شاعری در بند عشقم عاشقی را می سرایم

شاعری در بند عشقم عاشقی را می سرایم
عاشق شعری شدم چون گفته بودی تو برایم
توی شعرت پر گشودم، بوسه هایت را بچینم
مست لبهایت شدم تا! بوسه ات زد در هوایم
زندگی با تو صفای دیگری دارد عزیزم
خنده ات شادی کشیده بر فضای شعرهایم
من خدای چشمهایت را پرستش می کنم، تا! _
می شود باز آن نگاه مستی آور در سَرایم
بوسه باران می کند مهتاب رویت را ستاره
شعر می بارد ز روی ات می خورد بر تنگنایم

کاش می شد تا غزلها را بریزم زیر پایت
راستی، شاید بدانی من کجایم؟ یا چرایم؟
دیدگاه ها (۳)

بی‌وفایی می‌کنی من هم تماشا می‌کنمفرصتی تازه برای گریه پیدا ...

دیدمت با دیگری خلوت گرمی داری کینه در قلب من و عشق در او میک...

آنچنان ذهن من از خواستنت سرشار استکه شب از یاد تو تا وقت سحر...

.نیستی، یعقوب را با گریه از رو برده امبا چنین دلشوره ای وقتی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط