إلتِمـآس

إلتِمـآس
دوید و به سمت ستونی دیگر رفت.بعد از تقریبا سه ثانیه با تفن**گش از لای ستون تی**ری زد که باعث شد به کتف مرد بخورد.تعداد شان هر لحظه در حال بیشتر شدن بود ولی این باعث نمیشد دختر عقب نشینی کند.
‌نا سلامتی او دختر ویلیام تؤاچ بود.دختر بزگترین مافیای روسی.همه برایشان سر خم میکردند.همه جا اعتبار و ابرو داشتند.بعد از اینکه دختر از ۱۸ سالگی گذشت،ویلیام شروع به آموزش دادن دخترش کرد تا باند را به او بسپارد.او را به ماموریت های مختلف برد،اموزش تیر اندازی داد،او را به محل کارش برد،در مهمانی ها او را معرفی کرد و...
‌امشب،شب مهمی بود.ویلیام به او دستور داده بود تا به قسمتی از انبار بندر،که در قسمت شمالی کره قرار داشت برود تا محموله ای را تحویل بگیرد.کار سختی بود چون قرار بود تنهایی برود و پدرش به بهانه ی سن و سالش همراهش نیامده بود.البته دختر بیشتر از اینها جرئت داشت.
دوباره از ستون بیرون آمد و اخرین نفرات را با کُل**ت روسی اش کُش**ت.زمین پر از خو**ن شده بود.سکوتی که بعد از آن صدا های تی**ر به وجود آمده بود کمی تنین انداز بود و باعث میشد دختر بیشتر حواسش را جمع کند.
‌موهای ولف کاتش که به سیاهی شب که بر روی پیشونی هایش افتاده بود را به عقب هدایت کرد.یقه ی پیراهن البالویی اش را مرتب کرد و به سمت کتش رفت که بر روی زمین انداخته بود.خاکش را تکان داد و ان را به تن کرد.
با کفش های پاشنه بلند مشکی اش به سمت پله ها رفت تا به طبقه ی بالا برود.صدای کفشش در راهرو پیچیده میشد.کلت**ش را بر پشتش گذاشت.
نزدیک پله شده بود که با شنیدن صدای اشنایی مجبور به ایستادن شد.
دیدگاه ها (۰)

«سلام کارلا تؤاچ!»‌پارک جیمین،پسر دشمن ویلیام.دشمنی که سال ه...

کارلا کارهایی مهم تر از این را داشت و نمیتوانست وقتش را تلف ...

دستانش را به صورت سفید دخترک رساند و چانه اش را بین دستانش گ...

پدرش برای جنگ و محافظت از کشورش سرباز شد و مادرش هم که دکتر ...

part34ته دختر رو برد یکی از اتاق های که تو بار هس و لباسشو ک...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط