می‌تونستم تا آخر عمر از عالم و آدم شکایت کنم.

می‌تونستم تا آخر عمر از عالم و آدم شکایت کنم.
می‌تونستم صبح تا شب سرنوشتم رو لعنت کنم و بد و بیراه بگم
که چرا نخواست، نشد و نموند.
اما ترجیح دادم به این فکر کنم که تقدیر،
چقدر مهربون بود که فرصت دیدنش رو بهم داد
شاید اگه نمی‌دیدمش،
هیچ‌وقت نمی‌فهمیدم از زندگیم چی می‌خوام.
دوست داشتن، اتفاقیه که یه بار میفته.
یه نفر توی زندگیت میاد که مثل هیچ‌کس نیست.
اون روز برای دیدنش،
فقط باید خوش‌شانس باشی:)
دیدگاه ها (۵)

پشتِ دیوارِ سردتدو هفته گذشته بود.دو هفته‌ای که توی اون، من ...

سلامممممممممم بانووووووووو ها امیدوارم حالتون خوب باشه راستش...

آخرین بحث پارت ۱۳

ایدل من#پارت_3روی تخت نشسته بودم و با پتو خودم رو پوشوندم. چ...

امروز تولد کسیه که شاید خودش هیچ‌وقت نفهمه چقدر حضورش توی زن...

*✲゚* *✲゚* *✲゚* *✲゚* *✲゚* *✲゚* *✲゚* *✲゚* *✲゚* این خود منم وقت...

~🐨: اوایل خیلی سعی می‌کردم بین «کیم نامجون» و «رپ مانستر» تف...

گاهی خودمم نمی‌دونم دقیقاً چه حسی دارمفقط می‌دونم یه چیزی تو...

#عشق_ممنوعه‌_شبپارت یازدهم | انتخاب منزن هنوز جلوی در ایستاد...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط