معجزه زندگی )

معجزه زندگی )
پارت سی و دو

سپس در ذهنش چرخید بپرسد یا نپرسد آب دهنش را قورت داد
تهیونگ: چی شده چیزی میخواهی بگی یا باید بگم که هرچی میخواهی بپرس
دخترک لبخند ای به این سادق بودن تهیونگ زد ..
ات: چرا خواهرت اینجوری با من رفتار کرد ؟
تهیونگ به میز شیشه زل زد
تهیونگ: چون فکر میکنه تو بودی که شایع ای راجب شرکت اون پخش کردی ولی اون تو نبودی بلکه مار زندگی من بود
ات: و اون ماز زندگی شما زنتون بود ؟
تهیونگ آروم سمت اش نگاه کرد و ادامه داد
تهیونگ: آره و خوب من حلش کردم هرکس پرسید میچی یک هفته پیش از پله ها افتادی و حافظتو از دست دادی
دخترک سری تکون داد بلافاصله گفت
ات : چرا نمیری پیش خانواده‌ات
تهیونگ: این سوال جواب نداره
ات : باشه من نمیخواهم اذیتت کنم و سوالی هم نمی رسم که جواب دادنش سخت باشه پس راحت باش . .. من میریم به دونگهو سر بزنم
تند بلند شد و به تهیونگ پشت کرد ولی مچ دستش اسیر دست تهیونگ شد ... ایستاد و چرخید سمتش
تهیونگ: بشین دونگهو خوابه
دخترک آروم بر سر جایش نشست ... و منتظر نگاهش کرد به یاد می‌آورد که مادرش می‌گفت نباید مرد ها را تو فشار سوال بگذارد چون مرد ها از زن یا همسر خودش کفری میشه ... وتهیونگ چی آن هم به شدت از این رفتار آن خوشحال شده بود به شدت آروم سمت نگاه کرد و گفت
تهیونگ: از خانوادم خوشم نمیاد ...
ات آروم گفت
ات : منتظرتون پدر و مادرتون ؟
تهیونگ: اوهمم
دخترک دستش را روی دست تهیونگ گذاشت بلافاصله با یک مهربانی درونش گفت
ات : این نفرت درون شما نباید رو پدر و مادرتون باشه
تهیونگ نگاهی به دست خودش انداخت سپس به مبل پشت رفت و رویش دراز کشید همچنین دخترک زل زده بود بهش ...
ات: خب ؟ ...
تهیونگ عصبی گفت
تهیونگ: چی خوب ؟
ات : یعنی میگی باید از پدر و مادرت بدتون بیاد
تهیونگ ؛ نمی‌دونم
خیلی خسته نجوا کرد دستش را روی چشم هایش گذاشت دخترک آورم گفت
ات ؛ میخواهی سرتو ماساژ بدم داداشم همیشه از این کارم خوشش نیومد
تهیونگ نیشخندی زد سپس نگاهی ات انداخت
تهیونگ: جون ... معلومه که میخواهم
دخترک بلند شد سپس روی بالا سر تهیونگ روی دسته مبل نشست و شقسه های تهیونگ را لمس کرد و کنی ماساژ اش میداد تا اینکه پلک هایش گرم شدن و به خواب رفتند ...
دیدگاه ها (۱)

( معجزه زندگی )پارت سی و سهصبح. روز بعد با بوی شیرینی که به ...

معجزه زندگی )پارت سی و چهار ( پارت نهایی ) همچنین یک لباس آ...

ادامه .... آروم بچه را روی تخت کوچیک در گهواره گذاشت سپس بعد...

معجزه زندگی )پارت سی ... دختره عصبی سمت ات هجوم برد و با داد...

چند پارتی تهیونگ

دو هفته از موندن ات توی عمارت گذشته بود.ات کم‌کم به فضای عما...

تهیونگ بعد از اینکه مطمئن شد آب دوباره وصل شده، رفت تا لباس‌...

سه پارتی✨سونوگرافی... صبح...هوای شهر خنک و دلپذیر بود.یک زوج...

dark life = 40

Part 3

تک پارتی✨صدای موزیک کل سالن رو پر کرده بود و نورهای صحنه مدا...

دردسرهای بچه داری پارت ۱۰

dark life = ۳۷

پارت ۲۰ — «انتقام با یک لیوان آب»جونگکوک سریع یک قدم عقب رفت...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط