خورشید تازه از پشت پردههای نازک کرمی رنگ خودش رو به داخ
خورشید تازه از پشت پردههای نازک کرمی رنگ، خودش رو به داخل اتاق هل داده بود و با نقاشی کردن ردی از نور طلایی روی پتو، بیدار شدنت رو جشن میگرفت. صدای آروم قل قل کردن آب از آشپزخانه میآمد، اما تو هنوز چشمهات رو باز نکرده بودی و فقط غرق در عطر آشنا و تسکین دهنده لینو بودی که از بالشش میپیچید.
سعی کردی به پهلو بچرخی، اما یک درد تیز، اما لذتبخش، از ناحیه کمرت تا عضلات پاهات کشیده شد و تو رو وادار کرد که یک آه کوچک و خفهشده بکشی. چشمانت سریع باز شد و به سقف خیره شدی. بدن درد؟ آره، بدن درد بدی داشتی. و خاطرات شب گذشته مثل موجی گرم و سرخ به مغزت هجوم آورد.
درست در لحظهای که داشتی با خودت کلنجار میرفتی که چطور از تخت بیرون بیای، لینو در چهارچوب در ظاهر شد. موهای کمی ژولیدهاش هنوز از خواب بیدار نشده بودند، اما چشمانش، آن چشمان درشت گربهای، پر از مهربانی و نگرانی بود. یک لیوان آب گرم با برشهای لیمو و یک بسته قرص مسکن کوچک در دستش بود.
"صبح بخیر، پیشیِ من. میدونستم که الان وقتشه که دردت شروع بشه." لینو با لبخند شیطنتآمیزی که همیشه قلب تو رو ذوب میکرد، جلو آمد.
تو لبخندی زدی، اما تلاشت برای نشستن با یک نالهی ضعیف همراه شد. "مینهو... من فکر کنم دیشب یکم زیادهروی کردیم."
او لیوان و قرصها را روی میز کنار تخت گذاشت و بدون هیچ حرفی، کنار تو زانو زد. دستش را با نهایت لطافت روی کمرت گذاشت و به آرامی ماساژ دادن آن را شروع کرد. فشاری که وارد میکرد، نه زیاد بود و نه کم؛ درست همان چیزی بود که نیاز داشتی تا عضلاتت شل شوند.
"آروم باش. عجله نکن." او با صدای بم و خوابآلودش زمزمه کرد. "تو حق داشتی تمام شب مثل یک ملکهی لوس رفتار کنی. من قول میدم تا ظهر تکونت ندم."
تو سرت را روی بالش برگرداندی و او را تماشا کردی. گونههایش کمی سرخ شده بود. هرگز نمیتوانستی به این عادت کنی که چقدر میتواند همزمان جذاب و خجالتی باشد.
"تو... تو نیاز نیست از من پرستاری کنی. میتونم بلند شم."
لینو ابرویی بالا انداخت و دستش را کمی محکمتر فشار داد تا درد از آن نقطه فرار کند. "همین الان دیدم چطور سعی کردی بلند شی. الان وظیفهی من اینه که تو رو ناز کنم و مواظبت باشم. مگه من لینو نیستم؟ کسی که از همهی چیزهای مهمش مراقبت میکنه؟"
او خم شد و پیشانیات را به نرمی بوسید، قبل از اینکه برگردد و لیوان آب گرم را به دستت بدهد. "دارو رو بخور تا بتونیم صبحونه رو توی تخت بیاریم. من خودم برات فرنی درست کردم، چون میدونم برای عضلاتت خوبه."
وقتی قرص را خوردی و آب را نوشیدی، لینو به سرعت از اتاق بیرون رفت. کمتر از پنج دقیقه بعد برگشت. این بار با یک سینی صبحانهی کوچک، که روی آن یک کاسه فرنی، کمی میوه تازه و یک فنجان قهوه قرار داشت، و البته، یک دستهی بزرگ از مجلههای مد که میدانست تو چقدر دوست داری ورق بزنی.
لینو سینی را به آرامی روی پاهایت گذاشت و بعد خودش روی تخت، پشت سرت دراز کشید. دستهایش را دور شانههایت حلقه کرد و سرش را روی موهایت قرار داد. دردی که لحظاتی پیش داشتی، در گرمای تن او و نوازشهایش، تقریباً ناپدید شده بود.
"خوب، حالا وقت استراحته." او در حالی که با دکمهی پیراهن خوابت بازی میکرد، گفت. "بخورش و بعد میذارم دوباره بخوابی. منم تا اون موقع فقط همینجا میمونم و تماشا میکنم که زیبایی."
تو لقمهای از فرنی را برداشتی و با لبخندی که تمام صورتت را روشن کرده بود، آن را خوردی. چه کسی بهتر از لینو بلد بود یک شب پرشور را با صبحی پر از آرامش و عاشقی دنبال کند؟ تو با اطمینان کامل میدانستی که تمام این درد ارزشش را داشت؛ به خاطر این مراقبتهای صبحگاهی و عشقی که فقط از دستان مینهوی مهربان برمیآمد.
"دوستت دارم، لینو." تو زمزمه کردی.
او نفس عمیقی کشید و عطر موهایت را به داخل ریههایش فرستاد. "من بیشتر، پیشیِ پردردسر و زیبای من."
و بعد، باقی صبح با سکوت شیرینی سپری شد. صدای آرام ورق زدن مجله، زمزمههای عاشقانهی لینو و حس آرامش بیپایانی که تو را در آغوش گرمش غرق کرده بود.
سعی کردی به پهلو بچرخی، اما یک درد تیز، اما لذتبخش، از ناحیه کمرت تا عضلات پاهات کشیده شد و تو رو وادار کرد که یک آه کوچک و خفهشده بکشی. چشمانت سریع باز شد و به سقف خیره شدی. بدن درد؟ آره، بدن درد بدی داشتی. و خاطرات شب گذشته مثل موجی گرم و سرخ به مغزت هجوم آورد.
درست در لحظهای که داشتی با خودت کلنجار میرفتی که چطور از تخت بیرون بیای، لینو در چهارچوب در ظاهر شد. موهای کمی ژولیدهاش هنوز از خواب بیدار نشده بودند، اما چشمانش، آن چشمان درشت گربهای، پر از مهربانی و نگرانی بود. یک لیوان آب گرم با برشهای لیمو و یک بسته قرص مسکن کوچک در دستش بود.
"صبح بخیر، پیشیِ من. میدونستم که الان وقتشه که دردت شروع بشه." لینو با لبخند شیطنتآمیزی که همیشه قلب تو رو ذوب میکرد، جلو آمد.
تو لبخندی زدی، اما تلاشت برای نشستن با یک نالهی ضعیف همراه شد. "مینهو... من فکر کنم دیشب یکم زیادهروی کردیم."
او لیوان و قرصها را روی میز کنار تخت گذاشت و بدون هیچ حرفی، کنار تو زانو زد. دستش را با نهایت لطافت روی کمرت گذاشت و به آرامی ماساژ دادن آن را شروع کرد. فشاری که وارد میکرد، نه زیاد بود و نه کم؛ درست همان چیزی بود که نیاز داشتی تا عضلاتت شل شوند.
"آروم باش. عجله نکن." او با صدای بم و خوابآلودش زمزمه کرد. "تو حق داشتی تمام شب مثل یک ملکهی لوس رفتار کنی. من قول میدم تا ظهر تکونت ندم."
تو سرت را روی بالش برگرداندی و او را تماشا کردی. گونههایش کمی سرخ شده بود. هرگز نمیتوانستی به این عادت کنی که چقدر میتواند همزمان جذاب و خجالتی باشد.
"تو... تو نیاز نیست از من پرستاری کنی. میتونم بلند شم."
لینو ابرویی بالا انداخت و دستش را کمی محکمتر فشار داد تا درد از آن نقطه فرار کند. "همین الان دیدم چطور سعی کردی بلند شی. الان وظیفهی من اینه که تو رو ناز کنم و مواظبت باشم. مگه من لینو نیستم؟ کسی که از همهی چیزهای مهمش مراقبت میکنه؟"
او خم شد و پیشانیات را به نرمی بوسید، قبل از اینکه برگردد و لیوان آب گرم را به دستت بدهد. "دارو رو بخور تا بتونیم صبحونه رو توی تخت بیاریم. من خودم برات فرنی درست کردم، چون میدونم برای عضلاتت خوبه."
وقتی قرص را خوردی و آب را نوشیدی، لینو به سرعت از اتاق بیرون رفت. کمتر از پنج دقیقه بعد برگشت. این بار با یک سینی صبحانهی کوچک، که روی آن یک کاسه فرنی، کمی میوه تازه و یک فنجان قهوه قرار داشت، و البته، یک دستهی بزرگ از مجلههای مد که میدانست تو چقدر دوست داری ورق بزنی.
لینو سینی را به آرامی روی پاهایت گذاشت و بعد خودش روی تخت، پشت سرت دراز کشید. دستهایش را دور شانههایت حلقه کرد و سرش را روی موهایت قرار داد. دردی که لحظاتی پیش داشتی، در گرمای تن او و نوازشهایش، تقریباً ناپدید شده بود.
"خوب، حالا وقت استراحته." او در حالی که با دکمهی پیراهن خوابت بازی میکرد، گفت. "بخورش و بعد میذارم دوباره بخوابی. منم تا اون موقع فقط همینجا میمونم و تماشا میکنم که زیبایی."
تو لقمهای از فرنی را برداشتی و با لبخندی که تمام صورتت را روشن کرده بود، آن را خوردی. چه کسی بهتر از لینو بلد بود یک شب پرشور را با صبحی پر از آرامش و عاشقی دنبال کند؟ تو با اطمینان کامل میدانستی که تمام این درد ارزشش را داشت؛ به خاطر این مراقبتهای صبحگاهی و عشقی که فقط از دستان مینهوی مهربان برمیآمد.
"دوستت دارم، لینو." تو زمزمه کردی.
او نفس عمیقی کشید و عطر موهایت را به داخل ریههایش فرستاد. "من بیشتر، پیشیِ پردردسر و زیبای من."
و بعد، باقی صبح با سکوت شیرینی سپری شد. صدای آرام ورق زدن مجله، زمزمههای عاشقانهی لینو و حس آرامش بیپایانی که تو را در آغوش گرمش غرق کرده بود.
- ۶.۷k
- ۲۴ مهر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط