×قسمت پنج×پارت دو

×قسمت پنج×پارت دو
زهرا_پریسا امروز میای ورزشگاه!؟
پریسا:فک نکنم‌‌‌‌.‌.قرار با دختر خالم بریم خرید
زهرا:عه..خب من تنهام که‌‌‌...پوووف
از قیافه پکر زهرا به ناراحتیش پی بردم
_زری خوب بود!؟
_زری خوب نبود
_زری چرا خوب نبود!؟
_زری خواست رفت ورزشگاه..پری نخواست رفت..زری خوب نبود چون تنها بود
_بسه دیگه..مثه ادم حرف بزن حالم به هم خورد
_خودمم حالم بد شد
_خو الان مشکلت فقط تنها بودنته!؟
_اوهوم..
_دوس داری من باهات بیام!؟
_جیییییییییییییییییییغ
ایدام عاشقتم..اره بابا..کلی ام خوب میشه..تازه میشه یه عالمه هم با هم بریم بگردیم و خوش بگذرونیم
خندیدم و گفتم:ایدا خوش گذرونی دوست
تمام اون روزو توی مدرسه به شوق بعد از ظهر دوست داشتنی که قرار بود با زری بسازم طی کردم
هنوز هیچی نشده دوتا صفر گرفته بودم توی دوتا درس
که یدونشو مدیون پاکان دیوثم
هنوزم داشتم به تلافی کاری که کرده بود فکر میکردم و هیچ نقشه ای به ذهنم نرسیده بود
امروز قراره بیاد خونمون
اخه چهارشنبست دیگه‌.‌ولی میگم نیاد
که هم ضایع بشع...هم من از نبود وجودش لذت ببرم و با زری بریم خوش گذرونی
بعد از مدرسه درسامو که خوندم شروع کردم به اماده شدن
ساعت چهار کلاس داشتیم با پاکان
دقیقا همون موقعی که قرار بود برم ورزشگاه
یه ست قرمز لباس‌ورزشی برداشتم که یدونه کلاه کپ و یه شرت و تاب جذب خوشگل داشت
یه شلوار لی پوشیدم که رنگ روشن و خوشگلی داشت
یه مانتو جذب مشکب هم تن زدم و وقتی اماده شدم لباس ورزشیامو توی کوله مشکیم شوت کردم
لب در مدرسه با زری قرار گذاشته بودیم
به مامان گفته بودم که میخوام برم ورزشگاه
کلی غر زد که پاکانو میخوای چیکار کنی
منم گفتم ظهر بعد مدرسع دیدمش و بهش گفتم
ولی واقعن ندیده بودمش..اخه من جدیدا زودتر از پاکان میام خونه
مثلا باهاش قهرم
وقتی از خونه خارج شدم پاکان دقیقا پشت در بود
اخمامو توی هم کردم و گفتم امروز نمیتونم بهت تاریخ یاد بدم
بعدم خیلی حرص درار بهش خندیدم
یکم قیافشو چپ و راست کرد و گفت:اوووم...خب منم امروز وقت نداشتم بهت ریاضی یاد بدم‌.‌.‌وقتم پر بود...اومدم همینو بهت بگم
زیر لب گفتم اره جونه عمت
بدون خداحافظی رفتم توی اسانسور و وقتی ازش پیاده شدم باز رفت بالا
حتما یکی میخواد ازش استفاده کنه
بیخیال رفتم سمت مدرسه
زری رو که دیدم باهم رفتیم سمت ادرسی که میگفت
من هنوز اون اطرافو خوب نمیشناختم
کلی توی راه خندیدیم
زری قضیه ضایع شدنم توسط پاکانو نمیدونست
میگفتم بهش که باخبر شدن خانم معلم از تقلبام اتفاقی بوده
ولی قضیه نرده و بیسکوییت و ظرفو میدونست
کلی ام خندیده بود
به ورزشگاه که رسیدیم کف کردم
یه فضای بزرگ بزرگ بزرگ بود که کلی ام بزرگ بود
هیچی دیگه
خیلی بزرگ بود
بعد توی همون ورزشگاهه که بزرگ بود کلی دوست پیدا کردم
خیرسرمون اصلا ورزش نمیکردیم
همه نشسته بودن دور هم‌حرف میزدن
بعد ورزشگاه با زری رفتیم توی یه بستنی فروشی خیلی فانتزی و خوشگل
بعدم هردومون یدونه بستنی شکلاتی سفارش دادیم
تازه سفارشمونو اورده بودن که میز کناریمون پر شد
دوتا پسر خیلی شیک و مهربون نشستن پشت میز کناریمون
نپرسید از کجا فهمیدم مهربونن
من کلا ادم با درک و شعوریم
از قیافه ادما به ذاتشون پی میبرم
والا به خدا
یکیشون به محض اینکه نشست گفت:سلام ابجیا
من اولش نمیدوستم چی بگم
ولی بعد تصمیم گرفتم مثه همیشه پررو باشم
گفتم:سلام داداش..
پسره تعجب کرد
لبخندی زد و روشو ازم گرفت
بیچاره فکر میکرد از این دختر جیغ جیغوهایی هسیم که تا یه پسر میبینیم میگیم مزاحم نشو اقا
من کع خودم به شخصه اینجوری نبودم و دقیقا اون موقع فهمیدم زری بدتر از منه
اخه ظرف بستنیشو گرفت جلوی پسره و گفت:بفرما داداش..
پسره اب دهنشو قورت داد و ممنون زورکی گفت
بعدم دیگه هیچی بهمون نگفتن
من که خودم به شخصه داشتم میزو گاز میزدم از خنده
بعد از بستنی رفتیم یه پارک نزدیک خونه
خیلی باحال بود
کلی چمن داشت که با زری رفتیم روشون نشستیم
زری دوست داشت بدونه ورزش حفاظتی که من بلدم چجوریه
منم خواستم یه چشمه از چیزایی که بلدمو بهش نشون بدم
ولی چون خیلی لباسام تنگ بود یکم کار سختی بود
استینامو زدم‌بالا
کفشامو دراوردم
بعدم اولین فن رو اومدم
مثلا انگاری که یکی جلومه که قصد حمله به منو داره
جوری وانمود میکردم انگار که دارم به یکی ضربه میزنم
حواسمم به هیج جا نبود
توی حال خودم بودم که از صدای اخ یه نفر از حالت دفاعی اومدم بیرون
دست مشت شدم برخورد کرده بود به سینه یه نفر که قطع به یقین کسی نبود جز پاکان
قیافش توی هم رفته بود
با پرخاش گفتم:تو اینجا چیکار میکنی!؟
_ببخشیدا...نکنه پارک ماله توعه که باید اجازشو بگیرم!؟
_نخیر..ولی دستم که ماله خودمه...چرا اومدی جلوی دستم که بخوره تو شیکمت بعد درد بگیره
_اهکی.اولین این شیکم نیست.سینه میگن بهش.بعدم مثه اینکه تو زدی منو ناکار کردیا
دیدگاه ها (۲۹)

نام فیک:«دیــداریـــــی عجیب»(پارت:2)ـــــــــــــــــــــــ...

وقتی پریود بودی💙پارت ۲از خواب بیدار شدم...حقیقتا خیلی خوب بو...

آغوش ممنوعه🚫🫂🌌#part23وارد رستوران شدیمو سر ی میز نشستیم بارک...

عشق مافیایی 🔪🩸🖤 پارت :۱۶ ویو لارا: ساعت هفت بود که بلند شدم...

____[The Forbidden Crossing]____

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت چهارمویو ات صبح از خواب با سردر...

Pat:3اسم: عاشق چشماش شدما.ت . دوستت دارمجونگکوک .😨ا.ت . 😧ا.ت...

ارباب خشن من ۲۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط