با من بگو...
با من بگو...
از پنجرهی کدام کلمات به جهان مینگری...
ای مهربان...
بنشان مرا کنار خویش...
تا ببینم چگونه...
با هستی به گفتگو مینشینی...
و در گوش آسمان چه نجوا میکنی...
آینه را به چه نامی صدا می زنی ...
و به گاه بازیگوشی...
گیسوانت را به دست کدامین نسیمِ گستاخ میسپاری
در خلوتت...
از چه به شگفت در می آیی...
کدام ترانه را زمزمه می کنی به گاهِ دلتنگی ...
و چگونه دست افشان میکنی به گاهِ شادی...
بنشان مرا کنار خویشِ تنت...
اجازه بده در کنار تو، آغوشم پر از بودن شود
بگذار از پنجرهی تو به هستی بنگرم...
از پنجرهی کدام کلمات به جهان مینگری...
ای مهربان...
بنشان مرا کنار خویش...
تا ببینم چگونه...
با هستی به گفتگو مینشینی...
و در گوش آسمان چه نجوا میکنی...
آینه را به چه نامی صدا می زنی ...
و به گاه بازیگوشی...
گیسوانت را به دست کدامین نسیمِ گستاخ میسپاری
در خلوتت...
از چه به شگفت در می آیی...
کدام ترانه را زمزمه می کنی به گاهِ دلتنگی ...
و چگونه دست افشان میکنی به گاهِ شادی...
بنشان مرا کنار خویشِ تنت...
اجازه بده در کنار تو، آغوشم پر از بودن شود
بگذار از پنجرهی تو به هستی بنگرم...
- ۴۶۶
- ۰۸ فروردین ۱۳۹۸
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط