P9
P9
جولیا : استلا بگووو
استلا : ول کن اصلا چیز مهمی نیست
جولیا : بابا دیروزم پیچوندی
آملی : سلام استلا چرا پرفسور ریدل بهت گفت دوشیزه ریدل
لایلا : سلام خوبید استلا یه سوال
استلا : چون سر پرستمه خب سوال دیگه ای نیست
جولیا : چی ؟
لایلا : یعنی پرفسور
استلا : پدر و مادرم مردن پرفسور دامبلدور گفته اون باید ازم مراقبت کنه
آملی : در مورد من چیزی بهت
استلا : نه باهم حرف نمیزنیم مثل اینجاس
لایلا : یعنی بهت نمیگه دختر کوچولو یا عسل بابا
استلا : ایی نه استلا
جولیا : تو بهش چی میگی
استلا : آقای ریدل
آملی : چه خشک
تام : خانم ریدل
برگشتیم
استلا : بله پرفسور
آملی : اوه راحت باشید آقای ریدل ما میدونیم استلا دخترتونه
و موهاشو پشت گوشش
چشمامو برای چند ثانیه بستم و دندونمو روی لب پایینم فشار دادم
تام سر تا پای آملی رو بر انداز کرد و بعد بی تفاوت رو کرد به من ولی میشد عصبانیتو توی چشماش خوند
تام : بیاید دفترم
آملی : من ؟
تام دستاشو پشتش گرفت و برگشت
تام : دوشیزه ریدل
بر گشتم و به آملی اخم کردم و پشتش رفتم در اتاقشو بست و قفل کرد
تام : بشین
و صندلی رو با قدرت داوینچی جلوم داد
نشستم که روم خیمه زد
تام : مگه بهت نگفتم دوست ندارم کسی چیزی بدونه
استلا : من من ببخشید
تام : این یه اخطار بود
سرمو تکون دادم و قطه اشکی که از شمام پایین اومدو پاک کردم
از روم بلند شد
استلا : کاری داشتی
تام : فقط همین حالا بیرون
استلا : باشه
و رفتم بیرون
لایلا : چی شد
جولیا : تو چرا سرخ شدی
استلا : به لطف آملی دعوام کرد
آملی : ببخشید
استلا : الان ببخشیدت اونو آروم میکنه
جولیا : ولش کن حالا بریم سر کلاس
و به سمت کلاس رفتیم
پارت بعد : ۱۳ تا لایک
جولیا : استلا بگووو
استلا : ول کن اصلا چیز مهمی نیست
جولیا : بابا دیروزم پیچوندی
آملی : سلام استلا چرا پرفسور ریدل بهت گفت دوشیزه ریدل
لایلا : سلام خوبید استلا یه سوال
استلا : چون سر پرستمه خب سوال دیگه ای نیست
جولیا : چی ؟
لایلا : یعنی پرفسور
استلا : پدر و مادرم مردن پرفسور دامبلدور گفته اون باید ازم مراقبت کنه
آملی : در مورد من چیزی بهت
استلا : نه باهم حرف نمیزنیم مثل اینجاس
لایلا : یعنی بهت نمیگه دختر کوچولو یا عسل بابا
استلا : ایی نه استلا
جولیا : تو بهش چی میگی
استلا : آقای ریدل
آملی : چه خشک
تام : خانم ریدل
برگشتیم
استلا : بله پرفسور
آملی : اوه راحت باشید آقای ریدل ما میدونیم استلا دخترتونه
و موهاشو پشت گوشش
چشمامو برای چند ثانیه بستم و دندونمو روی لب پایینم فشار دادم
تام سر تا پای آملی رو بر انداز کرد و بعد بی تفاوت رو کرد به من ولی میشد عصبانیتو توی چشماش خوند
تام : بیاید دفترم
آملی : من ؟
تام دستاشو پشتش گرفت و برگشت
تام : دوشیزه ریدل
بر گشتم و به آملی اخم کردم و پشتش رفتم در اتاقشو بست و قفل کرد
تام : بشین
و صندلی رو با قدرت داوینچی جلوم داد
نشستم که روم خیمه زد
تام : مگه بهت نگفتم دوست ندارم کسی چیزی بدونه
استلا : من من ببخشید
تام : این یه اخطار بود
سرمو تکون دادم و قطه اشکی که از شمام پایین اومدو پاک کردم
از روم بلند شد
استلا : کاری داشتی
تام : فقط همین حالا بیرون
استلا : باشه
و رفتم بیرون
لایلا : چی شد
جولیا : تو چرا سرخ شدی
استلا : به لطف آملی دعوام کرد
آملی : ببخشید
استلا : الان ببخشیدت اونو آروم میکنه
جولیا : ولش کن حالا بریم سر کلاس
و به سمت کلاس رفتیم
پارت بعد : ۱۳ تا لایک
- ۲۹۱
- ۳۰ خرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط