chapter 2
chapter 2
p13
بغض، اول مثل یه خراشِ ریز ته گلوش نشست.
بعد سنگینتر شد.
اونقدر سنگین که نفسکشیدن رو هم براش سخت کرد.
ا.ت همونجا ایستاده بود، چند قدم دورتر از تخت، با انگشتهایی که از شدت فشار روی هم قفل شده بودن و لبهایی که میلرزیدن اما هیچ صدایی ازشون بیرون نمیاومد.
چشمهاش روی تهیونگ مونده بود؛ روی صورت رنگپریدهاش، روی اون خطِ خستهی بین ابروهاش، روی دستش که جایِ سوزن هنوز روش معلوم بود.
هیچوقت ندیده بودش اینقدر شکسته.
نه اینطوری.
نه با این حالتی که انگار هر نفس براش یه جنگ بود.
لبش رو گاز گرفت، شاید که بغضش نشکنه.
ولی نشد.
اشک، بیاجازه از گوشهی چشمش راه افتاد.
اما برای تهیونگ کافی بود.
چون نگاهش، همون نگاهی که تا ثانیهای قبل تیغِ سرد و زخمی بود، ناگهان لرزید.
نه نرم شد، نه مهربون.
فقط… ترک برداشت.
اون خشمِ خاموشی که همیشه توی چشمهاش بود، برای یه لحظه جاش رو داد به چیزی که خودش هم احتمالاً ازش خوشش نمیاومد.
چیزی شبیه آشفتگی.
شبیه ضعف.
شبیه اینکه دیدنِ اشکِ ا.ت، درست وسط اون دردِ سوزان و بدنِ نیمهجان، یه چیزی رو توی سینهاش جابهجا کرده باشه.
تهیونگ نفسش رو با سختی بیرون داد.
نگاهش هنوز از روی ا.ت جدا نمیشد.
صداش وقتی بیرون اومد، خشدار و کمجان بود، اما اون زبریِ تهدیدآمیزِ همیشگی رو نداشت:
ته: …گریه نکن.
ا.ت سرش رو پایین انداخت، ولی اشک متوقف نشد.
برعکس، اون جمله انگار گرهی بغضش رو محکمتر کرد.
دکتر لی که پرونده رو بسته بود، گفت:
دکی: «آروم باش، جونگکوک. دارو اثر کرده. فقط داره یه کم به خودش میپیچه.»
جونگکوک یه نگاهِ تیز به دکتر انداخت.
کوکی: «پیشرفت که نداشته؟»
دکتر شونههاش رو انداخت بالا
.دکی: «والا چی بگم… از اون حالتِ قبل بهتره. ولی نه اینکه وضعیتش خیلی خوب باشه. تهیونگ بدجوری درهم ریخته.»
جونگکوک یه آهِ عمیق کشید. نگاهش افتاد به ا.ت که هنوز کنار تخت ایستاده بود و عینِ یه مجسمهی غمگین، به تهیونگ زل زده بود. یه کم اخم کرد؛ معلوم بود از دیدنِ ا.ت اینجا خوشش نمیومد.
کوکی:«تو… اینجا چیکار میکردی؟»
صداش یه کم بلند بود. انگار داشت سعی میکرد عصبانیتش رو کنترل کنه.
ا.ت فقط سرش رو به آرومی برگردوند. نگاهش هنوز خیس بود، ولی دیگه اشکی نمیاومد. به جونگکوک نگاه کرد، بعد دوباره برگشت سمتِ تهیونگ. هیچی نگفت. انگار نه انگار جونگکوک ازش سؤال کرده.
جونگکوک دیگه داشت از کوره در میرفت. همینکه دهنش رو باز کرد که یه حرفِ تندتری بزنه، تهیونگ تو تخت یه تکونِ شدید خورد و نالهاش بلندتر شد.
«تهیونگ!» جونگکوک سریع رفت کنارش. دیگه حرف زدن با ا.ت براش اولویت نداشت. فقط میخواست ببینه حالِ تهیونگ بدتر شده یا نه.
دکتر لی دوباره دخالت کرد
دکی: «هیچی نیست. فقط داره اثرِ دارو رو حس میکنه. بذارید بخوابه. ظهر که بیدار شد، شاید بهتر باشه.»
جونگکوک یه نگاهِ چپچپ به دکتر انداخت. انگار از این وضعیت راضی نبود. ولی چارهای نداشت.
«باشه. پس من میرم. تو همینجا باش. اگه حالش بد شد، سریع خبرم کن.» دکتر لی این رو به جونگکوک گفت و بعد رفت بیرون.
جونگکوک موند و ا.ت و تهیونگِ بیهوش. یه سکوتِ سنگین افتاد تو اتاق. جونگکوک دیگه سمتِ ا.ت نیومد. رفت یه گوشه نشست و سرش رو با دستاش گرفت. معلوم بود از این وضعیتِ مسخره و از بودنِ ا.ت کنارِ تهیونگ، اصلاً خوشحال نیست.
ولی هیچی نمیگفت.
ا.ت هم همینطور. فقط کنارِ تخت ایستاده بود و نگاهش به صورتِ رنگپریدهی تهیونگ بود. انگار اونجا، توی اون اتاق، فقط اون سه نفر بودن و یه دنیایِ دیگه که بیرون از اون اتاق جریان داشت
بدشد؟
p13
بغض، اول مثل یه خراشِ ریز ته گلوش نشست.
بعد سنگینتر شد.
اونقدر سنگین که نفسکشیدن رو هم براش سخت کرد.
ا.ت همونجا ایستاده بود، چند قدم دورتر از تخت، با انگشتهایی که از شدت فشار روی هم قفل شده بودن و لبهایی که میلرزیدن اما هیچ صدایی ازشون بیرون نمیاومد.
چشمهاش روی تهیونگ مونده بود؛ روی صورت رنگپریدهاش، روی اون خطِ خستهی بین ابروهاش، روی دستش که جایِ سوزن هنوز روش معلوم بود.
هیچوقت ندیده بودش اینقدر شکسته.
نه اینطوری.
نه با این حالتی که انگار هر نفس براش یه جنگ بود.
لبش رو گاز گرفت، شاید که بغضش نشکنه.
ولی نشد.
اشک، بیاجازه از گوشهی چشمش راه افتاد.
اما برای تهیونگ کافی بود.
چون نگاهش، همون نگاهی که تا ثانیهای قبل تیغِ سرد و زخمی بود، ناگهان لرزید.
نه نرم شد، نه مهربون.
فقط… ترک برداشت.
اون خشمِ خاموشی که همیشه توی چشمهاش بود، برای یه لحظه جاش رو داد به چیزی که خودش هم احتمالاً ازش خوشش نمیاومد.
چیزی شبیه آشفتگی.
شبیه ضعف.
شبیه اینکه دیدنِ اشکِ ا.ت، درست وسط اون دردِ سوزان و بدنِ نیمهجان، یه چیزی رو توی سینهاش جابهجا کرده باشه.
تهیونگ نفسش رو با سختی بیرون داد.
نگاهش هنوز از روی ا.ت جدا نمیشد.
صداش وقتی بیرون اومد، خشدار و کمجان بود، اما اون زبریِ تهدیدآمیزِ همیشگی رو نداشت:
ته: …گریه نکن.
ا.ت سرش رو پایین انداخت، ولی اشک متوقف نشد.
برعکس، اون جمله انگار گرهی بغضش رو محکمتر کرد.
دکتر لی که پرونده رو بسته بود، گفت:
دکی: «آروم باش، جونگکوک. دارو اثر کرده. فقط داره یه کم به خودش میپیچه.»
جونگکوک یه نگاهِ تیز به دکتر انداخت.
کوکی: «پیشرفت که نداشته؟»
دکتر شونههاش رو انداخت بالا
.دکی: «والا چی بگم… از اون حالتِ قبل بهتره. ولی نه اینکه وضعیتش خیلی خوب باشه. تهیونگ بدجوری درهم ریخته.»
جونگکوک یه آهِ عمیق کشید. نگاهش افتاد به ا.ت که هنوز کنار تخت ایستاده بود و عینِ یه مجسمهی غمگین، به تهیونگ زل زده بود. یه کم اخم کرد؛ معلوم بود از دیدنِ ا.ت اینجا خوشش نمیومد.
کوکی:«تو… اینجا چیکار میکردی؟»
صداش یه کم بلند بود. انگار داشت سعی میکرد عصبانیتش رو کنترل کنه.
ا.ت فقط سرش رو به آرومی برگردوند. نگاهش هنوز خیس بود، ولی دیگه اشکی نمیاومد. به جونگکوک نگاه کرد، بعد دوباره برگشت سمتِ تهیونگ. هیچی نگفت. انگار نه انگار جونگکوک ازش سؤال کرده.
جونگکوک دیگه داشت از کوره در میرفت. همینکه دهنش رو باز کرد که یه حرفِ تندتری بزنه، تهیونگ تو تخت یه تکونِ شدید خورد و نالهاش بلندتر شد.
«تهیونگ!» جونگکوک سریع رفت کنارش. دیگه حرف زدن با ا.ت براش اولویت نداشت. فقط میخواست ببینه حالِ تهیونگ بدتر شده یا نه.
دکتر لی دوباره دخالت کرد
دکی: «هیچی نیست. فقط داره اثرِ دارو رو حس میکنه. بذارید بخوابه. ظهر که بیدار شد، شاید بهتر باشه.»
جونگکوک یه نگاهِ چپچپ به دکتر انداخت. انگار از این وضعیت راضی نبود. ولی چارهای نداشت.
«باشه. پس من میرم. تو همینجا باش. اگه حالش بد شد، سریع خبرم کن.» دکتر لی این رو به جونگکوک گفت و بعد رفت بیرون.
جونگکوک موند و ا.ت و تهیونگِ بیهوش. یه سکوتِ سنگین افتاد تو اتاق. جونگکوک دیگه سمتِ ا.ت نیومد. رفت یه گوشه نشست و سرش رو با دستاش گرفت. معلوم بود از این وضعیتِ مسخره و از بودنِ ا.ت کنارِ تهیونگ، اصلاً خوشحال نیست.
ولی هیچی نمیگفت.
ا.ت هم همینطور. فقط کنارِ تخت ایستاده بود و نگاهش به صورتِ رنگپریدهی تهیونگ بود. انگار اونجا، توی اون اتاق، فقط اون سه نفر بودن و یه دنیایِ دیگه که بیرون از اون اتاق جریان داشت
بدشد؟
- ۱۲۳
- ۰۲ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط