راه دوری برای رفتن ندارم

راه دوری برای رفتن ندارم
جای نزدیکی برای ماندن
و بلاتکلیفیِ پاهایم راه به هرجا می برد،
تنهایی‌ام
چمدانم را برمی دارد و دنبالم می آید

همین‌ است،
که کفش
کشفِ پیشِ‌پاافتاده ای می شود
چمدان،
گوش سنگینی که ازاین حرف ها پُرَست
و قطاری که دور می‌شود
شاید
شاید به سرزمینِ دیگری برسد

همین است،
که خیابان وطنم می شود
و هرکه سراغم می آید
ـ «به من دست نزنید،
آوارگی واگیر دارد» ـ

یکی بیاید
روسری‌ام را کمی جلو بکشد
از خانه که بیرون می آمدم انگشتانم را جا گذاشتم
گذاشتم مشق های دخترم را بنویسند
وقتی از مدرسه برمی گردد
و سراغِ لانۀ خالیِ پشت پنجره می رود

یکی بیاید
پیش پایم را ببیند
از خانه که بیرون می آمدم چشم هایم را جا گذاشتم
گذاشتم در انتظار پرستوی کوچکی باشند
که امسال هم از کوچ جا خواهد ماند

یکی بیاید،
بگوید اگر غیر از اینجا، جای دیگری نیست،
قطاری که دور می شود
چرا دور می شود؟
دیدگاه ها (۴)

حسودمبه انگشت هایتوقتی موهایت را مرتب می کنندحسودم،به چشم ها...

یک روز پدربزرگم برام یه کتاب دست نویس آورد، کتابی که بسیار گ...

بخونید قشنگه.روزی شاگرد یک راهب پیر هندو از او خواست که به ا...

زمستانحتی می تواند نام یک شعر باشدکه سوت یخ زده ی واژه هایش ...

(debt (part 2

وصال محبوبابوالحسن نوری عارف بزرگ قرن سوم بود، در نماز خشکش ...

P : 4

پارت سوم|دیدارپارک لاراـ میچا، حداقل بگو کجا داریم می‌ریم!می...

«عشق مخفی با یکی از هفت شاهزاده» پارت : ۱۱ غروب روز بعد... ه...

فیک : بین راندها

پارت اول | یک روز معمولیپارک لاراـ لارا، بیداری؟چشم‌هام رو ب...

پارت سی‌ام | ورود به انگلیسپارک لاراچرخ‌های هواپیما بالاخره ...

پارت چهل‌ونهم | صدایی در تاریکیپارک لاراچند دقیقه‌ای بود که ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط