امکان ندارد

امکان ندارد
هیچکدوم تو اتاقشون نبودند
کل خونه رو زیر و رو کردم
اما اونا نبودن

دلیل های من برای زندگی
نبودن!
اونا مثل خون توی رگ های من بودن
درست مدت کمی هست که میشناسمشون اما
دلتنگشونم!....


پایان فصل یک
یوهاهاهاهاهااا
دیدگاه ها (۱۱)

یک هفته از رفتن اونا میگذره به پلیس ها و کارآگاه ها خبر دادم...

بقیش واسه فردا میخام یکم عربی بخونم ....حیحیی

بیاید داخل ببینم نامجون ..نامجون:بله خاله؟ا.ت:کتاب خونه طبقه...

مرسی🌝🎀

عشق فراموش شده

🧚🏻 استاد من 🧚🏻 پارت⁷¹ویو سلین 🤱🏻از خواب بیدار شدم امروز مهمو...

دزیره

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط