فیک چرا تو
#فیک: چرا تو؟
پارت هفتاد و شش☆
°یونا زنگ میزنه به مامانش°
یونا: الو مامان تونستین خبری ازش بگیرین؟
"نه فعلا به هرحال درسته بچه نیست ولی... نگرانشم"
یونا: منم دارم دنبالش میگردم.... مامان جای خاصی مد نظرته؟
"نه.... منو باباش بیشتر اویات سر کار بودیم الانم من فقط به خاطر بچه استراحت گرفتم.... هیچوقت وقت نشد که باهم بریم جایی تو باید بهتر بشناسیش که"
یونا: اوه خب.... تاحالا نگفته کجاهارو دوست داره ولی یه سری جاها هست که فک کنم بشه اونجا پیداش کرد
"باشه اگه خبری شد اطلاع بده"
یونا: اوهوم خدافظ
`یونا میره سمت اون مکان اوندفعه ای `
(اشاره به پارت 19.20)
یونا: عیبابا..... اینجاهم که نیست...شاید شهربازی باشه... آیشش ایده ای ندارم
<رفت شهربازی>
^یونا داره کل شهربازی رو میگرده^
یونا: لِئو..... لِــــــــــئو *با صدای بلند *
"نونا.... دنبال بچه ای میگردی؟؟"
یونا: اومم نه.... از من بزرگترم هست حتی...
"خب پس دنبالش نگرد مگه بچس اینجوری اونم اینجا دنبالشی"
یونا: آه... اوم درسته شما درستـ... میـ
"یه لحظه به صورتم نگاه کنین"
*یونا سرشو برمیگردونه*
یونا: لِــــ..... لِئو!
لِئو:هوم؟ انتظار نداشتی اینحا ببینیم؟
یونا: نه..... چیزه... یعنی خوبی؟
لِئو: تو خوبی؟ من اومدم شهربازی یکم ریلکس کنم... جنابعالی جلو ریلکس کردنمو گرفتی......
یونا: یااا..... چرا گوشیت خاموشه! میدونی چقد نگرانت بودیم؟ از صبح تا الان هزار دفعه زنگ زدیم
لِئو: مگه من بچم؟ گوشیمو خاموش کردم چون حال کسیو نداشتم..... الانم میشه لطفا بری؟چون میخام تنها باشم
_از من ناراحتی؟
+نه... برای چی باید ناراحت باشم؟ فقط دلم نمیخاست کسیو ببینم همین
_دروغ میگی..... تو همیشه به صورتم نگاه میکنی ولی الان حتی نگامم نکردی
^لِئو خم میشه و با چشماش زل میزنه تو چشمای یونا ^
لِئو: خوبه الان بهت نگاه کردم
یونا:چرا.... یـ... یدفه ای اخه؟
لِئو: چقد غر میزنی... هوم من میخام برم دیه کاری نداری؟
یونا: کجا؟
لِئو: کشتی صبا... میترسی؟(همون اژدهاعه نمدونم تو کشور های دیه اسمش چیه)
یونا:*خنده*من.... منو ترس؟
مرسیی که حمایتم میکنین 💗🐣
پارت هفتاد و شش☆
°یونا زنگ میزنه به مامانش°
یونا: الو مامان تونستین خبری ازش بگیرین؟
"نه فعلا به هرحال درسته بچه نیست ولی... نگرانشم"
یونا: منم دارم دنبالش میگردم.... مامان جای خاصی مد نظرته؟
"نه.... منو باباش بیشتر اویات سر کار بودیم الانم من فقط به خاطر بچه استراحت گرفتم.... هیچوقت وقت نشد که باهم بریم جایی تو باید بهتر بشناسیش که"
یونا: اوه خب.... تاحالا نگفته کجاهارو دوست داره ولی یه سری جاها هست که فک کنم بشه اونجا پیداش کرد
"باشه اگه خبری شد اطلاع بده"
یونا: اوهوم خدافظ
`یونا میره سمت اون مکان اوندفعه ای `
(اشاره به پارت 19.20)
یونا: عیبابا..... اینجاهم که نیست...شاید شهربازی باشه... آیشش ایده ای ندارم
<رفت شهربازی>
^یونا داره کل شهربازی رو میگرده^
یونا: لِئو..... لِــــــــــئو *با صدای بلند *
"نونا.... دنبال بچه ای میگردی؟؟"
یونا: اومم نه.... از من بزرگترم هست حتی...
"خب پس دنبالش نگرد مگه بچس اینجوری اونم اینجا دنبالشی"
یونا: آه... اوم درسته شما درستـ... میـ
"یه لحظه به صورتم نگاه کنین"
*یونا سرشو برمیگردونه*
یونا: لِــــ..... لِئو!
لِئو:هوم؟ انتظار نداشتی اینحا ببینیم؟
یونا: نه..... چیزه... یعنی خوبی؟
لِئو: تو خوبی؟ من اومدم شهربازی یکم ریلکس کنم... جنابعالی جلو ریلکس کردنمو گرفتی......
یونا: یااا..... چرا گوشیت خاموشه! میدونی چقد نگرانت بودیم؟ از صبح تا الان هزار دفعه زنگ زدیم
لِئو: مگه من بچم؟ گوشیمو خاموش کردم چون حال کسیو نداشتم..... الانم میشه لطفا بری؟چون میخام تنها باشم
_از من ناراحتی؟
+نه... برای چی باید ناراحت باشم؟ فقط دلم نمیخاست کسیو ببینم همین
_دروغ میگی..... تو همیشه به صورتم نگاه میکنی ولی الان حتی نگامم نکردی
^لِئو خم میشه و با چشماش زل میزنه تو چشمای یونا ^
لِئو: خوبه الان بهت نگاه کردم
یونا:چرا.... یـ... یدفه ای اخه؟
لِئو: چقد غر میزنی... هوم من میخام برم دیه کاری نداری؟
یونا: کجا؟
لِئو: کشتی صبا... میترسی؟(همون اژدهاعه نمدونم تو کشور های دیه اسمش چیه)
یونا:*خنده*من.... منو ترس؟
مرسیی که حمایتم میکنین 💗🐣
- ۵.۰k
- ۲۴ اسفند ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط