جونگکوکوقتی اومدم ظرفت رو جمع کنم باید
𝒻𝒶𝓀ℯ🌞⁸⁸
جونگکوک:وقتی اومدم ظرفت رو جمع کنم باید
خالی باشه..
سینی غذا رو روی زمین گذاشت و تک به تک کاسه ها رو کنارش روی زمین گذاشت.
زمانی که دستش روی سینی رفت تا جمش کنه،
دست ظریف و بیحالی مانع این کار شد..
نگاه کرد که دست میا روی دستش قرار گرفته..
با خودش تلاش کرد احساساتش رو جلوه نده.
به چشماش خیره شد و منتظر شنیدن کلمه ای
بود..
"منو ببوس"
این دو کلمه توی گوش هاش اکو شد..انگاری که تو ی یک تونل بزرگ و خالی داد بزنی..
شنیدن این جمله بیشتر از چیزی که فکر میکرد
تعجب اور بود.به چشم هاش نگاه میکرد ولی
خالی از احساسات بود..گرسنگی و خستگی..
میخواست حرف بزنه..بپرسه.داد بزنه.که چرا؟
چرا اصلا این دو کلمه باید انقدر موئثر باشه؟
با دست بزرگش چونه ی ضعیفش و گرفت و بین دو انگشتت نگهداشت.سرش رو سمت بالا اورد
و لـ.ب هاش رو روی لـب هاش گذاشت.
خیلی ضعیف و اهسته مکی از لباش گرفت و با صدا عقب کشید..ولی چه خبر از دلش؟
وقتی همین اتصال کوچیک براش مثل اتصال به
بهشت بود؟ضربان قلبش به قدری شدت گرفت که
کاملا از روی لباسش حس میشد..
بدون واکنشی بلند شد و از اونجا دور شد.
وقتی سینی رو توی اشپزخونه گذاشت،توی
فکر فرو رفت.اما خاطره ها نمیزاشتن این ارامش دووم بیاره.
میا:جونگکوکا جویی چیشد؟
جونگکوک:اوه اون…جدا شدم
لیزا:اهه اون روز ما دوتا دیدیمتون
جونگکوک:مثل این که خبر دارین
لیزا اروم خندید و گفت
لیزا:دقیقا از همه چی
سرش رو تکون داد تا افکارش از بین برن
جیا:چرا میا شما رو جونگکوک صدا میکنه؟
جونگکوک:خب دوست های صمیمی هم دیگه
رو به اسم صدا میکنن..مگه نه؟
میا خنده ای کرد و با لحن بازیگوشی
گفت
میا:دقیقا مستر جئون
جونگکوک:اهه دختر شیطون من
لعنت بهش..مگه دوست نبودن؟چرا کارشون به اینجا کشیده شد؟
لعنت به اخلاق غیر قابل کنترلش..
جونگکوک:وقتی اومدم ظرفت رو جمع کنم باید
خالی باشه..
سینی غذا رو روی زمین گذاشت و تک به تک کاسه ها رو کنارش روی زمین گذاشت.
زمانی که دستش روی سینی رفت تا جمش کنه،
دست ظریف و بیحالی مانع این کار شد..
نگاه کرد که دست میا روی دستش قرار گرفته..
با خودش تلاش کرد احساساتش رو جلوه نده.
به چشماش خیره شد و منتظر شنیدن کلمه ای
بود..
"منو ببوس"
این دو کلمه توی گوش هاش اکو شد..انگاری که تو ی یک تونل بزرگ و خالی داد بزنی..
شنیدن این جمله بیشتر از چیزی که فکر میکرد
تعجب اور بود.به چشم هاش نگاه میکرد ولی
خالی از احساسات بود..گرسنگی و خستگی..
میخواست حرف بزنه..بپرسه.داد بزنه.که چرا؟
چرا اصلا این دو کلمه باید انقدر موئثر باشه؟
با دست بزرگش چونه ی ضعیفش و گرفت و بین دو انگشتت نگهداشت.سرش رو سمت بالا اورد
و لـ.ب هاش رو روی لـب هاش گذاشت.
خیلی ضعیف و اهسته مکی از لباش گرفت و با صدا عقب کشید..ولی چه خبر از دلش؟
وقتی همین اتصال کوچیک براش مثل اتصال به
بهشت بود؟ضربان قلبش به قدری شدت گرفت که
کاملا از روی لباسش حس میشد..
بدون واکنشی بلند شد و از اونجا دور شد.
وقتی سینی رو توی اشپزخونه گذاشت،توی
فکر فرو رفت.اما خاطره ها نمیزاشتن این ارامش دووم بیاره.
میا:جونگکوکا جویی چیشد؟
جونگکوک:اوه اون…جدا شدم
لیزا:اهه اون روز ما دوتا دیدیمتون
جونگکوک:مثل این که خبر دارین
لیزا اروم خندید و گفت
لیزا:دقیقا از همه چی
سرش رو تکون داد تا افکارش از بین برن
جیا:چرا میا شما رو جونگکوک صدا میکنه؟
جونگکوک:خب دوست های صمیمی هم دیگه
رو به اسم صدا میکنن..مگه نه؟
میا خنده ای کرد و با لحن بازیگوشی
گفت
میا:دقیقا مستر جئون
جونگکوک:اهه دختر شیطون من
لعنت بهش..مگه دوست نبودن؟چرا کارشون به اینجا کشیده شد؟
لعنت به اخلاق غیر قابل کنترلش..
- ۶.۲k
- ۱۲ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط