اورا

🔹 #او_را ... (۶۲)





بالاخره با صدای فریادی که داشت هرلحظه نزدیکتر میشد

منو ول کردن و با سرعت برق فرار کردن !!



همونجا رو چمنا افتاده بودم و زار میزدم 😭



باورم نمیشد این ترنم همون ترنمیه که ماشین سیصد میلیونی زیر پاش بود !

همون دانشجوی پزشکی

و همون دختر پولدار مغروری که هیچ‌کسی جرأت مزاحمتشو نداشت 😭



- دخترم اذیتت کردن؟؟


💠 ادامه در وب #از_جنس_خاک :
az-jense-khak.blog.ir/post/رمان-او-را-قسمت-شصت-و-دوم/
دیدگاه ها (۱)

🔹 #او_را ... (۶۳)بازم هوا رو به سردی میرفت.در حالیکه میلرزی...

🔹 #او_را ... (۶۴)کنار یه رستوران نگه داشت- ببخشید ، امشبم م...

🔹 #او_را ... (۶۱)با احساس حالت تهوع از خواب بیدار شدم .نورِ...

🔹 #او_را ... (۶۰)احساس میکردم داره بی هدف رانندگی میکنهانگا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط