می دانی
... می دانی
... گاهی شب ها را تنها می شوی
... هرچه هم راضی از خودت
... و راضی از دنیای ساخته ات باشی
... بازهم شب ها را خاصیتی هست
... می آید
... به دام می اندازد و می بَرَد
... اسیر حس و حالی می شوی که
... خوش حال نیستند
... غم دارند با خودشان
... شب دنبال بهانه ست
... به بهانه ی صدای آشنایی از دور وقت ها
... به بوی آشنایی از پنجره
... به نغمه ی سازی
... به یاد دیاری
... شب
... بهانه ها را از دلت بیرون می کشد
... بهانه را تو به دستش می دهی
... جایی که دلت به آن خوش بوده را از تو می گیرد
... بزرگ می کند
... و رو به روی خاطرت عَلَم می کند
... گاهی شب ها را تنها می شوی
... هرچه هم راضی از خودت
... و راضی از دنیای ساخته ات باشی
... بازهم شب ها را خاصیتی هست
... می آید
... به دام می اندازد و می بَرَد
... اسیر حس و حالی می شوی که
... خوش حال نیستند
... غم دارند با خودشان
... شب دنبال بهانه ست
... به بهانه ی صدای آشنایی از دور وقت ها
... به بوی آشنایی از پنجره
... به نغمه ی سازی
... به یاد دیاری
... شب
... بهانه ها را از دلت بیرون می کشد
... بهانه را تو به دستش می دهی
... جایی که دلت به آن خوش بوده را از تو می گیرد
... بزرگ می کند
... و رو به روی خاطرت عَلَم می کند
- ۱.۴k
- ۰۴ خرداد ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط