part7
jimin: سونلی بند کفشت باز شده
+ها... ای بابا، میخواستم خم شم که دیدم جیمین خم شد و بند کفشمو بست کلی تعجب کرده بود خیلی خجالت کشیدم
jimin: خجالت نکش منم قبلا مثل تو بلد نبودم بند کفشامو ببندم 😉
+م... ممنون
(پرش به خوابگاه)
کی را:با بیخیالی کامل رفتمو دَر یخچالو باز کردم و یه لیوان آب پر کردم همین که سر کشیدم چشمم به ساعت افتاد، آب پرید تو گلوم:
*من الان باید مدرسه باشم(با صدای بلند)*جونگ کوکِ خرِ اورانگوتان
شوگا یهو از اتاق اومد بیرون(علامتشsg):
sg: تومگه الان نباید مدرسه باشی؟!
*خواب موندم
sg: اشکال نداره برو حاضر شو خودم میرسونمت
*ن... نه خودم میرم
sgبرو روحرفم حرف نزن
*باشه
رفتم حاضر شدم و یونگی برامون یه تاکسی گرفت و منو رسوند موقع پیاده شدن:
sg: هعی...کوچولو موقع برگشتن بچه ها میان دنبالت باهم بیاین
*من کوچولو نیستم خرسه گنده
sg: یه نگاه به قدت بنداز 😂
*حیف الان مدرسه دارم
sg: بدو برو تا مدیر اخراجت نکرده
*هیییییممم(لب و لوچشو کج و کوله کرد و رفت)
sg: دختره کیوت
........ .. .. .. .. .... .. .. .. .. ….. ……........
سونلی: زنگ خورد و داشتم میرفتم بیرون دیدم پسرا وایسادن دم در:
+اینجا چیکار میکنیم؟
=اومدیم دنبالت تا باهم بریم کمپانی🙃
+اومدین دنبالم؟! 🥲 (یه حال عجیبی بهم دست داد از وقتی یادم میاد هیچ وقت هیچ کس دم در مدرسه منتظرم نبوده شاید یکم عجیب بنظر بیاد ولی کلا همیشه تنها بودم اما الان واقعا خوشحالم)
-باید بریم دنبال کی را
sg: بهتره راه بیوفتیم
+اوهوم
کی را: بعد مدرسه پسرا و سونلی اومده بودن دنبالم
*عوییی بی ریخت چرا صبح بیدارم نکردی؟؟
-واییی یادم رفت 😅😂
*که یادت رفت ها؟؟؟افتادم دنبالش جونگ کوک اونم فرار کرد
خیلی بهمون خوش گذشت تو کل راه گفتیمو خندیدیم و بستنی خوردیم و دیوونه بازی در اوردیم
یهو از کمپانی زنگ زدن و مجبور شدیم کل راهو بدویم:
jimin: واهای... ههه هه(صدای نفس نفس زدن) نفسمون... هه.. بالا نمیاد
-پدرمون.... دراومد
=میمُردین یکم... هه... آروم بدوین؟!
*بیاین بریم تو
وقتی رفتیم تو دیدم بقیه پسرا هم اونجان و پی دی نیم هم کنارشون ایستاده، رفتیم و نشستیم و بعد چند لحظه پی دی نیم بلند شدو گفت: خب شما الان یه گروهید و تحت نظر کمپانی بیگ هیت هستید اما اخیرا یه مشکلی برای کمپانی به وجود اومده ... کمپانی ورشکسته شده و بودجه کافی برای ساخت mv و حمایت ازتون نداره...
بعد شنیدن این خبر کل گروه ناامید شد با یه حس بدی برگشتیم به خوابگاه هرکی یه طرف نشسته بود و خودشو سر گرم کرده بود خونه غرق سکوت شده بود هیچکس حرف نمی زد که یهو:
نامجون(علامتnm):
nm: خب دیگه زانو غم بغل گرفتن بسه باید یه کاری بکینم
sg: کاری از دستمون بر میاد؟!
nm: معلومه
jin: انگار فکری داری؟
nm: میتونیم خودمون بودجه ساختن mv رو تامین کنیم
jim:دقیقا چطوری؟!
nm: میتونیم کار کنیم، هرکدوم یه کاره پاره وقت پیدا میکنیم و پول جمع میکنیم و mv میسازیم اینجوری دیگه لازم نیست به کمپانی تکیه کنیم
+من موافقم
jin: شما نمیتونید
+چرا؟!
jin: یه نگاه به سنت بنداز تو درستو بخون و اینجور چیزا رو بسپار به ما بزرگترا
*منم هستم
jin: این حرفم شامل توم میشه
*😒
اونروز همه با اون فکر موافقت کردن فرداش دنبال کار میگشتن و تقریبا در عرض یک هفته کل پسرا شغل داشتن:
تهیونگ توی یه سوپر مارکت به عنوان فروشنده کار میکرد، یونگی پیک موتوری بود، جیمین و جی هوپ باهم تویه رستوران کار میکردن، جین توی کارواشی کار میکرد، نامجونم تو پمپ بنزین، جونگ کوکم لباسای عروسکی میپوشید و تو خیابونا پوستر پخش میکرد
منو کی را هم گاهی میرفتیم کمکشون
با اولین حقوقی که گرفته بودن برای من و کی را یه یونیفرم جدید خریدن خیلی خوشحال شدم واقعا دوستش داشتم
بعد کارم میرفتیم کمپانیو تمرین میکردم هروز بیشتر از روز قبل تمرین میکردیم همه باهم کنار هم داشتیم از جونمون مایه میزاشتیم و بهم کمک میکردیم با اینکه سر پسرا خیلی شلوغ بود اما به منو کی را هم کمک میکرد، آخرش نتیجه داد، هروز موفق تر میشدیم هروز بیشتر از قبل معروف میشدیم
+ها... ای بابا، میخواستم خم شم که دیدم جیمین خم شد و بند کفشمو بست کلی تعجب کرده بود خیلی خجالت کشیدم
jimin: خجالت نکش منم قبلا مثل تو بلد نبودم بند کفشامو ببندم 😉
+م... ممنون
(پرش به خوابگاه)
کی را:با بیخیالی کامل رفتمو دَر یخچالو باز کردم و یه لیوان آب پر کردم همین که سر کشیدم چشمم به ساعت افتاد، آب پرید تو گلوم:
*من الان باید مدرسه باشم(با صدای بلند)*جونگ کوکِ خرِ اورانگوتان
شوگا یهو از اتاق اومد بیرون(علامتشsg):
sg: تومگه الان نباید مدرسه باشی؟!
*خواب موندم
sg: اشکال نداره برو حاضر شو خودم میرسونمت
*ن... نه خودم میرم
sgبرو روحرفم حرف نزن
*باشه
رفتم حاضر شدم و یونگی برامون یه تاکسی گرفت و منو رسوند موقع پیاده شدن:
sg: هعی...کوچولو موقع برگشتن بچه ها میان دنبالت باهم بیاین
*من کوچولو نیستم خرسه گنده
sg: یه نگاه به قدت بنداز 😂
*حیف الان مدرسه دارم
sg: بدو برو تا مدیر اخراجت نکرده
*هیییییممم(لب و لوچشو کج و کوله کرد و رفت)
sg: دختره کیوت
........ .. .. .. .. .... .. .. .. .. ….. ……........
سونلی: زنگ خورد و داشتم میرفتم بیرون دیدم پسرا وایسادن دم در:
+اینجا چیکار میکنیم؟
=اومدیم دنبالت تا باهم بریم کمپانی🙃
+اومدین دنبالم؟! 🥲 (یه حال عجیبی بهم دست داد از وقتی یادم میاد هیچ وقت هیچ کس دم در مدرسه منتظرم نبوده شاید یکم عجیب بنظر بیاد ولی کلا همیشه تنها بودم اما الان واقعا خوشحالم)
-باید بریم دنبال کی را
sg: بهتره راه بیوفتیم
+اوهوم
کی را: بعد مدرسه پسرا و سونلی اومده بودن دنبالم
*عوییی بی ریخت چرا صبح بیدارم نکردی؟؟
-واییی یادم رفت 😅😂
*که یادت رفت ها؟؟؟افتادم دنبالش جونگ کوک اونم فرار کرد
خیلی بهمون خوش گذشت تو کل راه گفتیمو خندیدیم و بستنی خوردیم و دیوونه بازی در اوردیم
یهو از کمپانی زنگ زدن و مجبور شدیم کل راهو بدویم:
jimin: واهای... ههه هه(صدای نفس نفس زدن) نفسمون... هه.. بالا نمیاد
-پدرمون.... دراومد
=میمُردین یکم... هه... آروم بدوین؟!
*بیاین بریم تو
وقتی رفتیم تو دیدم بقیه پسرا هم اونجان و پی دی نیم هم کنارشون ایستاده، رفتیم و نشستیم و بعد چند لحظه پی دی نیم بلند شدو گفت: خب شما الان یه گروهید و تحت نظر کمپانی بیگ هیت هستید اما اخیرا یه مشکلی برای کمپانی به وجود اومده ... کمپانی ورشکسته شده و بودجه کافی برای ساخت mv و حمایت ازتون نداره...
بعد شنیدن این خبر کل گروه ناامید شد با یه حس بدی برگشتیم به خوابگاه هرکی یه طرف نشسته بود و خودشو سر گرم کرده بود خونه غرق سکوت شده بود هیچکس حرف نمی زد که یهو:
نامجون(علامتnm):
nm: خب دیگه زانو غم بغل گرفتن بسه باید یه کاری بکینم
sg: کاری از دستمون بر میاد؟!
nm: معلومه
jin: انگار فکری داری؟
nm: میتونیم خودمون بودجه ساختن mv رو تامین کنیم
jim:دقیقا چطوری؟!
nm: میتونیم کار کنیم، هرکدوم یه کاره پاره وقت پیدا میکنیم و پول جمع میکنیم و mv میسازیم اینجوری دیگه لازم نیست به کمپانی تکیه کنیم
+من موافقم
jin: شما نمیتونید
+چرا؟!
jin: یه نگاه به سنت بنداز تو درستو بخون و اینجور چیزا رو بسپار به ما بزرگترا
*منم هستم
jin: این حرفم شامل توم میشه
*😒
اونروز همه با اون فکر موافقت کردن فرداش دنبال کار میگشتن و تقریبا در عرض یک هفته کل پسرا شغل داشتن:
تهیونگ توی یه سوپر مارکت به عنوان فروشنده کار میکرد، یونگی پیک موتوری بود، جیمین و جی هوپ باهم تویه رستوران کار میکردن، جین توی کارواشی کار میکرد، نامجونم تو پمپ بنزین، جونگ کوکم لباسای عروسکی میپوشید و تو خیابونا پوستر پخش میکرد
منو کی را هم گاهی میرفتیم کمکشون
با اولین حقوقی که گرفته بودن برای من و کی را یه یونیفرم جدید خریدن خیلی خوشحال شدم واقعا دوستش داشتم
بعد کارم میرفتیم کمپانیو تمرین میکردم هروز بیشتر از روز قبل تمرین میکردیم همه باهم کنار هم داشتیم از جونمون مایه میزاشتیم و بهم کمک میکردیم با اینکه سر پسرا خیلی شلوغ بود اما به منو کی را هم کمک میکرد، آخرش نتیجه داد، هروز موفق تر میشدیم هروز بیشتر از قبل معروف میشدیم
- ۳۲.۲k
- ۰۶ دی ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط