ویو جونگکوک
ویو جونگکوک
بی حس جواب داد
+ هوم.
دلم برا جیسو تنگ شده بود اما تازه دیدمش و پرو میشد اگه انقدر زود میرفتم ببینمش. حوصلم سر رفته بود ولی درد بیش از حد پایین تنم حتی اجازه نمیداد حرکت کنم. حتی دلم برای معشوقم نینا هم تنگ شده بود..خبر آورده بودن اون پری دریایی کوچولو مرد. حتی وقت نکردم یکی دیگشو بگیرم به آت نگاه کردم..فک کنم خیلی خسته بود فکر اینکه دو ماه مجبورم پر باشم داشت عذابم میداد... گوشیم زنگ خورد جیمین بود
........
-بله.
........
-چیم حتی نمیتونم از رو تختم پاشم.
........
-از آپات بپرس..
........
-کامیلا رو نیار.
........
-فاک بهت جیمین آت اذیت میشه
........
-هر غلطی میکنی بکن اما کامیلا به ات نگاهم بکنه دیگه من نمیفهمم زن توعه یا هرکس صد برابرشو سر کامیلا میارم
........
-کاری نکردم... فقط بستمش
........
- بیاید اتاق مشترکم اونجام
........
گوشیو قطع کردم به آت نگاه کردم که عین ابر بهار اشک میریخت
-چیشد؟
+ چ..چرا ا..این..اینکارو هق می..کنی؟
+ م..مگه من چیکارت کردم عوضی؟
-چی میگی؟کدوم کار؟
+ اتاق مشترکمون نه؟اینهمه اتاق فاکی تو این عمارت فاکی داری اونوقت میاریشون تو این اتاق که دوباره حسرت زندگی کامیلا رو بخورم؟دوباره با تمسخر بهم نگاه کنه که به دوتا میله فاکی بسته شدم؟عوضی من میدونم..میدونم یه بدبختم لازم نیست با این کارات یادآوری کنی بهم..اصلا تو میدونی وقتی کامیلا رو میبینم چقدر به خودم فوش میدم که عرضه نداشتم به جیمین اعتراف کنم.. حالم ازت بهم میخوره جونگکوک خیلی پستی..ازادیمو گرفتی،اختیارمو گرفتی بال هامو گرفتی بدنمو گرفتی شکنجم کردی چی مونده؟خب پس چرا منو نمیکشی؟
ویو نویسنده
پسر بهت زده از حرفای آت بهش نگاه کرد ..اون قصدش این نبود که آت و جلوی کامیلا خورد کنه
-ا..آت ا..اونطوری گریه نکن..دکتر..دکتر گفته برات خوب نیست
ات سرشو بالا اورد و با نفرت به جونگکوک نگاه کرد علاوه بر خونی که تو چشماش بود.. جونگکوک آتیشی که تو چشمای آت بود و هم میدید..
+ ازت متنفرم هیچوقت نمیخشمت جونگکوک هیچوقت!
کامنت خوب؟
بی حس جواب داد
+ هوم.
دلم برا جیسو تنگ شده بود اما تازه دیدمش و پرو میشد اگه انقدر زود میرفتم ببینمش. حوصلم سر رفته بود ولی درد بیش از حد پایین تنم حتی اجازه نمیداد حرکت کنم. حتی دلم برای معشوقم نینا هم تنگ شده بود..خبر آورده بودن اون پری دریایی کوچولو مرد. حتی وقت نکردم یکی دیگشو بگیرم به آت نگاه کردم..فک کنم خیلی خسته بود فکر اینکه دو ماه مجبورم پر باشم داشت عذابم میداد... گوشیم زنگ خورد جیمین بود
........
-بله.
........
-چیم حتی نمیتونم از رو تختم پاشم.
........
-از آپات بپرس..
........
-کامیلا رو نیار.
........
-فاک بهت جیمین آت اذیت میشه
........
-هر غلطی میکنی بکن اما کامیلا به ات نگاهم بکنه دیگه من نمیفهمم زن توعه یا هرکس صد برابرشو سر کامیلا میارم
........
-کاری نکردم... فقط بستمش
........
- بیاید اتاق مشترکم اونجام
........
گوشیو قطع کردم به آت نگاه کردم که عین ابر بهار اشک میریخت
-چیشد؟
+ چ..چرا ا..این..اینکارو هق می..کنی؟
+ م..مگه من چیکارت کردم عوضی؟
-چی میگی؟کدوم کار؟
+ اتاق مشترکمون نه؟اینهمه اتاق فاکی تو این عمارت فاکی داری اونوقت میاریشون تو این اتاق که دوباره حسرت زندگی کامیلا رو بخورم؟دوباره با تمسخر بهم نگاه کنه که به دوتا میله فاکی بسته شدم؟عوضی من میدونم..میدونم یه بدبختم لازم نیست با این کارات یادآوری کنی بهم..اصلا تو میدونی وقتی کامیلا رو میبینم چقدر به خودم فوش میدم که عرضه نداشتم به جیمین اعتراف کنم.. حالم ازت بهم میخوره جونگکوک خیلی پستی..ازادیمو گرفتی،اختیارمو گرفتی بال هامو گرفتی بدنمو گرفتی شکنجم کردی چی مونده؟خب پس چرا منو نمیکشی؟
ویو نویسنده
پسر بهت زده از حرفای آت بهش نگاه کرد ..اون قصدش این نبود که آت و جلوی کامیلا خورد کنه
-ا..آت ا..اونطوری گریه نکن..دکتر..دکتر گفته برات خوب نیست
ات سرشو بالا اورد و با نفرت به جونگکوک نگاه کرد علاوه بر خونی که تو چشماش بود.. جونگکوک آتیشی که تو چشمای آت بود و هم میدید..
+ ازت متنفرم هیچوقت نمیخشمت جونگکوک هیچوقت!
کامنت خوب؟
- ۴.۰k
- ۰۳ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط