بورام فکر میکرد قراره برن خونه اما مسیری که یونگی طی میکرد مسیر خونه ...
𝒫𝒶𝓇𝓉 ③⓪
~بورام فکر میکرد قراره برن خونه اما مسیری که یونگی طی میکرد مسیر خونه نبود.... تعجب و کنجکاوی تک تک سلول های بدنش رو قلقلک میداد پس دلو به دریا زد و گفت
+ این راه عمارت نیست! کجا داریم میریم؟
- میخوام برای همیشه این قضیه رو تمومش کنم... اما بورام با کنار رفتن ربکا نمیتونی منو عاشق خودت کنی!
+ یونگی
- حرفم تموم نشده.... بهت ثابت میکنم ماجرای ربکا تموم شده چون نمیخوام آسیب ببینی و به جیهوپ قول دادم.... بیا مثل قدیم عین دو تا دوست باشیم هوم؟
+ دوست؟خیلی بدی یونگی! چرا حتی تلاش نمیکنی منو درک کنی لعنتی؟ باید ازت دست بکشم؟ عین، این، معشوقه های فداکار؟
~یونگی پاسخی نداد و بورام به خود خوری ادامه داد! دلیل این همه دوری چی بود؟ چرا فقط باید دوست باشن؟یونگی از بورام چی دیده بود؟ با رسیدن به کلاب پیاده شدن و بورام بدون حرفی پشت سر یونگی راه اوفتاد ... با ورودشون به کلاب یونگی گفت
- دوست ندارم بیشتر از وارد این مکان نحس بشی... همینجا بمون تا برگردم! بورام تاکید میکنم اگه بیام و ببینم نیستی تضمین نمیکنم خوب رفتار کنم
+ منو اوردی اینجا شاهد دیدار شما با معشوقه قبلیتون باشم؟
- رو مخم راه نرو!
+ با رفتن یونگی کلافه پاهام رو به زمین کوبیدم و اطراف رو برسی کردم! تا حالا وارد یه همچین جایی نشده بودم! بوی سیگار و الکل باعث میشد حالت تهوع بگیرم و به خاطر بیماری ای که داشتم این جور جاها اصلا برام خوب نبود.... با دیدن ربکا که با عجله میره بالا پشت ستون قایم شدم و بدون توجه به اخطار های یونگی دنبالش رفتم! راهرو های طبقه بالا اصلا جای خوبی نبود.. گوشام رو گرفتم و با رسیدن به دری که با همه در ها فرق داشت گوشم رو تیز کردم و صدای مکالمه ربکا رو شنیدم
ربکا « لعنتی یونگی اینجاست!
_کی بهش گفته تو اینجایی؟
ربکا « نمیدونم خودت رو گم و گور کن
$ داشتم تیر اندازی تمرین میکردم که لرزش گوشیم توجه ام رو جلب کرد! با دیدن مخاطب پشت خط تماس رو وصل کردم
$ سلام هیونگ.... چی شده این موقع شب زنگ زدی؟
علامت نامجون∆
∆ کوک الان کجایی؟
$ خونه! چرا عصبی به نظر میرسی؟
∆ کوک مگه به بچه ها نگفتی نرن اون کلاب لعنتی؟
$ چرا.... مگه کسی رفته اونجااا؟؟؟؟
∆ یونگی و بورام اونجان! خودت رو برسون باید اونا رو از کلاب خارج کنیم
$ ا... الان میام... سریع وسایلم رو برداشتم و از خونه خارج شدم.... توی راه شماره جیهوپ رو گرفتم.... جواب بده هوسوکا....
& اوه کوکیا.... چی شده؟
$ جیهوپ تو میدونستی بورام و یونگی میخوان برن کلاب؟
& چی؟؟؟؟ کجا برن؟
$ جیهوپ یونگی و بورام رفتن همون کلابی که نامجون امشب میخواست اونجا عملیات انجام بده
شرطا
۱۵ تا لایک
۱۰ تا کامنت
۵ تا بازنشر
امیدوارم خوشتون اومده باشه ممنون میشم لایک و کامنت بزاری ❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️
🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼
~بورام فکر میکرد قراره برن خونه اما مسیری که یونگی طی میکرد مسیر خونه نبود.... تعجب و کنجکاوی تک تک سلول های بدنش رو قلقلک میداد پس دلو به دریا زد و گفت
+ این راه عمارت نیست! کجا داریم میریم؟
- میخوام برای همیشه این قضیه رو تمومش کنم... اما بورام با کنار رفتن ربکا نمیتونی منو عاشق خودت کنی!
+ یونگی
- حرفم تموم نشده.... بهت ثابت میکنم ماجرای ربکا تموم شده چون نمیخوام آسیب ببینی و به جیهوپ قول دادم.... بیا مثل قدیم عین دو تا دوست باشیم هوم؟
+ دوست؟خیلی بدی یونگی! چرا حتی تلاش نمیکنی منو درک کنی لعنتی؟ باید ازت دست بکشم؟ عین، این، معشوقه های فداکار؟
~یونگی پاسخی نداد و بورام به خود خوری ادامه داد! دلیل این همه دوری چی بود؟ چرا فقط باید دوست باشن؟یونگی از بورام چی دیده بود؟ با رسیدن به کلاب پیاده شدن و بورام بدون حرفی پشت سر یونگی راه اوفتاد ... با ورودشون به کلاب یونگی گفت
- دوست ندارم بیشتر از وارد این مکان نحس بشی... همینجا بمون تا برگردم! بورام تاکید میکنم اگه بیام و ببینم نیستی تضمین نمیکنم خوب رفتار کنم
+ منو اوردی اینجا شاهد دیدار شما با معشوقه قبلیتون باشم؟
- رو مخم راه نرو!
+ با رفتن یونگی کلافه پاهام رو به زمین کوبیدم و اطراف رو برسی کردم! تا حالا وارد یه همچین جایی نشده بودم! بوی سیگار و الکل باعث میشد حالت تهوع بگیرم و به خاطر بیماری ای که داشتم این جور جاها اصلا برام خوب نبود.... با دیدن ربکا که با عجله میره بالا پشت ستون قایم شدم و بدون توجه به اخطار های یونگی دنبالش رفتم! راهرو های طبقه بالا اصلا جای خوبی نبود.. گوشام رو گرفتم و با رسیدن به دری که با همه در ها فرق داشت گوشم رو تیز کردم و صدای مکالمه ربکا رو شنیدم
ربکا « لعنتی یونگی اینجاست!
_کی بهش گفته تو اینجایی؟
ربکا « نمیدونم خودت رو گم و گور کن
$ داشتم تیر اندازی تمرین میکردم که لرزش گوشیم توجه ام رو جلب کرد! با دیدن مخاطب پشت خط تماس رو وصل کردم
$ سلام هیونگ.... چی شده این موقع شب زنگ زدی؟
علامت نامجون∆
∆ کوک الان کجایی؟
$ خونه! چرا عصبی به نظر میرسی؟
∆ کوک مگه به بچه ها نگفتی نرن اون کلاب لعنتی؟
$ چرا.... مگه کسی رفته اونجااا؟؟؟؟
∆ یونگی و بورام اونجان! خودت رو برسون باید اونا رو از کلاب خارج کنیم
$ ا... الان میام... سریع وسایلم رو برداشتم و از خونه خارج شدم.... توی راه شماره جیهوپ رو گرفتم.... جواب بده هوسوکا....
& اوه کوکیا.... چی شده؟
$ جیهوپ تو میدونستی بورام و یونگی میخوان برن کلاب؟
& چی؟؟؟؟ کجا برن؟
$ جیهوپ یونگی و بورام رفتن همون کلابی که نامجون امشب میخواست اونجا عملیات انجام بده
شرطا
۱۵ تا لایک
۱۰ تا کامنت
۵ تا بازنشر
امیدوارم خوشتون اومده باشه ممنون میشم لایک و کامنت بزاری ❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️🌼❣️
🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼❤️🌼
- ۹۱۹
- ۲۵ اردیبهشت ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط