با من بگو...

با من بگو...
از پنجره‌ی کدام کلمات به جهان می‌نگری...
ای مهربان...
بنشان مرا  کنار خویش...
تا ببینم چگونه...
با هستی به گفتگو می‌نشینی...
و در گوش  آسمان چه نجوا می‌کنی...
آینه را به چه نامی صدا می زنی ...
و  به گاه بازیگوشی...
گیسوانت را به دست کدامین نسیمِ گستاخ می‌سپاری 
در خلوتت...
از چه به شگفت در می آیی...
کدام ترانه را زمزمه می کنی به گاهِ دلتنگی ...
و چگونه دست افشان می‌کنی به گاهِ شادی...
بنشان مرا کنار خویشِ تنت...
اجازه‌ بده در کنار تو، آغوشم پر از بودن شود
بگذار از پنجره‌ی تو به هستی بنگرم...
دیدگاه ها (۱)

اگه وقتی میخنده خوشگل تر میشهاگه لباسش خیلی بهش میاداگه خطش ...

هیچ شباهتی با یوسف نبی ندارم ! نه رسولم ! نه زیبایم ! نه ...

ازدواج با این افراد توصیه نمی شود با کسی که مدام در گذشته شم...

میان بازوانت جایم می دهی..حلقه ی عاشقی را تنگ و تنگ تر می کن...

عاشقانه های شبنم بیاد بابا محمدم

تنهایی، شبیه به یک خانه‌ی قدیمی و متروک است؛ در ابتدا سرد و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط