من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را

من آن مرغم که افکندم به دام صد بلا خود را
به یک پرواز بی هنگام کردم مبتلا خود را

نه دستی داشتم بر سر، نه پایی داشتم در گل
به دست خویش کردم اینچنین بی دست و پا خود را

چنان از طرح وضع ناپسند خود گریزانم
که گر دستم دهد از خویش هم سازم جدا خود را

گر این وضع است می‌ترسم که با چندین وفاداری
شود لازم که پیشت وانمایم بیوفا خود را

چو از اظهار عشقم خویش را بیگانه می‌داری
نمی‌بایست کرد اول به این حرف آشنا خود را

ببین وحشی که در خوناب حسرت ماند پا در گل
کسی کو بگذراندی تشنه از آب بقا خود را


وحشی
دیدگاه ها (۳)

رفتی و دل ربودی یک شهر مبتلا راتا کی کنیم بی تو صبری که نیست...

تو را من دوست می‌دارم چو بلبل مر گلستان رامرا دشمن چرا داری ...

آه ، تاکی ز سفر باز نیایی ، بازآاشتیاق تو مرا سوخت کجایی، با...

پیش ما رسم شکستن نبود عهد وفا راالله الله تو فراموش مکن صحبت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط