باشه اما صب کن اول به مامانم بگم کنما گفت باشه .
رفتن خونه کنما کنما گفت چشماتو ببند اتیسا چشماشو بست و رفتن تو اتاق کنما کنما گفت چشماتو باز کن.
اتیسا وقتی چشماشو باز کرد تعجب کرد و خیلی خوشحال بود .
کنما برای اتیسا یه خونه مثل چادر درست کرده بود که چراغ های طلایی کوچولویی در اون بودند و اون چادر رو خیلی قشنگ کرد بودند .
اتیسا گفت ...
اگه دوست دارید ادامه داستان رو بخونید لایک کنید*';"';"*
- ۲۲.۳k
- ۲۸ آذر ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط