می دانی

... می دانی

... گاهی شب ها را تنها می شوی

... هرچه هم راضی از خودت

... و راضی از دنیای ساخته ات باشی

... بازهم شب ها را خاصیتی هست

... می آید

... به دام می اندازد و می بَرَد

... اسیر حس و حالی می شوی که

... خوش حال نیستند

... غم دارند با خودشان

... شب دنبال بهانه ست

... به بهانه ی صدای آشنایی از دور وقت ها

... به بوی آشنایی از پنجره

... به نغمه ی سازی

... به یاد دیاری

... شب

... بهانه ها را از دلت بیرون می کشد

... بهانه را تو به دستش می دهی

... جایی که دلت به آن خوش بوده را از تو می گیرد

... بزرگ می کند

... و رو به روی خاطرت عَلَم می کند
دیدگاه ها (۲۳)

وقتی می روی ...تمام چیزهای عادی ...یادگاری می شوند ...حساس م...

گاهی وقتها خاطرات به سراغت می آیند ...حتی درخواب ... برموهای...

نا گزیر به رفتن که باشی ...‌راه باشد یا بیراه ...خواهی‌ رفت ...

سالها میگذرد ... سالها میگذرد ... و کودکی بزرگ می شود ... ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط