درخواستی

#درخواستی
#دو_پارتی
وقتی عضو نهمی و روش کراشی.....
The Last Part
ا/ت اول چیزی نگفت...
بعد یهو گفت:
×چرا همیشه فکر می‌کنم برای همه خاصم....ولی بعد می‌فهمم برای چان چیزی جز یه هم گروهی نیستم؟
چشمای ا/ت خیس شد
هیونجین مکث کرد
هیون: هنوزم نتونستی حستو بهش بگی؟
هیونجین آه کشید و کنارش نشست
هیون: گوش کن، اونم مث تو یه آیدله و آیدل ها هم قوانین مخصوص خودشون رو دارن و خودت از قانون اول کیپاپ بهتر خبری داری....نباید عاشق شیم البته تا وقتی که آیدلیم...چان از وقتی که تو اونقد ساکت و سرد بودی همش درگیره که ببینه چیکار کرده که باعث ناراحتیت شده
ا/ت آروم گفت:
×مگه من کی‌ام که براش مهم باشم....
هیونجین محکم گفت:
هیون: خواهر منی و دختری هستی که اون هر روز بخاطرت شکرگزاری میکنه که پات رو توی گروهش گذاشتی و عضوی از گروهش شدی....
اون شب ا/ت سعی کرد بخوابه و فکر های الکی نکنه اما فرداش رفت روی پشت‌بوم، پاتوق همیشگیش
چان اونجا بود...ا/ت رفت کنارش
اولش هیچکدومشون مایل به صحبت کردن نبودن که چان گفت:
_من از حست با خبرم
ا/ت خشکش زد
_اگه فکر کردی چیزی بین من و اون دختره...سخت در اشتباهی خانوم هوانگ
ا/ت لبش لرزید:
×من...من هیچ حسی بغیر از یه همگروهی بهت ندارم چی میگی کریستوفر بنگ چان
چان برگشت سمتش
با صدای آروم ولی جدی:
_فکر نکن میتونی پنهانش کنی، فقط تو نیستی که یه همچین حسی داری
اون لحظه، دنیا برای ا/ت ایستاد
همه‌چی خیلی ساده و یواشکی و به دور از چشم همه شروع شد، چان که کنار ا/ت راه می‌رفت تو راهروی خوابگاه و یهو گفت:
_تا نیم ساعت دیگه وقتت آزاده؟
ا/ت سعی کرد خونسرد باشه:
×اوهوم، چطور؟!
چان کمی مکث کرد، بعد آروم گفت:
_میای بریم یه جا؟! عاممم جایی که فقط برای من توعه؟(لبخندی زد)
قلب ا/ت شروع کرد به کوبیدن
×عاااا کجا؟
_ شاید یه پیاده‌روی شبونه یا شاید هم یه کاپ قهوه خوردن، قول میدم چیز رسمی‌ای نباشه پس نگران نباش
و بعد خنده ای کرد
ا/ت لبخند کوچیکی زد
×باشه
نیم ساعت بعد، هردو یواشکی از خوابگاه زدن بیرون، کلاه و ماسک زده بودن، شبیه دو تا آدم عادی تو خیابون‌های سئول....هوا خنک بود و چراغ‌های خیابون می‌درخشید
اولش هیچ‌کدوم قادر به حرف زدن نبودن
بعد چان گفت:
_می‌دونی چرا خواستم بیای؟
ا/ت شونه بالا انداخت:
×نه
چان یه نفس عمیق کشید
_چون وقتی امروز صبح ناراحت دیدمت...حس کردم یه تیکه از روزم گم شده
ا/ت سرش رو پایین انداخت، دلش گرم شد، چان بعد از هیونجین تنها کسی بود که انقد بهش اهمیت میداد...
رفتن یه کافه کوچیک و چان طبق عادت، سفارش ا/ت رو دقیق گفت؛ بدون اینکه بپرسه
ا/ت خندید:
_از کِی اینقدر منو می‌شناسی؟
چان شونه بالا انداخت:
_از همون روزی که فهمیدم قهوه‌تو بدون شکر و منو برای خودم دوست داری
سکوت کوتاهی بینشون افتاد
بعد ا/ت آروم گفت:
×اون شب روی پشت‌بوم...فکر کردم فقط داری در حقم ترحم میکنی
چان نگاهش کرد
_درسته که من همیشه مهربونم ولی اون حرفی که زدم از سر ترحم و مهربونی نبود تو برای من فرق داری.....خاص تری
دست ا/ت روی میز بود
چان خیلی آروم انگشت کوچیکش رو به انگشت ا/ت زد، برای ا/ت همون تماس، هزار تا حرف داشت به صورتی که متوجه شد واقعا عاشق چان و اونم همینطور....
وقتی برگشتن خوابگاه، هیونجین دم در وایساده بود و ابرویی بالا انداخت
هیون: خوش گذشت؟
ا/ت سرخ شد اما برعکس چان خونسرد بود و خندید
هیونجین زیر لب گفت:
هیون: باشه...فقط حواست به خواهرم باشه لیدر بنگچان
چان جدی سر تکون داد
_قول میدم به خوبی مراقبش باشم
ا/ت اون شب خوابش نبرد، نه چون عاشق شده بود...بلکه چون فهمیده بود
گاهی قشنگ‌ترین شروع‌ها، با یه قهوه ساده و یه تماس دست شروع می‌شن
END
دیدگاه ها (۵)

#درخواستی #تکپارتیوقتی از آمپول میترسی..... ا/ت از دیشب تب د...

#درخواستی #دو_پارتیوقتی...... Part 1خب خب، توی این مدت سناری...

#درخواستی#دو_پارتیوقتی عضو نهمی و روش کراشی..... Part 1ا/ت ا...

#ایده_ای_در_اعماق_ذهنم #چند_پارتی امگاورس؟!..... The Last Pa...

#درخواستی #دو_پارتیوقتی دلش برات تنگ شده بود...... The Last ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط