﴿ فصل ۱ قسمت ۶۶ ﴾

﴿ فصل ۱ قسمت ۶۶ ﴾
(از زبان باربد)
نفس‌نفس‌زنان خودم را به قبرستان رساندم. هوا هنوز بوی سوختگی و جادو می‌داد. درست زمانی رسیدم که آن نور سفید و خیره‌کننده در حال محو شدن بود. آخرین چیزی که دیدم، تصویر محوی از یک زن با لباس سپید بود که مثل غبار در هوا ناپدید شد.
آنیا بی‌جان روی خاک افتاده بود. قلبم ریخت. با تمام سرعت خودم را به او رساندم و روی زمین نشستم. او را با احتیاط در آغوش گرفتم؛ سرش را روی سینه‌ام گذاشتم و با دستانی لرزان، موهای نارنجی‌اش را از روی صورتش کنار زدم. تنش سرد بود، انگار تمام انرژی بدنش در آن لحظه تخلیه شده بود.
در همان حال که با ترس نامش را زمزمه می‌کردم، سایه‌ای بالای سرم سنگینی کرد. سرم را بلند کردم و آراد را دیدم. چشمانش از فرط تعجب و وحشت سرخ شده بود و انگار هنوز نمی‌توانست باور کند چه اتفاقاتی افتاده است.
آراد با صدایی دورگه و لرزان از من پرسید: باربد... اینجا چه خبره؟ چی شده؟ اون نوری که از بدن آنیا بیرون اومد چی بود؟
نگاهی به نیکی و نیمای شوکه شده انداختم و بعد دوباره به چهره‌ی معصوم آنیا در آغوشم خیره شدم و فقط محکم‌تر آنیا را به خودم فشردم و گفتم: فقط می‌دونم که اون زن... اون الهه، نجاتمون داد.
.............
حمایت کنید بدون لایک و کامنت حلال نیست.
دیدگاه ها (۱)

﴿ فصل ۱ قسمت ۶۵ ﴾در حالی که آنیا بی‌حال روی زمین افتاده بود،...

﴿ فصل ۱ قسمت ۶۴ ﴾نیکی دیگر توانی نداشت و بی‌جان روی زمین افت...

✨ Part ⁵ : تقاصِ ابریشمی ✨ تهیونگ از دور با دوربینی در دست ،...

رمان حسم به تو....

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط