میتونستم تا آخر عمر از عالم و آدم شکایت کنم

می‌تونستم تا آخر عمر از عالم و آدم شکایت کنم.
می‌تونستم صبح تا شب سرنوشتم رو لعنت کنم و بد و بیراه بگم
که چرا نخواست، نشد و نموند.
اما ترجیح دادم به این فکر کنم که تقدیر،
چقدر مهربون بود که فرصت دیدنش رو بهم داد
شاید اگه نمی‌دیدمش،
هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم از زندگیم چی می‌خوام.
دوست داشتن، اتفاقیه که یه بار میفته.
یه نفر توی زندگیت میاد که مثل هیچ‌کس نیست.
اون روز برای دیدنش،
فقط باید خوش‌شانس باشی:)
دیدگاه ها (۵)

من نه کویر بودم که تشنهِ بارانِ محبتت باشم...نه غنچه ای بودم...

خسته ام از روزگار و مردمانت خسته امازچنین دنیای بی نام ونشان...

مثلا همین حالاکه فکرش را هم نمی‌کنمدلت تنگ شوددلت خیلی تنگ ش...

می‌گفت عشق مثل یک بیماری میمونهکه تو هر آدمی یک جور بروز میک...

DarkBlaze p۹:ویو مایک :جنا رو می خواستم ببرم خونم ........وی...

پارت ۳۱

پارت ۳۰

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط