𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔
𝑻𝒉𝒆 𝑯𝒆𝒊𝒓 𝒐𝒇 𝑻𝒘𝒐 𝑭𝒂𝒎𝒊𝒍𝒊𝒆𝒔
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏
یک ماه گذشت.
الین دیگر به عمارت عادت کرده بود؛ به راهروهای بلند، لوسترهای بزرگ، بوی چوب و گل و حتی سکوتی که گاهی سنگین و گاهی آرام بود.
صبحها با آیلین صبحانه میخورد و بعد به اتاق نقاشی میرفت.
بومهای جدید.
رنگهای جدید.
نقاشیهای جدید.
دستهایش دیگر هنگام نقاشی نمیلرزیدند.
جونگکوک صبحها زود از خانه بیرون میرفت. بعضی روزها برای ناهار برمیگشت و بعضی روزها نه.
اما شبها...
شبها همیشه میآمد.
اتاق الین، یک صندلی کنار پنجره، دو فنجان چای و حرفهایی کوتاه که گاهی به سکوتهایی طولانی تبدیل میشدند.
الین هر شب منتظر آن لحظه بود.
بدون اینکه حتی خودش به این موضوع اعتراف کند.
---
آن شب، جونگکوک دیرتر از همیشه به خانه برگشت.
الین روی تخت نشسته بود و کتاب میخواند. ساعت از یازده گذشته بود.
صدای ضربهای آرام به در خورد.
الین کتاب را بست و از جا بلند شد.
در را باز کرد.
جونگکوک پشت در ایستاده بود.
کت مشکی به تن داشت، کراواتش کمی شل شده بود و موهایش بههمریخته به نظر میرسید.
اما چیزی که بیشتر از همه توجه الین را جلب کرد، چشمهای سرخ و خستهاش بود.
«جونگکوک؟»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط وارد اتاق شد و روی صندلی کنار پنجره نشست. آرنجهایش را روی زانو گذاشت و سرش را میان دستهایش گرفت.
الین در را بست و آرام به سمتش رفت.
«چی شده؟»
جوابی نشنید.
الین کنار صندلی، روی زمین نشست.
«جونگکوک...»
جونگکوک بالاخره سرش را بلند کرد.
چند ثانیه به الین نگاه کرد.
«امروز... یه قرارداد رو از دست دادیم.»
مکث کرد.
«یه قرارداد خیلی مهم.»
الین آرام پرسید:
«پدرت چی گفت؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«گفت تقصیر منه.»
دستانش را به هم فشرد.
«گفت ضعیف شدم. گفت از وقتی ازدواج کردم، حواسم پرت شده.»
الین احساس کرد چیزی در دلش فرو ریخت.
جونگکوک ادامه داد:
«من هیچوقت ضعیف نبودم.»
صدایش آرام، اما پر از خستگی بود.
«هیچوقت.»
مکث کرد.
«ولی حالا...»
الین دستش را آرام روی دست او گذاشت.
«تو ضعیف نیستی.»
جونگکوک نگاهش کرد.
الین ادامه داد:
«تو فقط خستهای.»
لبخند کوچکی زد.
«یه عمره داری برای همهچیز میجنگی. برای پدرت، برای شرکت، برای اسمت...»
چند لحظه سکوت کرد.
«حالا میتونی یه کم استراحت کنی.»
نگاهش را به چشمهای جونگکوک دوخت.
«من اینجام.»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط برای چند لحظه طولانی به او نگاه کرد.
بعد دستش را برگرداند و انگشتهایش را آرام دور دست الین حلقه کرد.
«ممنون.»
صدایش تقریباً نجوا بود.
الین چیزی نگفت.
فقط دستش را کمی فشرد.
𝐏𝐚𝐫𝐭 𝟏𝟏
یک ماه گذشت.
الین دیگر به عمارت عادت کرده بود؛ به راهروهای بلند، لوسترهای بزرگ، بوی چوب و گل و حتی سکوتی که گاهی سنگین و گاهی آرام بود.
صبحها با آیلین صبحانه میخورد و بعد به اتاق نقاشی میرفت.
بومهای جدید.
رنگهای جدید.
نقاشیهای جدید.
دستهایش دیگر هنگام نقاشی نمیلرزیدند.
جونگکوک صبحها زود از خانه بیرون میرفت. بعضی روزها برای ناهار برمیگشت و بعضی روزها نه.
اما شبها...
شبها همیشه میآمد.
اتاق الین، یک صندلی کنار پنجره، دو فنجان چای و حرفهایی کوتاه که گاهی به سکوتهایی طولانی تبدیل میشدند.
الین هر شب منتظر آن لحظه بود.
بدون اینکه حتی خودش به این موضوع اعتراف کند.
---
آن شب، جونگکوک دیرتر از همیشه به خانه برگشت.
الین روی تخت نشسته بود و کتاب میخواند. ساعت از یازده گذشته بود.
صدای ضربهای آرام به در خورد.
الین کتاب را بست و از جا بلند شد.
در را باز کرد.
جونگکوک پشت در ایستاده بود.
کت مشکی به تن داشت، کراواتش کمی شل شده بود و موهایش بههمریخته به نظر میرسید.
اما چیزی که بیشتر از همه توجه الین را جلب کرد، چشمهای سرخ و خستهاش بود.
«جونگکوک؟»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط وارد اتاق شد و روی صندلی کنار پنجره نشست. آرنجهایش را روی زانو گذاشت و سرش را میان دستهایش گرفت.
الین در را بست و آرام به سمتش رفت.
«چی شده؟»
جوابی نشنید.
الین کنار صندلی، روی زمین نشست.
«جونگکوک...»
جونگکوک بالاخره سرش را بلند کرد.
چند ثانیه به الین نگاه کرد.
«امروز... یه قرارداد رو از دست دادیم.»
مکث کرد.
«یه قرارداد خیلی مهم.»
الین آرام پرسید:
«پدرت چی گفت؟»
جونگکوک نفس عمیقی کشید.
«گفت تقصیر منه.»
دستانش را به هم فشرد.
«گفت ضعیف شدم. گفت از وقتی ازدواج کردم، حواسم پرت شده.»
الین احساس کرد چیزی در دلش فرو ریخت.
جونگکوک ادامه داد:
«من هیچوقت ضعیف نبودم.»
صدایش آرام، اما پر از خستگی بود.
«هیچوقت.»
مکث کرد.
«ولی حالا...»
الین دستش را آرام روی دست او گذاشت.
«تو ضعیف نیستی.»
جونگکوک نگاهش کرد.
الین ادامه داد:
«تو فقط خستهای.»
لبخند کوچکی زد.
«یه عمره داری برای همهچیز میجنگی. برای پدرت، برای شرکت، برای اسمت...»
چند لحظه سکوت کرد.
«حالا میتونی یه کم استراحت کنی.»
نگاهش را به چشمهای جونگکوک دوخت.
«من اینجام.»
جونگکوک چیزی نگفت.
فقط برای چند لحظه طولانی به او نگاه کرد.
بعد دستش را برگرداند و انگشتهایش را آرام دور دست الین حلقه کرد.
«ممنون.»
صدایش تقریباً نجوا بود.
الین چیزی نگفت.
فقط دستش را کمی فشرد.
- ۱.۲k
- ۲۰ مهر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط